Aʾina-yi Sikandari (Āʾīna-yi Sikandarī)
The Mirror of Alexander
The fourth masnavī of Amīr Khusraw's Khamsa, on Alexander.
- Language
- Persian
- Date
- 1299–1300 CE
- Author
- Amīr Khusraw Dihlavī
- Extent
- 521 passages, 6,254 words
- Text
- complete digital text
- Source
- openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)
Contents
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153
- 154
- 155
- 156
- 157
- 158
- 159
- 160
- 161
- 162
- 163
- 164
- 165
- 166
- 167
- 168
- 169
- 170
- 171
- 172
- 173
- 174
- 175
- 176
- 177
- 178
- 179
- 180
- 181
- 182
- 183
- 184
- 185
- 186
- 187
- 188
- 189
- 190
- 191
- 192
- 193
- 194
- 195
- 196
- 197
- 198
- 199
- 200
- 201
- 202
- 203
- 204
- 205
- 206
- 207
- 208
- 209
- 210
- 211
- 212
- 213
- 214
- 215
- 216
- 217
- 218
- 219
- 220
- 221
- 222
- 223
- 224
- 225
- 226
- 227
- 228
- 229
- 230
- 231
- 232
- 233
- 234
- 235
- 236
- 237
- 238
- 239
- 240
- 241
- 242
- 243
- 244
- 245
- 246
- 247
- 248
- 249
- 250
- 251
- 252
- 253
- 254
- 255
- 256
- 257
- 258
- 259
- 260
- 261
- 262
- 263
- 264
- 265
- 266
- 267
- 268
- 269
- 270
- 271
- 272
- 273
- 274
- 275
- 276
- 277
- 278
- 279
- 280
- 281
- 282
- 283
- 284
- 285
- 286
- 287
- 288
- 289
- 290
- 291
- 292
- 293
- 294
- 295
- 296
- 297
- 298
- 299
- 300
- 301
- 302
- 303
- 304
- 305
- 306
- 307
- 308
- 309
- 310
- 311
- 312
- 313
- 314
- 315
- 316
- 317
- 318
- 319
- 320
- 321
- 322
- 323
- 324
- 325
- 326
- 327
- 328
- 329
- 330
- 331
- 332
- 333
- 334
- 335
- 336
- 337
- 338
- 339
- 340
- 341
- 342
- 343
- 344
- 345
- 346
- 347
- 348
- 349
- 350
- 351
- 352
- 353
- 354
- 355
- 356
- 357
- 358
- 359
- 360
- 361
- 362
- 363
- 364
- 365
- 366
- 367
- 368
- 369
- 370
- 371
- 372
- 373
- 374
- 375
- 376
- 377
- 378
- 379
- 380
- 381
- 382
- 383
- 384
- 385
- 386
- 387
- 388
- 389
- 390
- 391
- 392
- 393
- 394
- 395
- 396
- 397
- 398
- 399
- 400
Text
1
1 سرم خاک مستان فرخنده پی که شویند نقش خرد را به می
2
2 فروشم چو من مست باشم خراب جهان خرد را به جام شراب
3
3 چو فتنه است فرهنگ فرزانگی خوشا وقت مستی و دیوانگی
4
4 هر آبی کز اندازه بیرون خوری نیاری که یک شربه افزون خوری
5
5 وگر شربت زندگانی بود هم از خوردن پر گرانی بود
6
6 بجز می که بر بوی بیهوشیش نی سیر چندان که مینوشیش
7
7 بیا ساقی اندر قدح پی به پی به عاشق نوازی فرو ریز می
8
8 می کوبه عشق آشنایی دهد ز تشویش خویشم رهایی دهد
9
9 بیا مطرب آن پردههای حکیم کزو گشت پوسیده عقل سلیم
10
10 نوازش چنان کن که جان نژند شود رسته زین عقل ناسودمند
11
11 بیا ساقیا درده آن خون خام که شد قرة العین مستانش نام
12
12 چنان گوش من پر کن از بانگ نوش که بیرون رود پند دانا ز گوش
13
13 بیا مطرب آن جره طفل وش چو طفلان ببر گیر و به نواز خوش
14
14 نوایی که تعلیم کرد از نخست بزن چوب تا باز گوید درست
15
15 بیا ساقی آن جام شادی فزای که بنیاد غم را در آرد ز پای
16
16 به من ده که راحت به جانم دهد ز خونابه دهر امانم دهد
17
