<!-- Pramāṇa, a library of Indian primary sources · https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.320 -->

[Pramāṇa](https://indike.org/pramana/) › [Indian literature](https://indike.org/pramana/in) › [Dark Ages](https://indike.org/pramana/in.darkages) › [Sufis](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi) › [Akhbar al-akhyar](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar) › 320

# Akhbar al-akhyar 320

Akhbār al-akhyār 320

- **Language:** Persian

### [320](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.320)

نقل است که شیخ نصیرالدین میگفت که آنچه ما را در یک ماه و دو ماه فتح شدی، مولانا فخرالدین زرادی را در یک ساعت به دست آمدی. در زمانی که مردم شهر را به دیوگیر بردند، او نیز رفت و از آنجا به زیارت خانهآ کعبه رفت و از آنجا به بغداد رفت، و علم حدیث بحث کرد. بعد از آن به شوق دهلی که وطن قدیم او بوده،4 بازگشت و در کشتی نشست و آن کشتی غرق شد و مولانا به درجهآ شهادت رسید،5 رحمة الله علیه. نقل است که در آن ایام که محمد تغلق، خلق شهر دهلی را به جانب دیوگیر می فرستاد، میخواست که ملک ترکستان و خراسان را ضبط کند، و آل چنگیزرا از آن دیار براندازد. تمامی صدور و اکابر شهر را فرمود تا حاضر آیندو بارگاهی بزرگ6 نصب کنند و در زیر آن منبر نهند تا بر آن منبر خود برآید و خلق را در جهاد کفار تحریض کند. هم در آن روز مولانا فخرالدین زرادی را و شیخ شمسالدین یحیی و7 شیخ نصیرالدین محمود را نیز طلب فرمود. خواجه قطبالدین دبیر که یکی از مریدان شیخ نظامالدین اولیا و شاگرد مولانا فخرالدین بود، مولانا را پیش از همهآ عزیزان به درگاه سلطانی8 برد و مولانا بارها میگفت که من سر خود پیش سرای این مرد غلطیده میبینم، من به9 او مسامحت نخواهم کرد. چون مولانا را با سلطان  ملاقات شد، خواجه قطبالدین دبیر کفشهای مولانا برداشت و1 در بغل کرد و بایستاد. سلطان محمد این معنی را معاینه کرد و هیچ نگفت و با مولانا فخرالدین زرادی به مکالمه مشغول شد و گفت: ما میخواهیم آل چنگیز خان ملعون را براندازیم، شما با ما در این کار موافقت خواهید کرد؟ مولانا گفت:2 ان شاءالله تعالی. سلطان گفت: این کلمهآ شک است. مولاناگفت: در مستقبل3 همچنین آید. سلطان محمد از این سخن بر خود پیچید و گفت: شما ما را نصیحتی بکنید، تا بر آن کار کنیم. فرمود که غضب فرو خورید. سلطان گفت کدام غضب؟ فرمود4 سبعی! سلطان از این5 بیشتر در غضب شد، فرمود طعام حاضر آرند. چون طعام حاضر آمد، مولانا به اکراه اندک6 طعام میخورد. چون طعام برداشتند به جهت بزرگانی که حاضر آمده بودند، جامهآ صوف و یکان بدرهآ سیم حاضر آوردند. شیخ نصیرالدین محمود و مولانا شمسالدین یحیی و دیگر بزرگان چنانکه آمده است، به دست گرفتند و خدمت کرده بازگشتند. اما7 جامه و سیم مولانا فخرالدین را پیش از آنکه برسد8 خواجه9 قطبالدین دبیر خود بستد، چون میدانست که وی نخواهد به دست گرفت و این سبب فوت حرمت مولانا خواهد شد. چون این بزرگان بازگشتند، سلطان محمد خواجه قطبالدین دبیر را گفت کهای مزور بدبخت این چه حرکتها بود که کردی؟ فخر زرادی را از زیر تیغ من خلاص دهانیدی. او گفت: او استاد من است و خلیفه مخدوم من. مراشاید که ادب او نگاه دارم. سلطان گفت که این اعتقادهای کفرآمیز را بگذار و الا تو را خواهم10 کشت. گفت: زهی دولت اگر11 مرا به جهت مخدوم من بکشند، رحمة الله تعالی علیهم وعلی جمیع عباده

- [Previous: 319](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.319)
- [Next: 321](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.321)

---
Source: [https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.320](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.320) · Pramāṇa
