Matlaʿ al-anwar (Maṭlaʿ al-anwār)
The Rising of the Lights
The first masnavī of Amīr Khusraw's Khamsa, on ethics and Sufism.
- Language
- Persian
- Date
- 1298–1299 CE
- Author
- Amīr Khusraw Dihlavī
- Extent
- 312 passages, 3,805 words
- Text
- complete digital text
- Source
- openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)
Contents
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153
- 154
- 155
- 156
- 157
- 158
- 159
- 160
- 161
- 162
- 163
- 164
- 165
- 166
- 167
- 168
- 169
- 170
- 171
- 172
- 173
- 174
- 175
- 176
- 177
- 178
- 179
- 180
- 181
- 182
- 183
- 184
- 185
- 186
- 187
- 188
- 189
- 190
- 191
- 192
- 193
- 194
- 195
- 196
- 197
- 198
- 199
- 200
- 201
- 202
- 203
- 204
- 205
- 206
- 207
- 208
- 209
- 210
- 211
- 212
- 213
- 214
- 215
- 216
- 217
- 218
- 219
- 220
- 221
- 222
- 223
- 224
- 225
- 226
- 227
- 228
- 229
- 230
- 231
- 232
- 233
- 234
- 235
- 236
- 237
- 238
- 239
- 240
- 241
- 242
- 243
- 244
- 245
- 246
- 247
- 248
- 249
- 250
- 251
- 252
- 253
- 254
- 255
- 256
- 257
- 258
- 259
- 260
- 261
- 262
- 263
- 264
- 265
- 266
- 267
- 268
- 269
- 270
- 271
- 272
- 273
- 274
- 275
- 276
- 277
- 278
- 279
- 280
- 281
- 282
- 283
- 284
- 285
- 286
- 287
- 288
- 289
- 290
- 291
- 292
- 293
- 294
- 295
- 296
- 297
- 298
- 299
- 300
- 301
- 302
- 303
- 304
- 305
- 306
- 307
- 308
- 309
- 310
- 311
- 312
Text
1
1 ای دو جهان ذره از راه تو هیچتراز هیچ به درگاه تو
2
2 پشت فلک طوق سجود از تو یافت شام عدم صبح وجود از تو یافت
3
3 یافته از درگه تو فتح باب بارگه ان الینا ایاب
4
4 هست کن هر چه بعالم توئی وانکه همه نیست کند هم توئی
5
5 چون ز فنا نیست شود هستیم جام رضا بخش از آن مستیم
6
6 من که بوم خاک زبون آمده صورتی از نیست برون آمده
7
7 تا کنم از هستی خود با تو یاد کز خود هستی خود شرم باد
8
8 گر تو ز موجود نباشد بزیست آدمی فانی و معدوم کیست
9
9 چون سر دعوی کشد آن کس زهست کو ز قفای دو عدم گشت پست
10
10 هستی مطلق که درو حق تراست آن ز تو گوئیم که مطلق تراست
11
11 فکرت ما را سوی تو راه نیست جز تو کس از سر تو آگاه نیست
12
12 در تو زبان را که تواند نهاد های هویت که تواند گشاد
13
13 راز تو بر بیخبران بسته در باخبران نیز ز تو بیخبر
14
14 وصف تو ز اندازه دانش فزون کار تو ز اندیشه مردم برون
15
15 هیچ کس از پیچ کمندت نجست حبل قضای تو که یارد گسست
16
16 حکم ترا در خم این نه زره رشته درازست گره بر گره
17
17 زین همه دندان کواکب به گاز یک گرهش را نگشادند باز
18
18 گر همه عالم بهم آیند تنگ به نشود پای یکی مور لنگ
19
19 جمله جهان عاجز یک پای مور وای که بر قادر عالم چه زور
20
20 به که ز بیچارگی جان خویش معترف آئیم به نقصان خویش
21
21 بر درت ای مایه ده زندگی پیشه ما چیست بجز بندگی
22
22 سوی تو نی دعوی طاعت بریم عاجزی خود به شفاعت بریم