17 بیا مطرب آن بر بط خوش نوا که بی مغزیش مغز را شد دوا
18
18 بزن تا که بر باید از مغز هوش به دل جان نوریزد از راه گوش
19
19 بیا ساقی آن باده تلخ فام که شیرینی عیش ریزد به کام
20
20 بده تا به شیرینی آرم به کار که تلخی بسی دیدم از روزگار
21
21 بیا مطر با برکش آواز تر دماغ مرا تر کن از ساز تر
22
22 روان کن که خشک است رود رباب از آن دست چون ابر باران آب
23
23 بیا ساقی آن شربت خوش گوار کزو بزم گردد چو خرم بهار
24
24 بده تا چو در تن در آرد توان گل زرد من زو شود ارغوان
25
25 بیا مطرب اسباب می کن تمام بدان ار غنون ساز طنبور نام
26
26 که گر چون عروسانش در بر نهی می پر دهد از کدوی تهی
27
27 بیا ساقی آن باده چون عقیق که هم کوثرش نام شد هم رحیق
28
28 فرو ریز تا چون بکشتی شود خراباتی از وی بهشتی شود
29
29 بیا مطرب آن چاشنی بخش روح که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح
30
30 فرو گوی و مجلس پر آوازه کن دل و جان می خوارگان تازه کن
31
31 به جام طرب زنده کن جان پاک که محتاج جرعه است مرده به خاک
32
32 بیا ساقی آن گنج دان نشاط که اندیشه را در نوردد بساط
33
33 بده تا نشاط سخن نو کنیم و زو مجلس آرای خسرو کنیم
34
34 بیا مطربا ساز کن چنگ را به نالش درار آن پر آهنگ را
35
35 زهی گیر کز ذوق آواز وی حریفان نگردند محتاج می
36
36 بیا ساقی آن باده خوش گوار که تا اندوه و غم نهم بر کنار
37
37 بیا ساقیا ارمغانی شراب که محراب زرتشتیان شد ز باب
38
38 بده تا به مستی کنم خواب خوش کشم آتش غم بدان آب خوش
39
39 بیا مطرب آن چفته کز یک فغان کند زاهدان را به کوی مغان
40
40 چنان زن که آتش زند سینه را ز سر نو کند داغ دیرینه را
41
41 بیا ساقی آن سلسبیل حیات که شوید همه تیرگیها ز ذات
42
42 بده تا چو منزل به خاکم کشد ز آلایش خاک پاکم کشد
43
43 بیا مطرب آن علم باریک را که روشن کند جان تاریک را
44
44 فرو گوی زانگونه سوزان و تر که دستار عالم رباید زسر
45
45 بیا ساقی آن کیمیای وجود که بی همتان را در آرد به جود
46
46 به من ده که تا شادمانی کنم ز گنج سخن در فشانی کنم
47
47 بیا مطربا مو به مو باز جوی ز موی کمانچه نوایی چو موی
48
48 که تا چون به مستان رسد ساز او گوارا شود می ز آواز او
49
49 بیا ساقی آن جام در یا درون کزو گوهر مردم آید برون
50
50 بده تا نشاطی برون آردم برو سنگ و گوهر برون آردم
51
51 بیا مطرب آن مایه دل خوشی که صوفی کند زو ملامت کشی
52
52 بگو تا دمی خرقه بازی کنم به می دلق خود را نمازی کنم
53
53 بیا ساقی آن باده بیخمار فرو شوی زین جان خاکی غبار
54
54 که چون گم شود جان غمناک من نریزد کسی جرعه بر خاک من
55
55 بیا مطرب آواز بر کش بلند برون بر غم از سینههای نژند
56
56 ز سر نو کن آیین عشاق را به غلغل در آرا این کهن طاق را
57
57 بیا ساقی آن ساغر گرم خیز یکی جرعه بر خاک خسرو بریز
58
58 بیا ساقی آن می که کام من است به من ده که در خورد جام من است
59
59 مرا با حریفان من نوش باد حریفان بد را فراموش باد
60
60 بیا مطربا ساز کن پرده را بسوز این دل عشق پرورده را
61
61 رسید از بتان جان خسرو به کام به یک زخمه کن کار او را تمام
62
1 خرامان شو ای خامه گنج ریز به در سفتن الماس را دار تیز
63
2 سخن را چنان پایه بر کش به ماه که بوسد به جرأت کف پای شاه
64
3 علا دین اسکندر تاج بخش زرفعت به گردون روان کرد رخش
65
