Pramāṇa · Search · About · API

Majnūn and Lailā (Amīr Khusraw) (Majnūn u Lailā)

Majnun u Laila

The third masnavī of Amīr Khusraw's Khamsa.

Language
Persian
Date
1298–1299 CE
Author
Amīr Khusraw Dihlavī
Extent
1,353 passages, 15,093 words
Text
complete digital text
Source
openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)

Contents

Text

1

1 ای داده به دل خزینه راز عقل از تو شده خزینه پرداز

2

2 ای دیده گشای دوربینان سرمایه ده تهی نشینان

3

3 ای تو به همین صفت سزاوار نام تو گره کشای هر کار

4

4 ای جلوه گر بهار خندان بینا کن چشم هوشمندان

5

5 ای جان به جسد فگنده‌ئی تو هر کس که به جز تو بنده تو

6

6 اندیشه بهر بلندی و پست بگذشت و نزد به دامنت دست

7

7 پس در ره تو ز تیزهوشی بیهوده بود سخن فروشی

8

8 آن به زنیم سر خرد را اقرار کنیم ما عجز خود را

9

9 با تو نه سخن رفیع سازیم نادانی خود شفیع سازیم

10

10 داننده تویی بهر چه رازست سازنده تویی بهر چه سازست

11

11 کاری که خرد صلاح آن جست موقوف به کار سازی تست

12

12 قفل همه را کلید بر تو پنهان همه پدید بر تو

13

13 لطف تو انیس مستمندان قهر تو هلاک زورمندان

14

14 گر لطف کنی و گر کنی قهر در هر دو بود ز مرحمت بهر

15

15 همواره در تو جای من باد توفیق تو رهنمای من باد

16

1 ای عذر پذیر عذرخواهان عفو تو شفیع پرگناهان

17

2 خسرو که کمینه بنده تست در هر چه فتد افگنده تست

18

3 آنرا که تو افگنی بهر زیست بر داشتنش به بازوی کیست

19

4 بدار ز خاک ره که پستم از دست رها مکن که مستم

20

5 هر چند تن گناه پرورد در حضرت قرب نیست در خورد

21

6 با این همه گر پذیری این خاک نقصان چه بود به عالم پاک

22

7 از یاد خودم کن آن چنان شاد کز هستی خود نیایدم یاد

23

8 تا جان بودم امیدوارم کز شکر تو دل تهی ندارم

24

9 خواهم به ستایش تو بودن من خود چه توانمت ستودن

25

10 هم تو دل پاک ده زبان هم در مدحت خویش و بلکه جان هم

26

11 به گر ندهی بهیچ سانم آن جان که به خویش زنده مانم

27

12 جانیم ده از خزینه بیش کم زنده به تو کند نه از خویش

28

13 گیرم که نه‌ام به لطف در خور آخر نه که بنده‌ام برین در

29

14 گر رحمت تست بر نکو زیست رحمت کن بندگان بد کیست

30

15 آخر نه گلم سرشته تست نیک و بد من نبشه تست

31

16 جرمم منگر که چاره‌سازی طاعت مطلب که بی نیازی

32

17 گر عون تو رحمتی نریزد از طاعت چو منی چه خیزد

33

18 فردا که ز بنده راز پرسی ناکرده و کرده باز پرسی

34

19 چون می دانی بکارسستم شرمنده مکن بساز جستم

35

20 از رحمت خویش کن درم باز بی آنکه ز کرده پرسی‌ام باز

36

21 زان گونه به خویش ده پناهم کز گنج تو خواهم آنچه خواهم

37

22 زینسان که امیدوارم از تو خواهش بجز این ندارم از تو

38

23 کان دم که دمم ز تن بر آید با نام تو جان من برآید

39

24 در حجله قدس بخش جایم تا با تو به جانب تو آیم

40

25 آن راه نما به من نهائی کاندر تو رسم دگر تو دانی

41

26 در قربت حضرت مقدس پیغمبر پاک رهبرم بس

42

1 شاه رسل و شفیع مرسل خورشید پسین و نور اول

43

2 جاروب زنان بارگاهش ازپر فرشته رفته راهش

44

3 شمشیر سیاستش سرانداز شمشیر زبانش گوهر انداز

45

4 خورشید به نیلگون عماری دربان درش به پرده داری

46

