Pramāṇa · Search · About · API

Shīrīn and Khusraw (Amīr Khusraw) (Shīrīn u Khusraw)

Shirin u Khusraw

The second masnavī of Amīr Khusraw's Khamsa.

Language
Persian
Date
1298–1299 CE
Author
Amīr Khusraw Dihlavī
Extent
914 passages, 11,404 words
Text
complete digital text
Source
openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)

Contents

Text

1

1 خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای

2

2 به رحمت باز کن گنجینه جود درونم خوان بشاد روان مقصود

3

3 دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین دیگران دور

4

4 دراسانیم شکر اندیش گردان به دشواری سپاسم بیش گردان

5

5 امیدم را به جائی کش عماری که باشد پیشگاه رستگاری

6

6 چو خود برداشتی اول ز خاکم مده آخر به طوفان هلاکم

7

1 به نام آنکه جان را زندگی داد طبیعت را به جان پایندگی داد

8

2 خداوندیکه حکمت بخش خاکست کمینه بخشش او جان پاکست

9

3 دو کون از صنع او یک گل به باغی ز ملکش نه فلک یک شب چراغی

10

4 رموز آموز عقل نکته پیوند شناسائی ده جان خردمند

11

5 بصارت بخش چشم پیش بینان تمنای درون شب نشینان

12

6 جواهر بند ناهید از ثریا چراغ افروز در قعر دریا

13

1 خدایا چون به منشور الهی رقم کردی سپیدی و سیاهی

14

2 ز باران عنایت گل سرشتی برات مردمی بر وی نبشتی

15

3 مثال هستی ما هم ز اول به توقیع کرم کردی مسجل

16

4 ز گنج بخششم هر چیز دادی کلید گنج ایمان نیز دادی

17

5 چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور مکن بخشیده خود را ز من دور

18

1 سخن آن به که بهر ارجمندی ز معراج نبی یابد بلندی

19

2 رسولی کاسمان را پایه داده رکابش عرش را پیرایه داده

20

3 شبی تنگ آمده زین حجره تنگ ز پستی سوی بالا کرد آهنگ

21

1 جهان بی عشق سامانی ندارد فلک بی میل دورانی ندارد

22

2 نه مردم شد کسی کز عشق پاکست که مردم عشق و باقی آب و خاکست

23

3 چراغ جمله عالم عقل و دینست تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