4 محمد جهانگیر حیدر مصاف که از پیش او پس خزد کوه قاف
66
5 هنرمندکش برگ نبود فراخ چه میوه دهد دیگری را ز شاخ
67
6 به شهر این مثل شهره عالمست که هرکش هنر بیش روزی کم است
68
7 مرا صد فغان زین هنرهای خام که نزد خرد هست عیبش تمام
69
8 همه روز عمرم به خفتن گذشت شب من در افسانه گفتن گذشت
70
9 چون در باز کردم نخست از قلم ز مطلع به انوار دادم علم
71
10 وزان انگبین شربت انگیختم به شیرین و خسرو فرو ریختم
72
11 وز انجا فرس پیشتر تاختم به مجنون و لیلی سرافراختم
73
12 کنون بر سریر هنر پروری کنم جلوه ملک اسکندری
74
13 ز دانا هر آن در که نا سفته ماند فشانم به نوعی که دانم فشاند
75
14 هنر پرور گنجه گویای پیش که گنج هنر داشت ز اندازه بیش
76
15 نظر چون براین جام صهبا گماشت ستد صافی و درد بر ما گذاشت
77
16 من ار چه بدانمی گران سر شوم کجا با حریفان برابر شوم
78
17 سکندر که فرخ جهان شاه بود به فرخندگی خاص درگاه بد
79
18 گروهی زدند از ولایت درش گروهی نبشتند پیغمبرش
80
19 به تحقیق چون کرده شد باز جست درستی شدش بر ولایت درست
81
20 شگفتی که دانا برو باز بست گر اعجاز نبود کرامات هست
82
21 مگس بهر آن دست مالد به درد که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد
83
22 ازان مار بر خویش پیچد به رنج که روزیش خاک است بالای گنج
84
23 گر از خوان من نبودت توشه جوی باشد آخر ز هر خوشه
85
24 چو یک جو به یک سال گردد منی پس از روزگاری شود خرمنی
86
25 کنون دارم امید کین تخم پاک بسی خوشهتر بر ارد ز خاک
87
26 نیندیشی اول چو در پیشها سرانجام پیش آید اندیشها
88
27 کند هر کسی پیشه خویشتن به مقدار اندیشه خویشتن
89
28 قلم ران این نامه چون بهشت چنین کرد دیباچه را سر به نشت
90
29 که چون شد به خاک اختر فیلقوس به پای سکندر جهان داد بوس
91
30 در عدل راکرد زآنگونه باز که هم خوابه کبک شد جره باز
92
31 چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم به کشور گشایی روان شد ز روم
93
32 نخست آرم از رزم خاقان سخن که دیدم به تاریخهای کهن
94
33 نظامی که کرد آن جریده نگاه در آشتی زد میان دو شاه
95
34 دگر گونه خواندم من این راز را دگرگون زدم لابد این ساز را
96
35 وگرنه لطافت ندارد بسی که مر گفته را باز گوید کسی
97
36 به تاریخ شاهان پیشین و حال چنان خواندم این حرف دیرینه سال
98
37 که دولت چو رو در سکندر نهاد سران را به درگاه او سر نهاد
99
38 در آفاق نام ظفر زنده کرد بزرگان آفاق را بنده کرد
100
39 چو بر بیشتر خسروان چیره گشت به شاهی و لشکر کشی خیره گشت
101
40 رها کرد بر دیگران راه را به خاقان چین راند بنگاه را
102
41 بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام همی کرد منزل به منزل خرام
103
42 به خاقان چین داد ز اورنگ روم پیامی که پولاد را کرد موم
104
43 که بر ما چو کرد ایزد کار ساز در کارسازی و اقبال باز
105
44 درین دم که بند قبا را به کین به بستیم بر چین و خاقان چین
106
45 اگر سر در آری و فرمان بری به آزادی از تیغ ما جان بری
107
46 و گر نه بدین هندی آب دار بر ارم ز ترکان چینی دمار
108
47 نپوشیده بشنید و برداشت راه به خاقان رسانید پیغام شاه
109
48 جهاندار خاقان فرخنده بخت دل آزرده شد زان نمودار سخت
110
49 پس آنگه به آینده داد از ستیز یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز
111