23
23 ای به نوازش در خود کرده باز از من و از طاعت من بینیاز
24
24 نفس مرا کوست سزای گداخت گر ننوازی که تواند نواخت
25
25 گم شدگانیم در این تنگنای ره تو نمائی که توئی رهنمای
26
26 راه چو در پرده کارم دهی باز کن آن پرده که بارم دهی
27
27 گرچه بزنجیر درک در خورم طوق ده از سلسله کوثرم
28
28 ده به صراطم قدمی مستقیم تا ز پل آن سوی گرایم سلیم
29
29 در ره اسلام دلی بخش نرم دیده از آن نرم ترم ده ز شرم
30
30 بینش من تیره شد از کار خویش سرمه سپیدم ده از انوار خویش
31
31 دیو بس انبوه و پریشان تنم بدرقه ده که بر ایشان زنم
32
32 زین دل آلوده که خون منست مزبله دیو درون منست
33
33 در ره خویشم روشی بخش تیز تا کنم از خویش بسویت گریز
34
34 زین دم غفلت که درونم گرفت نفس زبونگیر زبونم گرفت
35
35 قوت شیرینم چنان ده به چنگ که آهوی من باز رهد زین پلنگ
36
36 آنچه بود مصلحت کار من دور مدار از من و کردار من
37
37 تا ندهد فضل تو باران فراخ کشته کس برندهد نیم شاخ
38
38 تخم عمل ده که بکارش برم ابر کرم بخش کزان بر خورم
39
39 گوشم از ان ابر پر آوازه کن گلشن امید مرا تازه کن
40
40 آن عملم بخش که بی گفتنی پیش تو ارزد به پذیرفتنی
41
41 چون بحساب عمل افتد شمار حکم به دستور عنایت سپار
42
42 حرف سیاهم که وبال منست سلسله گردن حال منست
43
43 از رقم عفو دلم شاد کن خط امانم ده و آزاد کن
44
1 ای ز ازل گوهر پاک آمده گوهر تو زیور خاک آمده
45
2 چنبر نه چرخ بسی بیخت خاک تا تو برون آمدی ای در پاک
46
3 آن خلقی تو که ز روز نخست کون به مهمانی شش روز تست
47
4 خود ز پدر گر چه کنون آمدی یا پدر از حجله برون آمدی
48
5 دفتر معنی تو ز بر خوانده تخته اسما ز پدر خوانده
49
6 عرصه عالم به مسافت تراست دولت آدم به خلافت تراست
50
7 نعل دگرگون زده اسپ به طعن بر رخ ابلیس شده داغ لعن
51
8 چرخ و زمین امر قضایت نبشت لوح و قلم سر هدایت نبشت
52
9 حبل و رید تو فگنده بلند در شرف کنگر الله کمند
53
10 نور تو هنگامه انجم شکست دست تو تسبیح ملایک گسست
54
11 جان و جهان همه عالم تویی وانچه نگنجد به جهان هم تویی
55
12 هفت در از گوهر تیغ تو زنگ نه کمر از دور میان تو ننگ
56
13 گنج خدا را تو کلید آمدی نز پی بازیچه پدید آمدی
57
14 چرخ که از گوهر احسانت ساخت آیینه صورت رحمانت ساخت
58
15 آینه زینگونه که داری بچنگ آه و هزار آه که داری به زنگ
59
16 ور تو همان آب و گلی در سرشت پخته شو از مایه گلخن خشت
60
17 مرتبهای جو که برانی به ماه کس نخورد شربت باران ز چاه
61
18 بس که مه نور ره بالا گزید اول ذوالنون شد و پس بایزید
62
19 هیچ کسی ره سوی بالا نیافت تا قدم از همت والا نیافت
63
20 برنروی یک قدم از جای خویش تا ننهی بر دو جهان پای خویش
64
21 دیده اندیشه فلک بیز دار رخنه ببین پیک نظر تیز دار
65
1 هر چه درین چره کهن ساختند قالبی از بهر سخن ساختند
66
2 لیک نیفتاد به روی ز می قالب این سکه به از آدمی
67
3 زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است و بس
68
4 پس چو چنین است سخن جان ماست وانکه بد و زنده بود زان ماست