1 فرخنده شبی که آن جهان گیر از نطع زمین شد آسمان گیر

47

2 برخاست ز خوابگاه این دیر در مرقد چرخ شد سبک سیر

48

3 برداشت ازین خرابه محمل در منزل ماه کرد منزل

49

4 ز آنجا به طریق تاجداری بنشست به دومین عماری

50

5 ز آنجا بسر بلندی بخت شد تخت نشین سیمین تخت

51

6 ز آنجا که رسید بر چهارم شد خواجه آن خجسته طارم

52

7 ز آنجا چو ز بر کشید رایت شد والی پنجمین ولایت

53

8 ز آنجا چو بلند بارگه گشت شبها ز ششم شکارگه گشت

54

9 ز آنجا چو نمود بیشتر جهد شد مهدی خاص هفتمین مهد

55

10 ز آنجا چو شد آن طرف روانه شد خازن هشتمین خزانه

56

11 ز آنجا چو پرید بر نهم بام و آزاد شد از شکنج نه دام

57

12 بازار جهت گذاشت بر جای بنهاد به نطع بی جهت پای

58

13 سر ز آن سوی کاینات بر کرد ملک ازل و ابد نظر کرد

59

14 بست از دو دوال بند نعلین شهبند غرض به قاب قوسین

60

15 دید آنچه عبارتش نسنجد در حوصله خرد نگنجد

61

16 دید ار خدای دید بی غیب گفتار ز حق شنید بی ریب

62

17 ز آن گفت و شنید بی کم و کاست هم گفتن و هم شنیدنش راست

63

18 کرد از کف غیب شربتی نوش کز هستی خود شدش فراموش

64

19 با بخشش پاک بنده پاک آمد سوی بنده خانه خاک

65

20 پس داد بهر خجسته یاری ز آورده خوبش یادگاری

66

21 بودند همه ز سینه پر جویی هم از آن محیط پر در

67

22 بوبکر بغار هم قدم بود فاروق به عدل محترم بود

68

23 و آن حرف کش جریده پرداز با خازن علم بود هم راز

69

24 هر چار چو هشت باغ بودند پروانه یک چراغ بودند

70

1 چون گوهر مدح خواجه سفتم وز غیب شنیدم آنچه گفتم

71

2 اکنون قدری در معانی ریزم بسر چنید ثانی

72

3 قطب ز من و پناه ایمان سر جمله جمله کریمان

73

4 در شرع نظام دین احمد یعنی که نظام دین محمد

74

5 در حجره فقر پادشاهی در عالم دل جهان پناهی

75

6 در عالم وحدت ایستاده بر هر دو جهان قدم نهاده

76

7 از خواجگی آستین کشیده در پایه بندگی رسیده

77

8 بیناتر جمله پاکبینان بیدارترین شب نشینان

78

9 مسند ز سپهر بر ترش باد خسرو چو ستاره چاکرش باد

79

1 شاهی که به نصرت خدایی ختمست برو جان گشایی

80

2 سلطان جهان علا دنیا سرمایه ده سرای دنیا

81

3 چون سعد فلک سعادت اندود یعنی که محمد ابن مسعود

82

4 ختم الخلفا درین کهن طاس ز آدم شده نی ز آل عباس

83

5 سینه‌ش صدف در الهی سنگش محک عیار شاهی

84

6 آهو به زبانش بی تظلم پیشانی شیر خارد از سم

85

7 بادا به نشاط جاودانه در سایه تیغ او زمانه

86

1 چون من بدو نامه زین ورق پیش راندم قلمی ز نکته خویش

87

2 از روح قدس شنیدم آواز کای کرده لب تو گوش من باز

88

3 نی آن رقم خیال کردی بل جادویی حلال کردی

89

4 آن به که کنون درین تفکر کاهل نشوی به سفتن در

90

5 یک شیشه که خوش فرو توان برد بهتر ز دو صد سبوی پر درد

91

6 هر گه که علم شدی به کاری در غایت آن به کوش باری

92

7 از اندک خوب شو فسانه نی از حشوات بی کرانه

93

8 یک دانه نار پخته در کام بهتر ز دو صد سبوی پر درد

94

9 یک شاخ که میوه‌ای دهد تر بهتر ز هزار باغ بی بر

95

10 یک صفحه پر از خلاصه شوق بهتر ز دو صد کتاب بی ذوق

96

11 آن کس که رقاق میده یابد از بهر سبوس کی شتابد

97

12 کوته سخنی ستوده حالیست بسیار سخن زدی ملالیست

98

13 در گوش من از سپهر نیلی آمد چو ندا جبرئیلی

99

14 خوش خوش به توکل خداوند دریای گهر گشادم از بند