50 بدو گفت آنجا براین هر دو چیز که هست اندرین هر دو رمزی عزیز
112
51 بگو آنچه گویی خطا و صواب منت زین بتر باز گویم جواب
113
52 گر آهن هوس داری اینک به دست وگر گنج و زر بایدت خاک هست
114
53 شتابان ز خاقان دو حمال راز رسیدند پیش سکندر فراز
115
54 نموداری آورده دادند پیش نمودند راز ره آورد خویش
116
55 سکندر بخندید از ان داوری دران نکته دید از فلک یاوری
117
56 به آینه شاه چین باز گفت که تدبیر ما گشت با کام جفت
118
57 ز خاقان بما کاین دو کالا رسید نموداری از فتح والا رسید
119
58 چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد کنون کی تواند سر از تیغ برد
120
59 دگر آنکه بر ما فرستاد خاک نشان خود از خاک چین کرد پاک
121
60 گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین زمین را به من داد خاقان چین
122
61 فرستاده زان پاسخ نغزوار سرو پای گم کرده بی مغزوار
123
62 هراسان به درگاه خاقان شتافت فرو ریخت پیشش جوابی که یافت
124
63 بجوشید خاقان و شد خشمناک خیال محابا ز دل کرد پاک
125
64 فرستاد فرمان که بر عزم کار فراهم شود لشکر از هر دیار
126
65 ز آب الق تا به دریای چین چو دریای چین شد ز لشکر زمین
127
66 فرود آمدند از دو جانب دو شاه کشیدند تا آسمان بارگاه
128
67 چو صبح از افق تیغ بیرون کشید همه دامن چرخ در خون کشید
129
68 سکندر جهان گرد کشور گشای به آرایش لشکر آورد رای
130
69 دگر سوی خاقان لشکر شکن چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن
131
70 هزاهز در آمد به هر دو سپاه روا رو برآمد به خورشید و ماه
132
71 بیابان همه بیشه شیر گشت جهانی پر از تیر و شمشیر گشت
133
72 ز لرز زمین زبر قلب روان در اندام گاو آرد گشت استخوان
134
73 غبار زمین کله بر ماه بست نفس را درون گلو راه بست
135
74 ز موج سلاح و ز گرد زمین گلین آسمان شد زمین آهنین
136
75 به دریای آهن جهان گشت غرق هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق
137
76 وزان سوی خاقان شوریده مغز جهان گشت پر سوس و برگ بید
138
77 روان کرد شه تخت جمشید را به منزل رها کرد خورشید را
139
78 به جولان گه آمد صف آراسته به کوشش چو خورشید شد خاسته
140
79 وزان شوی خاقان شوریده مغز زنا آمد فتح در پای لغز
141
80 رسولی فرستاد بر شاه روم که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم
142
81 تو ای تاجور کامدی در نبرد به مردی کن این داوری نی به مرد
143
82 به پیکار اگر با منی کینه سنج سپه را چه بیهوده داری به رنج
144
83 چو کاری میان من و تست بس چه جوئیم فریاد فریاد رس
145
84 بیا تا به هم دست بیرون کنیم زره در خوی و تیغ در خون کنیم
146
85 زما هر دو تن هر که ماند به جای بود بر سر روم و چین کدخدای
147
86 چو نزد سکندر رسید این پیام در ان کام جویی دلش یافت کام
148
87 سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ بر انسان که نخجیر جوید پلنگ
149
88 میانجی به خاقان خیر گفت باز که اینک برزم آمد ان رزم ساز
150
89 روان شد به جولانگری ساخته ز رخت بقا خانه پرداخته
151
90 چو پیلان جنگی دران لعیگاه در آمد به شطرنج بازی دو شاه
152
91 نخست از کمان ناوک انداختند ز یکدیگر آماجگه ساختند
153
92 چو بودند هر دو هنرمند و چست نیامد بر آماج تیری درست
154
93 ز ناوک سوی نیزه بردند دست زهر دو در ان نیز مویی نخست
155
94 به شمشیر گشتند دست آزمای دران هم نشد قالبی زخم سای