69
5 این خرد و نطق که زان تواند هر دو به هم شیره جان تواند
70
6 گر به خرد گنج نهان دادهاند لیک کلیدش به زبان دادهاند
71
1 زاهدی از خوان رضا توشه گیر گشت ز غوغای جهان گوشهگیر
72
2 شد ز بسی سجده پنهانیش خاک زمین صندل پیشانیش
73
3 تا به نود سال درین داوری داشت ز توفیق خدا یاوری
74
4 صبح دمی خضر ز خضرای دشت سوی نهان خانه رازش گذشت
75
5 گفت ز علمی که مرا دادهاند معرفت هر دو سرا دادهاند
76
6 می نگرم کاین عمل صدق زای می کنی و می نپذیرد خدای
77
7 پیر ز حالت چو گلی بر شگفت استنم از طرب افشاند و گفت
78
8 گر نپذیرد ز من هیچ کس آنکه نگه میکند آنم نه بس
79
9 من عمل خویش کنم بنده وار آن که خدائیست برانم چه کار
80
10 خسرو اگر دین طلبی کار کن طاعت یزدان کن و بسیار کن
81
1 چون تن آدم ز گل آراستند خانه جان بهر دل آراستند
82
2 آدمی آن است که در وی دل است ور نه علف خانه آب و گل است
83
3 دل نه همان قطره خون است و بس کز خود و اشام برادر نفس
84
4 دل اگر این مهره آب و گل است خر هم از اقبال تو صاحبدل است
85
5 لیک دل آن شد که هوایی دروست و ز طرفی بوی وفایی در اوست
86
6 زنده به جان خود همه حیوان بود زنده به دل باش که عمران بود
87
7 غمزده به جان که غم اندوز نیست سوخته به دل که در او سوز نیست
88
8 سردی دل مردگی دل بود خون چو به تن سرد شود گل بود
89
9 ز اهل تکلف نتوان یافت سود تا نبود شعله هستی فروز
90
10 عشق زبانی ز هر افسرده پرس سوزش آن از دل آزرده پرس
91
11 ذوق نمک گر چه زبان را خوش است چون به جراحت فگنی آتش است
92
12 خون دل سوختگان باشد آب گریه کند بر سر آتش کباب
93
13 گر چه کس از خسته نه کاوش کند ریش نمک خورده تراوش کند
94
14 نافه که بو از همه سو گرددش پوست کجا بره بو گرددش
95
15 آه گواه دل غمکش بود دود به غمازی آتش بود
96
16 موم بود دل که ز عشق است زار کو بگداز اوفتد از یک سرار
97
17 هست چو دیوار تن رود سیر کاه گلی کرده و سنگی به زیر
98
18 خرقه آلوده ز صدق است دور هیزم تر دود برارد نه نور
99
19 سوخته را جنبش والا بود کوشش آتش سوی بالا بود
100
20 مشعله عشق چو شد خانگی سوخته شد عقل به پروانگی
101
21 کشته این تیغ سیاست بس است آنکه امان یافت ازو کم کسی است
102
22 راند چو بر تخته هستی قلم عالیها سافلها زد رقم
103
23 ز له به مهمانی انسان نهاد داغ به پیشانی شیطان نهاد
104
24 راند چو بر خصم کهن کینه را کشت به خاک آتش دیرینه را
105
25 قاعده خاک بر اختر کشید رایت آتش به زمین در کشید
106
26 جام چه آگه که چه صهباست این غوک چه داند که چه دریاست این
107
27 هشت حدیقه چمن این گلند چار فرشته مگس این ملند
108
28 چرخ که زیر است و زبر هر نفس زیر و زبر کرده عشق است و بس
109
29 روح درین زاویه بیگانهای است عقل درین سلسله دیوانهای است
110
30 آنکه چشید این قدح تلخ فام تلخ شدش چشمه حیوان به کام
111
31 شربت شیری به خماری خورند باده تلخ از پی کاری خورند
112
32 چاشنی باده تلخ آنکه یافت روی ز شیرینی عالم بتافت
113
33 شیفته از بوی میافتد خراب عارف هشیار ز بوی گلاب
