<!-- Pramāṇa, a library of Indian primary sources · https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.393 -->

[Pramāṇa](https://indike.org/pramana/) › [Indian literature](https://indike.org/pramana/in) › [Dark Ages](https://indike.org/pramana/in.darkages) › [Sufis](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi) › [Akhbar al-akhyar](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar) › 393

# Akhbar al-akhyar 393

Akhbār al-akhyār 393

- **Language:** Persian

### [393](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.393)

مجلس سی و هشتم: سعادت قدم بوس نصیب شده.11 ماه رمضان بود، خادمان خواستند که دست بشویانند. قلندری حاضر بود، از جمع برخاست و رفتن گرفت. خدمت خواجه، - ذکرهالله بالخیر- سخن بلند کرد و گفت: درویش چرا میروی؟ قلندر ننشست. همچنان تیز بیرون رفت، خواجه خادمان را بدوانید تا خادمان برسند، او نزدیک در بیرونی12 رسیده بود. خادمان دست گرفتند و معذرت کردند، باز آوردند13 در آن محل که نشسته بود، ننشست، بالای دست بنده آمده بنشست.  خدمت خواجه - ذکرهالله بالخیر - حکایت فرمود که روزی قلندری در خانقاه شیخ فریدالدین - قدس سره - درآمد. خدمت شیخ درون حجره مشغول بود. چون خدمت شیخ درون حجره رفتی و در میبندند1 کسی را محل و مدخل نبودی. قلندر درآمد، بر گلیم سجادهآ شیخ بنشست. شیخ بدرالدین اسحق خادم بود، او ادب نگاه داشت و چیزی نگفت. قدری طعام بیاورد، پیش قلندر نهاد. قلندر گفت: شیخ را ببینم، بعده طعام بخورم. گفت: شیخ درون مشغول است، آنجا کسی را محل نیست، تو این طعام بخور. بعده پیش شیخ خواهم برد. قلندر دسبت در طعام زد. بعده آن گیاه که قلندران بخورند از انبان2 بکشید و در کجکولی خمیر کردن گرفت چنانکه سرشک آن بر سجادهآ شیخ میرسید. بدرالدین اسحق پیشترشده گفت: بس باشد! قلندر بشورید و کجکول برداشت تا بدرالدین اسحق را بزند. خدمت شیخ از درون بدوید3، بیامد و دست قلندر گرفت و گفت: قلندر به من بخش، قلندرگفت: درویشان دست بر ندارند. چون بردارند فرود نیارند. شیخ فرمود: بر این دیوار بزن. قلندر کجکول بر دیوار زد،4 دیوار بیفتاد. بعده فرمود: میان هر عامی خاصی هست. این حکایت فرمود که در آنچه شیخ الاسلام شیخ بهاءالدین زکریا - رحمةالله علیه - از بغداد از خدمت شیخالشیوخ بازگشته بود، در منزلی5 فرود آمد. در آن منزل سرایی نبود و در مسجد فرود آمد. قلندران نیز درآمدند.6 چون شب شد، شیخ مشغول شد. قلندری را دید که از سر تا پا علو نور گرفته بود. شیخ نزدیک آن قلندر رفت، و گفت: ای مرد خدای! تو در7 میان ایشان چه کنی؟ قلندر گفت: زکریا تا8 بدانی که میان هر عامی خاصی هست که آن عام را بدان خاص بخشند. بعده فرمودند: آنکه این9 سکه قلندری پیدا کرد او مفتی بود. شیخ جمال ساوجی، او را کتابخانهآ روان گفتندی. هرکه را فتوی مشکل شدی براو10 آمدی. او جواب دادی و  هرگز به کتاب رجوع نکردی. در آن وقت بزرگی بود، نام او نگفتند، در جمع آهن پوشان درآمده1 و آهن پوشان را لباس و خرقه نباشد. همان آهن پوشند و پاره گلیم و ته بند تا فوطه2 باشد و ایشان را هیچ چیزی3 دنیاوی نباشد. چون ایشان از جمع آن بزرگ باز4 گشتند، آن بزرگ فرمود که چه سکه5 آزاد دارند، ایشان و شیخ جمالالدین ساوجی درآن جمع حاضر بود. گفت: مرد آنگاه باشم که سکه به از این پیدا کنم. تا آن چه وقت بود که این سخن برزبان آن بزرگ رفت؟ چون برخاست او را حالی پیدا شد. تجرید میکرد تا چنان شد که ریش هم او راگران شد. بتراشید و پلاسی در پوشید. در گوری درآمد و مستقبل قبله متحیر و دل و چشم سوی هوا داشته بنشست. آن بزرگ را گفتند6 که مولانا جمالالدین ساوجی را این چنین حالی پیدا شد که ریش بتراشید و در گوری نشسته است. آن بزرگ با جمع خود بیامد. او را در گوردهن فراز کرده و روی سوی آسمان داشته و مبهوت مانده دیده،7 فرمود: تا ارزیر بگداختند و در حلق او ریختند؛ سبحان الله! گویی آبی سرد بوده. دانشمندان به بحث بر او آمدند و8 در آن وقت شیخ جمالالدین ساوجی چیزی به خود آمده بود. دانشمندان گفتند که خلاف شرع کردهای و ریش تراشیدهای. گفت: ریش می طلبید؟ سر درون خرقه کرد و باز برآورد. خدمت خواجه، اشارت به جانب سینه کردند. فرمود: این قدر ریش سفید دیدند. بعده همهآ خلق بازگشتند. قلندر ماند و خدمت خواجه - ذکر الله بالخیر - والحمدلله رب العالمین.

- [Previous: 392](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.392)
- [Next: 394](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.394)

---
Source: [https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.393](https://indike.org/pramana/in.darkages.sufi.akhbar-al-akhyar.393) · Pramāṇa