156
95 چو کردند چندان که بود از هنر نگشتند فیروز بر یکدگر
157
96 به نیروی بازوی پولاد لخت دوال کمرها گرفتند سخت
158
97 چو پیلان که خرطوم در هم زنند به پیچند و خرطوم را خم زنند
159
98 به تاب و توان در هم آمیختند قیامت ز یکدیگر انگیختند
160
99 هم آخر قوی دست شد شاه روم ز جا در ربودش چو نخلی ز موم
161
100 فرس تاخت باز و برافراخته ز بازو کسی را ستون ساخته
162
101 خروش از صف رومیان شد به ابر ز ترکان چینی تهی گشت صبر
163
102 در افتاد در قلب خاقان شکست برآورد رومی به تاراج دست
164
103 سکندر بفرمود تا بیدریغ سلاح افگنان را نرانند تیغ
165
104 به پیمان شه زینهاری کنند بران زینهار استواری کنند
166
105 و گر کس به مردی برابر شود نکوشند کز تیغ بی سر شود
167
106 به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند چو در تابد آماج تیرش کنند
168
107 کسی کو به گیتی بود هوشمند نیابد ز آسیب گیتی گزند
169
108 به اندیشه بنیاد کاری کنند کزان خویش را در حصاری کند
170
109 بزرگی کسی را دهد دستگاه که دارد پناهنده یی را پناه
171
110 نه زان ماکیان کمتری در شمار که بر چوزگان سازدازپر شد
172
111 بزرگان که کهتر نوازی شد نه رسم بزرگی به بازی کنند
173
112 سر مرد بهر سری کردن است چو نبود سری بار بر کردن است
174
113 ولیکن سران را توان کرد فرد که با زیردستان بود پای مرد
175
114 کسی بر سر خلق زیبد امیر که افتادگان را بود دستگیر
176
115 کشاینده نافه این سواد سر نافه چین بدینسان کشاد
177
116 که چون فرخ اسکندر سرفراز به فیروزی از ملک چین گشت باز
178
117 بهین روزی از موسم نوبهار که گیتی شد از خرمی چون نگار
179
118 هم از اول بامداد آفتاب بفرخنده طالع در آمد ز خواب
180
119 ز باد بهاری هوا مشک بوی عروس جهان ز آب گل شسته روی
181
120 شده جلوهگر نازنینان باغ رخ آراسته هر یکی چون چراغ
182
121 بساط گل از سبزه گلشن شده چراغ گل از باد روشن شده
183
122 به لاله ز فردوس جام آمده ز رضوان به گلبن سلام آمده
184
123 شده مشکبو غنچه در زیر پوست چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
185
124 بنفشه سر زلف را خم زده گره در دل غنچه محکم زده
186
125 ز بس تری اندام زیبای گل شده پاره پاره سرا پای گل
187
126 شده سرخ گل مفرش بوستان به صحرا برون آمده دوستان
188
127 هوا بر سر سبزه میریخت سیم مراغه همی کرد بر گل نسیم
189
128 بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته بهر نغمه گل بن سر انداخته
190
129 ازان نغمه کو غارت هوش کرد مغنی تر نم فراموش کرد
191
130 غزل خوانی بلبل صبح خیز تمنای میخوارگان کرد تیز
192
131 ز آواز دراج و رقص تذرو سبک گشت در خاستن پای سرو
193
132 ز نالیدن قمری خوش نوا کبوتر معلق زنان در هوا
194
133 بهر سو گل و غنچه نوشخند ملک در میان همچو سرو بلند
195
134 به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود دلش همبران دلبر خویش بود
196
135 نشانده صنم را به پهلوی خود چو آیینه نزدیک زانوی خود
197
136 بهر دورش آن ساقی نیم خواب ز لب نقل می داد و از کف شراب
198
137 به عشرت نشسته دو سرو جوان پیاپی شده دوستگانی روان
199
138 ملک عاشق رویش از جان و تن برانسان که او عاشق خویشتن
200
139 گهی گل همی ریخت اندر کنار گهی دست می سود بر سیب و نار
First 200 of 521 passages. Read on