114
34 جان به یکی جرعه که این نکته ریخت کرد خرد حمله و بیرون گریخت
115
35 زنده نه آن است که جانی دروست اوست که از عشق نشانی در اوست
116
36 جان که نه عشقش بود آن بازی است عشق نه بازی است که جان بازی است
117
37 چند بری عشق به بازی به سر عشق دگر باشد و بازی دگر
118
38 مرد که در عشق بجان فرد نیست گر صف کافر شکند مرد نیست
119
39 زنده دلان خوش ز غم دل شوند جانوران پاک به بسمل شوند
120
40 پاک روانی که به آگاهی اند کشته حق چون ملخ و ماهی اند
121
41 به که درین ره به رضا ایستی رنجه شوی چون به قضا ایستی
122
42 گر همه بر دیده زند دوست تیر منت بر دیده نه و در پذیر
123
43 چون تو فغان از سر خاری کنی به که جز از عشق شماری کنی
124
44 دل که اسیر رخ رنگین بود موم شود گر چه که سنگین بود
125
45 خار اگر چند بود تیزتر آتش سوزنده ازو تیزتر
126
46 هر بت زیبا که جمالش بود فتنه نیازاده خالش بود
127
47 مردن عاشق نه ز غمخواری است کز پی جان غمزده به دلداری است
128
48 نز هوس است این همه آشوب دل هست بتان را مژه جاروب دل
129
49 دل که بود شیفتهئی از خود است حاجبی ابروی خوبان بد است
130
50 سیمبرانی که تو بینی چو ماه عقرب جاناند ز زلف سیاه
131
51 طرهشان دزد ولایت زن است نرگس شان آهوی شیر افگن است
132
52 گر چه همه چشم و چراغ دلند سوخته داند که چه داغ دلند
133
53 مایه مهراند ولی کینهجوی دشمن جانند ولی دوست روی
134
54 آفت تقوی لب می نوششان زلف بلای به بناگوششان
135
55 چون خطشان سرمه دهد در شراب کیست کز آن باده نگردد خراب
136
56 دل شدگان را رخ زیبا مل است مستی بلبل نه ز مل کز گل است
137
57 گر نبود دیده شهوت گرای چیست به از دیدن صنع خدای
138
58 دیده خوبان است به شهوت وبال قند چو میگشت نباشد حلال
139
59 گر نگری پاک رخ لاله فام نیست گل و لاله به دیدن حرام
140
60 آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست منع ز رخسار بتانش خطاست
141
61 دیده که در وی نظر پاک نیست سرمه آن دیده به جز خاک نیست
142
62 دیده نباشد که نظر نیستش کور چه بیند که بصر نیستش
143
63 دل چو رخ خوب تمنا کند دیده به ناچار تماشا کند
144
64 زانچه که دل را غم آوارگی است دیده چه آگاه که نظارگی است
145
65 زان دل آزرده خرابی کند کو چو نمک یافت کبابی کند
146
66 هر صنمی را که نمک بیشتر خسته دلان را دل ازو ریشتر
147
67 حسن نه نیکویی رنگ است و پوست هر چه کند جای به دلها نکوست
148
68 نیست غم از رنگ و صفایی که هست ناز و کرشمه است بلایی که هست
149
69 آنکه در و شوخی خوبان کم است میل بد و هست ولی یکدم هست
150
70 نافه که بوییش نباشد به پوست خون فشرده نتوان داشت دوست
151
71 خوب که او حسن نداند فروخت سینه ز آتش نتواند بسوخت
152
72 باغ چه داند که چه چیزش خوش است گل چه شناسد که چرا دلکش است
153
73 لاجرم آنکس که به گل روی کرد داد ز دستش چو دمی بوی کرد
154
74 آدمی است آنکه بلای دل است افت پوشیده برای دل است
155
75 هستی این طایفه سر تا قدم عاشق و معشوق شد و عشق هم
156
76 آنکه دماغ بشر این بوی یافت قابل آن بود از ان روی یافت