24

4 اگر چه عاشقی خود بت پرستیست همه مستی شمر چون ترک هستیست

25

5 به عشق ار بت پرستی دینت پاکست وگر طاعت کنی بی عشق خاکست

26

6 نئی کم زان زن هندو در نیکوی که خود را زنده سوزد بر سر شوی

27

7 تو کز عشق حقیقی لافی ای دوست خراش سوزنی بنمای در پوست

28

8 تو کز بانگ سگی از دین شوی فرد نداری شرم از این ایمان بی درد

29

9 چو قمری را دهی بی جفت پرواز ز بستان در قفس رغبت کند باز

30

10 کبوتر در هوای یار چالاک فرو افتد ز ابر تیره بر خاک

31

11 ترا گر پای در سنگی براید چو بی‌دردی ز دردت جان براید

32

12 فدای عشق شو گر خود مجازیست که دولت را درو پوشیده رازیست

33

13 حقیقت در مجاز اینک پدید است که فتح آن خزینه زین کلید است

34

14 کرم را شکر گوی زندگی باش نمک را حق گذار بندگی باش

35

15 درت را قفل بر درویش کن سست توانگر خود نه محتاج در تست

36

16 دهان مفلسان شیرین کن از قند که بر حلوا کند منعم شکر خند

37

17 چو پیلان باش پیشانی گشاده نه چون موران گره در سینه داده

38

18 کسی کز وام شیرین شد شمارش همیشه تلخ باشد روزگارش

39

19 چو گردد ابر دولت بر تو در بار فروتن باش همچون شاخ پر بار

40

20 به هستی به که خدمتگار باشی که خود در نیستی ناچار باشی

41

21 تواضع کن ولیکن با کم از خویش که با بیش از خودی لابد کنی بیش

42

22 بهر کاری که باشد تا توانی خدا را یاد کن دیگر تو دانی

43

1 به تاریخ عجم داننده راز چنین کرد این حکایت را سرآغاز

44

2 که چون خورشید هرمز رفت در خاک کشید اکلیل خسرو سر بر افلاک

45

3 جهان را خسرو از سر کار نو کرد کرم را در جهان بازار نو کرد

46

4 به ترتیب جهان بودی شب و روز گهی لشکر کش و گه مجلس افروز

47

5 چنان آراست ملک از دانش و داد که شهر آسوده گشت و کشور آباد

48

6 مقیمان زمین زان مهربانی همه مشغول عیش و کامرانی

49

7 باشگ و ناله کس ننمودی آهنگ مگر چشم صراحی و رگ چنگ

50

8 بجز چو بین که در ره خار بودش وزو پای مراد افگار بودش

51

9 نبود از کین دران فرخنده ایام کس آهن دلت را ز چو بینه بهرام

52

10 از او او رنگ هرمز را نوی بود که هرمز را سپهداری قوی بود

53

11 چو هرمز سوی خاقانش فرستاد به کوشش ملک خاقان داد بر باد

54

12 رسید اندر مداین باده و گیر کشیده پور خاقان را به زنجیر

55

13 گلو بسته بسی میر ولایت غنیتمهای چینی بی نهایت

56

14 چو آن فیروزمندی دید از و شاه تغیر یافت اندر خاطرش راه

57

15 ز غیرت کرد طعن بی کرانش نوید پنبه داد و دوکدانش

58

16 ازین وحشت که بر بهرام ره یافت چو وحشی جست و روی از مردمی تافت

59

17 ز طاعتگه به عصیان دور می‌بود گهی پیدا گهی مستور می‌بود

60

1 چو بر هرمز سر آمد پادشاهی ز خسرو تازه گشت آن کینه خواهی

61

2 بر آن شد کاتش کین بر فروزد درو بهرام چوبین را بسوزد

62

3 فراوان داد رایت را بلندی نبودش بر عدو فیروزمندی

63

4 مصافی کرد چون فیروزمندان ولی یاری نکردش بخت چندان

64

5 همی رفت از طلبگاران نهانی غبار آلوده چون باد خزانی

65

6 به رفتن هم رکاب شاه شاپور همی کرد از سخن کوته ره دور

66

7 عجایبها که دید از هر ولایت همه می‌کرد پیش شه حکایت

67

8 ز چندین گفتها کم گشت لب تر ندیدم هیچ نقشی زان عجبتر

68

9 که در چین بود از ارمن نقشبندی نبشته نقش شیرین بر پرندی

69

10 چومن جادو گرم در صنعت چین گرفتم نسختی زان نقش شیرین

70

11 نمایم گر خرد را پای داری دل اندر دیدنش بر جای داری

71

12 به فرمان ملک گوینده در حال نورد فتنه را بگشاد تمثال

72

1 چو صورتگر نمود آن صورت حال به دام افتاد مرغ فارغ البال

73

2 ملک را در گرفت آنحال شیرین که شیرین آمدش تمثال شیرین

74

3 سوی ار من شتابان شد سبک خیز چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز

75

4 قضا را از اتفاق بخت قابل مه و خورشید باهم شد مقابل

76

5 به گرمی بس که دلها مایل افتاد نظر شد گرم و آتش در دل افتاد

77

6 برابر چشم بر چشم ایستادند نظر دزدیده رو برو نهادند

78

7 شدند از تیر یکدیگر نشانه که بود آماج داری در میانه

79

8 بسی کردند ترتیب سخن ساز ز حیرت هر دو را برنامد آواز

80

9 نگه می‌کرد ماه از گوشه چشم دلش پر مینگشت از توشه چشم

81

10 چو نتوانست ازو دل را جدا کرد جنیبت راند و دل بر جا رها کرد

82

11 ز بی صبری جفا می‌دید و می‌رفت ز حیرت در قفا می‌دید و می‌رفت

83

12 رونده سرکش و جوینده بی‌حال کبوتر می‌شد و شاهین به دنبال

84

13 چنین تاشد گذر بر مرغزاری سمنبر خیمه زد زیر چناری

85

14 اشارت کرد خوبان را که پویند غریبان را خبرها باز جویند

86

15 دوید آزاد سر وی شد خبر جوی ازان بیگانگان آشنا روی

87

16 ملک فرمود تا شاپور فرخ بگوید در خور پرسنده پاسخ

88

17 جوابش داد شاپور از سر هوش که نبود راز ما در خورد هر گوش

89

18 اگر خود پرسد از ما بانوی دهر بگوئیم آنچه داریم از جهان بهر

90

19 پرستار آنچه بشنید آمد و گفت سهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت

91

20 به خدمت خواند شاپور گزین را نشاند و از جبین بگشاد چین را

92

21 بدو گفت ای دلم مایل به سویت نمودار خرد پیدا ز رویت

93

22 کس و کیستند اینره نور دان چشان دارد همی زینگونه گردان

94

23 تواضع کرد شاپور خردمند دعا را با تواضع داد پیوند

95

24 که ای نور سعادت در جبینت سعود چرخ بادا هم نشینت

96

25 در آن فوج آن سواری کارجمند است فرس گلگون و او سرو بلند است

97

26 بزرگان دولتش را تیز دانند خطابش خسرو پرویز خوانند

98

27 چو شیرین نام خسرو کرد در گوش نماند از ناشکیبی در سر هوش

99

28 ز بختی کامدش ناخوانده در پیش مبارک دید شیرین طالع خویش

100

29 خرامان رفت با جان پر امید زمین را سایه شد در پیش خورشید

101

30 شه از شیرین چو دید آن تازه رویی شدش تازه ز سر دیوانه خوئی

102

31 چو سر بر کرد در نظاره نور بنامیزد چه بیند چشم بد دور

103

32 جهانی دید از عشق آفریده جهانی پرده عاشق دریده

104

33 ازین سو ز دیدن گشت بی هوش وزان سو او ز حیرت ماند خاموش

105

34 دو عاشق روی در رو مست دیدار نظر بر کار و مانده عقل بیکار

106

35 چو شیرین یاد کرد از خود زمانی کشید از ره شیرینی زبانی

107

36 که یارب این چه دولت بود ما را که ابری چون تو مهمان شد گیارا

108

37 چو آمد آفتاب از بیت معمور سزد گر کلبه ما را دهد نور

109

38 سخن را کرد خسرو باز بستی کز آسیب فلک دارم شکستی

110

39 مرا کاریست زینجا بوم بر بوم همای خویش خواهم راند تا روم

111

40 چو زانجا باز گردم شاد و خندان شوم مهمان لطف ارجمندان

112

41 به زاری گفت شیرین کای دغا باز چو دل بردی ز من چندین مکن ناز

113

42 اگر خورشید بر پایم زند بوس ز پشت پای خویشم خیزد افسوس

114

43 چو خود می‌بوسم اکنون پشت پایت تو پشت پا زنی شاید ز رایت

115

44 ملک از رخصت ان لعل چون قند زد اندر پای شیرین بوسه‌ای چند

116

45 پس آن که گفت باصد گونه زاری که ای در دل نشانده تیر کاری

117

46 من از عطف عنان مطلق خویش ترا می‌آزمایم در حق خویش

118

47 وگرنه من کجا آن پای دارم که از کویت به رفتن رای دارم

119

48 شکر لب گفت با خسرو که هان خیز چو دولت سایه‌ای بر فرق ما ریز

120

49 مهین بانو چو زان دولت خبر یافت که مه در منزل پروین گذر یافت

121

50 به رسم خسروان مجلس بر آراست خردمندان نشستند از چپ و راست

122

51 خرامان گشت ساقی باده در دست وی از می مست و می‌خوانان ازو مست

123

52 چو ماه چارده بنشسته خسرو پریوش در تواضع چون مه نو

124

53 لبش می‌خواست مهمان را دهد نوش کرشمه بانگ بر میزد که خاموش

125

1 چو صبح از پرده راه عاشقان کرد برون زد شعله گرم و دم سرد

126

2 دگر ره باز شیرین مجلس آراست حریفان راست گشتند از چپ و راست

127

3 دو بی دل باز در زاری درامد جگرها در جگر خواری درامد

128

4 ز نوش ساقیان و نغمه ساز می از دلهای صافی گشته غماز

129

5 ز آهی کز دو غم پرورده می‌خاست حیا را اندک اندک پرده می‌خاست

130

6 نخست از دیده خسرو خون تراوید بس آزار جگر بیرون تراوید

131

7 به شیرین گفت کای چشم مرا نور مشو زینگونه نیز از مردمی دور

132

8 نه مهمان شکم گشتم به کویت که جان از دیده شد مهمان رویت

133

9 چو خواندی تشنه را بر چشمه‌ساری به تر کردن لبی بگذار باری

134

10 شکر پاسخ شد از پاسخ شکر ریز که شیرین باد از من عیش پرویز

135

11 همه آتش بسوی خود مکن ساز که داری در یکی سودا دو انباز

136

12 وگر تو ناصبوری کز تو دورم چه پنداری که بینی من صبورم

137

13 چرا خوش نایدم با چون تو یاری گرفتن کامی از بوس و کناری

138

14 ولی ناموس و ننگ پادشاهی فتد ز آسیب فسق اندر تباهی

139

15 بیامیزد میان خاصه و عام به هم نام حرام و حرمت نام

140

16 اگر بر تو کسی دیگر گزینم به از تو کیست کاو را برگزینم

141

17 مه نو گرد گر جا دیدی امید نگشتی کفچه دستش پیش خورشید

142

18 کنون سوگند فردی می‌کنم یاد که گیتی جفت جفت افگند بنیاد

143

19 که تار روزیکه خواهم در زمین جفت به جز خسرو نخواهم در جهان خفت

144

20 وگر جان مرا غارت کند نقد ز من نگشایدش یک عقده بی عقد

145

21 به آسان هم به عقد اندر نیایم دلش را تا فراوان ناز مایم

