Pramāṇa · Search · About · API

Haft iqlim 11.51

Haft iqlīm 11.51

Language
Persian

11.51

میبرد و با کس صحبت نکند و آنچه مردمان خورنداو نخورد و غم وشادی نداند اگر مردم بخندند او بگرید واگر بگریند او بخندد و شتربانی ما کند شبانگاه نانش دهیم آنراقوت خود و مادرخود سازد گفت اورامی طلبم وفاروق بایکی ازاصحاب بآنجا شدند دیدند که در نماز ایستاده چون بانک و حرکت آدمی بیافت نمازرا کوتاه کرد فاروق پیش رفته پرسید که اسم توچیست گفت بندهآ خدا عمر گفت همه بندهآ خدائیم ترانام خاص چیست فرموداویس گفت بنمای دست خودرا چون دست راست خود بنمود آن سپیده که حضرت رسول الله مالتهلیلنشان داده بود بر کف دست او بدید در حال ببوسید و گفت رسول لانر اسلام رسانیده و گفته است که امتان مرا دعا کن گفت یاعمر نیکو بنگر که دیگری نباشد گفت پیغمبر ترانشان داده اویس گفت پس مرقع پیغمبر بمن دهید مرقع بوی دادند گفتند بپوش گفت صبر کنید و از برایشان دور شد و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و میگفت الهی این مرقع نپوشم تاهمه امت محمد الل را بمن نبخشی که پیغمبرت بدینجا حواله کرده است خطاب آمد که چندی بتوبخشیدم مرقع درپوش گفت همهراخواهم باز خطاب آمد که چندی دیگر بتو بخشیدم مرقع درپوش باز گفت همهراخواهم همچنان در مناجات بود و میگفت و می شنود تاصحابه راصبر نماند رفتندودرعین حکایت بدورسید ندچون اوپس ایشان را بدید گفت چرا آمدید که اگراین آمدن شما نبودی مرقع نپوشید می تا گناه همه را از امت محمد در نخو استمی صبر می بایست کرد فاروق اورادید گلیمی از پشم شتر برخود فرو گرفته و سرو پای برهنه وتوانگری هیجده هز ارعالم در تحت آن گلیم دیداز خویشتن وخلافتش دل بگرفت و گفت کیست کهاین خلافت از ما بخرد بکردهآ اویس گفت بینداز تاهر که خواهدبر گیرد خرید وفروخت درمیان مضراست محمرابب خشید نداز بر کت این مرقع :