100

15 هان ای شنونده خبردار کردم خبرت بیا و بردار

101

16 آن موج زنم کنون که از در گردد همه دامن جهان پر

102

17 نقشی که به نامه نخست است هر چند که یک به یک درست است

103

18 من نیز چنانک خواندم این حرف اینجا همه کرد خواهمش صرف

104

19 تا سر خوش جام اولین دست گردد ز شراب دومین مست

105

20 چون ساقی پیش صاف را برد عیبم نکند کسی بدین درد

106

21 یارب چو تمام گردد این ماه در وی مدهی خسوف را راه

107

22 امید که گاه ناامیدی بخشی سیه مرا سپیدی

108

23 چون یافت دل این امیدواری ای خامه بیار تا چه داری

109

1 ای چاره ده ماهه زرگانی هم خضر و هم آب زندگانی

110

2 اکنون که نداری از خرد ساز می پروردت زمانه در ناز

111

3 امید که چون شوی خردمند خالی نکنی درونه زین پند

112

4 از چارده بگذرد چو سالت گردد مه چارده جمالت

113

5 بر نکته عقل دست سایی بر گنج هنر گره‌گشایی

114

6 دانسته شوی به کاردانی بر سر صحیفه معانی

115

7 خواهی که دلت نماند از نور اندرز مرا ز دل مکن دور

116

8 پیوند هنر طلب چو مردان وز بی هنران عنان بگردان

117

9 خضرا زپی آن نهادمت نام کت عمر ابد بود سرانجام

118

10 لیکن نبود حیات جاوید تا سر نکشی به ماه و خورشید

119

11 و آن راست به اوج آسمان سر کز جوهر علم یافت افسر

120

12 و آن خواجه برد کلید این گنج کو بر تن خویشتن نهد رنج

121

13 خواهی قلمت به حرف ساید بی دود و چراغ راست ناید

122

14 ناک از پس غوره می دهد مل شاخ از پس سبزه می کشد گل

123

15 کانی که کنی ز بهر گوهر سنگت دهد اول آنگهی زر

124

16 چون باز کنی ز نیشکر بند خس در دهن آید آنگهی قند

125

17 ور دل کندت هنر فزایی پیشه مکنی ثنا سرایی

126

18 چون زین فن بد شوی شکیبا می گوی سخن ولیک زیبا

127

19 از کارگه حریر زن لاف خس پاره مکن چو بوریا باف

128

20 حرفی که ازو دلی گشاید از هر قلمی برون نیاید

129

21 ور بر دهد این درخت قندت و آوازه چو من شود بلندت

130

22 ز آن مایه که افتدت به دامان تنها نخوری چو ناتمامان

131

23 چون آمده گر یکیست ور هفت بدهی ندهی بخواهدت رفت

132

24 باری کم از آنک از تو چندی آسوده شود نیازمندی

133

25 چون مرد بگرد مرد می‌گرد نی همچو بخیل ناجوان مرد

134

26 سرمایه‌ة مردمی مکن گم کز مردمیست نور مردم

135

27 گر چه زرت از عدد بود بیش درویش نواز باش و درویش

136

28 خواهی که به مهتری زنی چنگ در یوزه کهتران مکن تنگ

137

29 تا پا ننهی به دستیاری از دوست مخواه دوستداری

138

30 بیداری پاسبان بی مزد گنجینه برد به شرکت دزد

139

31 یاری که به جان نیاز مایی در کار خودش مده روایی

140

32 صد یار بود به نان شکی نیست چون کار به جان فتد یکی نیست

141

33 کن بر کف همگنان درم ریز جز در کف کودکان نوخیز

142

34 کاموخته شد چو خرد با سیم کالای بزرگ را بود به یبم

143

35 ور خود به غلط نعوذ بالله در سمت سیاقت افتدت راه

144

36 با آنکه شوی وزیر کشور دزدی باشی کلاه بر سر

145

37 دانی ز قلم هنر چه جویی از آب سیه سپیدرویی

146

38 چون بر سر شغل و کام باشی می کوش که نیک نام باشی

147

39 در هر چه ترا شمار باشد آن کن که صلاح کار باشد

148

40 ناخن که سر خراش دارد برند سرش چو سر برآرد

149

41 ناکس که خراش چون خسان کرد با او آن کن که با کسان کرد

150