146

22 چو شه دید آن چنان سوگند عهدی دگر در دل ننمود جهدی

147

23 به زلف و عارضش قانع شد از دور به بوئی دل نهاد از مشک و کافور

148

1 حلاوت سنج شیرین شکر خند چنین برداشت مهر از حقه قند

149

2 که با خسرو چو شیرین بست پیمان که این بلقیس گردد آن سلیمان

150

3 ملک بر رسم اول چند گاهی به مهر از دور می‌کردش نگاهی

151

4 به شیرین گفت میدانی که کارم پریشانست همچون روزگارم

152

5 مرا در ملک خود کاری درافتاد رسیدم با تو کاری دیگر افتاد

153

6 کنون کامیدم از تو یافت یاری به ملکم نیز هست امیدواری

154

7 گرفتم از رخت فال مبارک که تاجم باز گردد سوی تارک

155

8 گرم دستوریی باشد ز رایت بر ارم سر بروم از زیر پایت

156

9 برآمد همچو مه در شامل دیجور سوار سایه شد خورشید پر نور

157

10 برون راند آن شب فرخنده ز آن بوم مبارک روی شد بر قیصر روم

158

1 چو قیصر دید ز اوج پایه خویش چنان خورشید اندر سایه خویش

159

2 به تاج و تخت دادش سرفرازی کمر در بست در مهان نوازی

160

3 پس از چندی به خویشی مژده دادش به دامادی کله بر سر نهادش

161

4 ز قد مریمش نخلی ببر داد وزان نخل ترش خرمای تر داد

162

5 چو دریا لشکری دادش فرا پیش که بنشاند غبار دشمن خویش

163

6 خبر بردند بر بهرام سر کش که خسرو می‌رسد چون کوه آتش

164

7 دو لشکر روی در رو باز خوردند به کوشش بازوی کین باز کردند

165

8 سنان جاسوسی دلها نموده زبانی داده و جانی ربوده

166

9 ز تیر اندازی زنبورک از دور مشبک سینه‌ها چون خان زنبور

167

10 نی ناوک نوای زار می‌کرد نوای او به دلها کار می‌کرد

168

11 خدنگ از سینه دل می‌کرد غارت کمان می‌کردش از ابرو اشارت

169

12 باستقبال مرگ از تیغ خوردن همی شد پای کوبان سر ز گردن

170

13 جگرها از بلارک چاک می‌شد به گردون بانگ چاکا چاک می‌شد

171

14 به گرمی تو سنان چون برق گشته میان آب و آتش غرق گشته

172

15 شده خسرو به کین جوشانتر از نیل چو کوه آهنین بر کوهه پیل

173

16 به پیرامن بزرگان سپاهش ز چشم بد به آهن بسته راهش

174

17 بزرگ امید با رای فلک تاب نهاده چشم در چشم سطرلاب

175

18 چو طالع را زمانی دید فرخ به پیل شاه کرد از فرخی رخ

176

19 به شه گفتا که دولت را ثباتست بران پیلت که دشمن پیلماتست

177

20 روان شد پیل شه با سرفرازی به یک شه پیل برد از خصم بازی

178

21 چو خود را در تزلزل دید بهرام به برد آن زلزله از جانش آرام

179

22 گریزان می‌شد و خسرو به دنبال رونده سرکش و جوینده قتال

180

23 مخالف گشت روزی قوت باد همه کشتی زره یک جانب افتاد

181

24 بدینسان تا رسید از جنبش تیز به انطاکیه در سر حد پرویز

182

25 خبر بر شاه رفت از معبر آب که روزی بر درامد زود بشتاب

183

26 طلبکاران روان گشتند دل شاد به سوی گنج باد آورد چون باد

184

27 ز در یا بر کشیدند آن خزینه چو لولو ز آب و باده ز ابگینه

185

28 ملک بنشست روزی خرم و شاد به بخشش گنج باد اور بگشاد

186

29 سخن گویان سخن را تازه کردند ثناها را بلند آوازه کردند

187

30 فراوان ریخت از لولوی منشور به دامان بزرگ امید و شاپور

188

31 نوا سازی که بودش بار بد نام نوائی ساخت آن روز آبگین فام

189

32 نهاد از زخمه چون برزد تمامش نوای گنج باد آورد نامش

190

33 چو در مجلس نوازش کردش از عود براورد از دماغ عاشقان دود

191

1 شناسای معانی موبد پیر چنین کرد این خبر در نامه تحریر

192

2 که چون خسرو ستد گنجینه روم خلافش رومیان را گشت معلوم

193

3 چو غالب گشته بود از تیغ کین خواه نداد اندیشه را در خویشتن راه

194

4 زبانی پوزشی کان در حرم کرد ز مریم چند گاه آن نیز کم کرد

195

5 ز شیرین عیش مریم بود چون تلخ ازین کاهش فتاد آن ماه در سلخ

196

6 به تن عیسی جانش مانده بی دم تنش چو ن رشته مریم شد از غم

197

7 ز بیماری به بستر خفت ماهی و زان پس جست دیگر خواب گاهی

198

8 ملک بایست و نابایست برخاست به صد شادی بساط ماتم آراست

199

9 دل از سودای شیرین در غم افگند بهانه بر فراق مریم افگند

200

10 به ماتم کرد پیراهن بسی چاک ولیکن در هوای یار چالاک

First 200 of 914 passages. Read on