157
77 سوخته را دل بود از صبر دور آتش سوزنده نباشد صبور
158
78 دل که به سوی رخ دلکش بود هست چو مومی که بر آتش بود
159
79 ای که ز جانان کنی افسانهای کم نتوان بود ز پروانهای
160
1 گلخنی کرد به شاهی نگاه رفت دلش در خم گیسوی شاه
161
2 شه چو به گرما به رسیدی فراز سوخته برویش برابر نماز
162
3 در رخ شه دیدی و بگریستی گاه به مردی و گهی زیستی
163
4 شاه در و دید و دریافتی در دل از آن سوز اثر یافتی
164
5 کردی از آن گریه دزدیده جوش خنده دزدیده نهفتی بنوش
165
6 روزی از آن غم که غانش گرفت جذبه عاشق رگ جانش گرفت
166
7 رخش ز گرما به دگر سوی تافت گرم سوی گلخنی خود شتافت
167
8 گلخنی سوخته کان سوی دید تاب نیاورد چو آن روی دید
168
9 او شده زان سوی به نظاره غرق سوی دگر شعله گرفتش چو برق
169
10 سوخت ز تن نیمی و برخاست دود او به تماشا ز خود آگه نبود
170
11 سوختنش دید چو معشوق خام تا به دود سوخته بود او تمام
171
12 ای که بمیری ز تف یک شرار لاف چو خسرو مزن از عشق یار
172
1 از پی میراث یکی خشم ناک ریخت به کین خون برادر به خاک
173
2 تیغ به خون شسته ز پهنای دست پیش در میر ولایت گذشت
174
3 دید دو برنای چو سرو بلند یافته ز آسیب گناهی گزند
175
4 تیغ برآورده سیاست گری تا به هر آسیب رباید سری
176
5 کرد یکی از جگر مهر زای روی به سیاف که بهر خدای
177
6 گردن من زن قدری پیشتر کو زید از من قدری بیشتر
178
7 وان دگرش گفت که بفگن سرم تا مرم و مردن او ننگرم
179
8 هر یک ازین گونه در آن دستبرد جان ز برای دگری میسپرد
180
9 مرد سیاستگر شمشیر گیر ماند در ران حال تحیر پذیر
181
10 گفت چه خویشی است شما را به هم وین چه طریق است وفا را به هم
182
11 هر دو نمودند که یاریم و بس وین دم یاری است در آخر نفس
183
12 کرد برادر کش نظارگی سر به گریبان ستمگارگی
184
13 گفت به سیاف که شمشیر کار از سرشان بگذر و بر من گذار
185
14 دوست دهد جان خود از بهر دوست من بکشم جان برادر ز پوست
186
15 هر که بدین گونه فتد در وبال عیش حرامش بود و خون حلال
187
16 وان شغبی کان دو سه تن ساختند قصه به گوش ملک انداختند
188
17 داد ملک آن دو جوان را خلاص کرد به عدل این دیگری را قصاص
189
18 مرد که با خون خود آورد دست چون نگری دشمن جان خودست
190
19 خسرو از اهل رحم این را مجو قطع رحم را رحم الله مگو
191
1 کعبه روی چند به گرمای تیز تشنه فتادند به دشت حجیز
192
2 چون به قدم طاقت گامی نماند خون به حد جرعه به جامی نماند
193
3 بر تل تفسیده قضا میزدند ز انده مردن سر و پا میزدند
194
4 دود اجل خاست ز هر بندشان بی خودی از پای در افگندشان
195
5 ناگه از اطراف بیابان و دشت ناقه سواری سوی ایشان گذشت
196
6 سوزششان دید درونش بسوخت از تف هر سوخته خونش بسوخت
197
7 گریهکنان آمد از اشتر فرود بر سر هر تشنه روان کرد رود
198
8 شربتی از مطهره در طاس ریخت زانچه خضر در لب الیاس ریخت
199
9 پیش یکی برد که این را بگیر چشمه حیوان خور و تشنه ممیر
200
10 او طرفی کرد اشارت به یار کوست ز من تشنه تر او را سپار
First 200 of 312 passages. Read on