42 بر خویشتن آنکه او نبخشود بخشودن او خرد نفرمود

151

43 در جنبش فتنه جا نگه دار بر خار چه جرم پا نگه‌دار

152

44 شد چیره چو دشمن ستمکار از وی نرهی مگر به هنجار

153

45 مرغی که تپد به حلقه دام اندر خفه جان دهد سرانجام

154

46 چون کار فتاد با گرانان با صرفه زنند کاردانان

155

47 مردم چو دهد عنان به فرهنگ از باد بگردد آسیا سنگ

156

48 بینائی عقل پیش میدار بینا شو و پاس خویش میدار

157

49 ایمن منشین به عالم خس کز چرخ نرست بی بلا کس

158

50 کنجد که ز کام آسیا جست هم در لگد جواز شد پست

159

51 خواهی که نگردی آرزومند می‌باش بهر چه هست خرسند

160

52 پویان حریص روی زر دست خرسندی دل صلاح مردست

161

53 مردم چو زر ز عنان بتابد همت شرف کمال یابد

162

54 این سرخ گلی که خون فشانست سرخیش ز خون سر کشانست

163

55 ایمن بود از شکنجه درویش زر هر چه که بیشتر بلا بیش

164

56 گشتی به سر و روی کله دار شو ساخته خدنگ خون خوار

165

57 ور نیز شوی وزیر مقبل از خامه زنان مباش غافل

166

58 چون در صف پردلان کنی جای سر پیش نه اول آنگهی پای

167

59 مردانه که کار مرد ورزد آن به که ز بیم جان نلرزد

168

60 گیرم ز عدو عنان بتابد از مرگ کجا خلاص یابد

169

61 کار نظر است پیش دیدن نتوان به قفای خویش دیدن

170

62 آن کش مدد ضمیر باشد پیلش به نظر حقیر باشد

171

63 باز آنکه دلش هراس پیشه است شیر نمدش چو شیر بیشه است

172

64 لیکن سبکی مکن چنان هم کت دل برود ز دست و جان هم

173

65 د رحمله مشو مبارز خام هنجار ببین و پیش نه گام

174

66 ور بر تو عدو کند زبان تیز چون مایه کار هست مگریز

175

67 بر پر هنرست جور و بیداد کس را نبود ز بی هنر یاد

176

68 چون رخت کلال خاک باشد از نقب زنش چه باک باشد

177

69 گردیده ظاهرت گر دیده در عیب کسان نظر مینداز

178

70 وریا و بی بینش یقینی آن به که سوی خدای بینی

179

71 مپسند بهر چه رایت آسود آن کن که بود خدای خشنود

180

72 می‌باش چو شاخ سبز دلکش کاتش ز نیش نگیرد آتش

181

73 بفروز چراغ پارسیایی کوراست سری به روشنایی

182

74 خواهی که رسی به چرخ گردان مگذار عنان نیک مردان

183

75 شمعی که بود ز روشنی دور ندهد به چراغ دیگران نور

184

76 دولت آن شد که دل فروزی وز ترک امل کلاه دوزی

185

77 در دامن نیستی زنی دست تا هست شوی به عالم هست

186

78 دانی که بخاطر هوسناک هر کس نرسد به عالم پاک

187

79 با این همه هم ز جست و جویی کاهل مشوی به هیچ سویی

188

80 خواهی شرف بزرگواری می کوش به همتی که داری

189

1 گویند که در عرب جوانی بودست ز نسبت شبانی

190

2 بختش چو به اوج رهبری داشت همت به فلک برابری داشت

191

3 زان پیشه کز اصل کار بودش اقبال رهی دگر نمودش

192

4 زان شیردلی که داشت با خویش آلوده نشد به چربی میش

193

5 رفتی پدرش چو مستمندان دنبال چرای گوسپندان

194

6 او سبق امید کرده پر کار در درس ادب شدی به تکرار

195

7 چون حرف قلم درست کردی دامن به سلاح چست کردی

196

8 تا یافت از آن هنر پرستی در هر دو هنر تمام دستی

197

9 روزی پدرش به پرده در گفت: کای جان تو گشته با خرد جفت

198

10 نو شد چو شکوفه جوانی از جفت گریز نیست دانی

199

11 گر فرمایی ز همسری چند خواهیم بتی سزای پیوند

200

12 گفتا که: چو کردنی است کاری جفت از نسب خلیفه باری

First 200 of 1,353 passages. Read on