Haft iqlim 9
Haft iqlīm 9
- Language
- Persian
9
للسان است وطوطی بیان درشکرستان شکر او شیرین زبان
1.1
# پیش وجود همه آیند گان بیش بقای همه پایند گان # مبدع هر چشمه که جودیش هست مخترع هرچهوجودیش هست # خام کن پختهآ تدبیر ها عذر پذیرندهآ تقصیر ها # لعل طراز کمر آفتاب حله گر خاکوحلی بند آب # کیست درین دایرهآ دیرپای کولمن الملکزند جز خدای
2.2
کتاب افادهٔ اوست.
3.1
# محتمد کازل تاابدهرچه هست بآ رایش نام او نقش بست رامنور میسازد.
4.1
بدانی چو نیگو درو بنکری که جان کنده ام تا تو جان پروری حظی وافر ونفعی متکاثر باشد .
5.1
# برین سواد هر آنکس که دیده بکشاید بقیه ای بودش در نظر سواد بهشت
5.3
امید از حضرت باری جل و علا میدارد که این مشت خزف ریزه مقبول طبایع سخن شناسان و مطبوع خواطر، نکته سرایان گردیده اگر خطا و سهوی دست داده باشد بکزلک عفوتراشیده ازقلم اصلاح راست سنازند وا گردرفکرت ندرتی بکار نرفته باشد بزر گی نموده خرده نگیرند چه فصحای بلاغت شعار خزانهآ معانی زا از گوهرهای شاهوار تهی ساخته اندچه گفته آید که نگفته باشندوچه آورده که نیاورده باشند.
6.1
سخن هرچه گویی همه گفتهاند به جاروب دانش همهآ رفتهاند بنابر آنکه این بی بضاعت را پیروایشان شمرند و بدان نام برند بدین ترهات جرآت نموده آمدچه ازعارف باری خواجه عبدالله انصاری نقلست که گفت ازهر پیری سخنی یاد گیزید واگر توانید نام ایشان را یادد اریذ که بآن بهرهآ تمام خواهید یافت و از شیخ علی مروزی منقولست که خویشتن رامیان ایشان در خیزان وخودراازیشان فرانمای اگرچه میدانی گه چگونه رسوایی تافردااگر گویندتو کیستی گویی من پیرو ایشانم واگر معنی سخن ایشان ندانی سری بجنبانی تافرزدا گویی که من از سرجنبانان ایشانم
7.1
# درین کتاب نظر کن بچشم عبرت بین کهرشک لعبت مانی وصورت چین است کتاب نیست غلط گفتهام که دریائیست که دست عقل باطراف آن گهر چین است زپای تا سراو یک بیک تامل کن . به بین چگونه همه نغزوخوب آئین است ز بسکه عنبر و مشک است توده بر توده دماغ دانش اندیشه عنبر آگین است # مفرحی است زبهر روان غمزد گان که مدح وهزلش معجون تلخ شیرین است # مگیر خرده که مدح و هجای او بهم است که در کتاب خداآفرین ونفرین است
7.8
# زکونه گونه سخنهای تازه وتراو بدست فضل و هنر دستهآ ریاحین است # سقینه ما همه در بحردیده اند بسی سفینه که درو بحر ها بود این است وچون ماحصل این تذ کره ذکر هفت اقلیم است هر آینه این نسخه را موسوم بهفت اقلیم گردانیدتا اسمی بامسمی باشد و تاریخش ازین رباعی که بکر فکر منست معلوم و مفهوم میشود.
8.1
# این نسخه که مست همچوفردوس نگو تا مو نشوی درو نه بشکافی مو # گر از تو کسی سوال تاریخ کند تصنیف امین احمد رازی گو(1)
9.1
مخفی نماند که حکمای دقیقه شناس خرداقتباس اتفاق دارند که نصفی از کرهٔ زمین در بحراعظم که آنرا اوقیانوس خوانند مستورست و نصف دیگردر عالم نمایش وظهور بصورت بیضه که آنرا در آب افکند واین نصف که مکشوف است نصفی در جانب جنوب افتاد. ویرانست و تانهایت جانب شمال همه آب دارد پس از چهار بخش زمینی یک بخش کمترعمارت دارد و جمله کوهها و بیا بانها از این جمله است اگر از روی حقیقت درنگرند دانگی معمور نیست اماعادت چنین رفته که این قطعه راربع مسکون می نامندو ربع مسکون در شمالی خط استواست و خط استواخطی است که حکما در سطح معدل النهار محاذی روی زمین از مشرق تامغرب اعتبار کرده اند و هر شهر و ناحیه که برین خط بود شب و روز در آنجا بر ابر باشدو درسالی هشت فصل دران دیاروقوع یا بددو بهار ودوتابستان دو پائیز ودو زمستان واکثر اوقات در آن صحاری و بلدان گل و ریاحین باشد درمجمع الانساب ازصورالاقالیم و مسالک الممالک نقلاست که جملهآ ربع مسکون صدساله راه است جنانکه کسی همه وقت در سفرباشد بقدرطاقت و آنقدر طعام و شرابی که قاعده است بکار برد و آسایشی که رسم است بجا آورد وازاین جمله مشتاد سالهراه بمرور دهور بسبب طوفانهاخراب گشته و آب گرقته و بیست سال راه
9.16
مانده و ازین بیست ماله چهارده ساله هم کم آمده چه از طرف شمال هفت ساله راء بسبب سردی هوا جانور نمیتواند بود ازطرف جنوب هفت سالهراه بواسطهآ گرمی هواذی- حیات نمیتواند زیست پس شش ساله راه مانده و اینقدر زمین را حکماهفت قسم کرده اند وهرقسمی را اقلیمی خواندهاند و مجموعرا اقالیم سبعه نامیدهاند وطول هراقلیمی از مشرق است تا مغرب و هراقلیمی که بخط استوا نزدیک تراست درازی و پهنای آن زیاد.
9.21
است از دریاهای اعطم آنچه حکما آنرا از حساب ربع مسکون گزفته اند پنجست و از بحیرات(1) است نیز پنج واگرچه محاذی دیگر بحاردراین ربع است اما بسبب آنکه مبادی آن در ارباع دیگر و اقعست از حساب این ربع نداشته اندو در بحار و بحیرات این ربع جزایر بزرک و کوچک بسیاراست و ایضا پنج کوه رفیع و سیع در این ربع و اقعست و عدد مجموع جبال از دویست متجاوزاست وقریب بدویست و چهلانهار وجوی بزرک باشد که عبور آن میسر نشود الابکشتی
9.28
این اقلیم بز حل منسوبست و تمامت مردم این اقلیم اسود اللون باشندو ابتدای این آقلیم ازجانب شمال جزیزهآ یاقوت بود پس برجنوب بلاد عمان ووسط بلاد یمن گذشته به بحر محیط منتهی شود ومساحت سطح این اقلیم ششصدوشصت ودوهزار وچهل و چهار فرسنگست ونصف فرسنک ودرین اقلیم بیست کوه رفیع وسی نهر بزر گ و هز ار و سیصد و چهل شهر است و از آنجمله ابتداشروع درولایت یمن که شمع متوطنانش بنور اسلام وایمان روشن ومنور مینماید و دماغ مطالعه کنند گان از بخور عنبر بویان و بزر گان آن مکان معطر میسازد یمن است ویمن ولایتی است درغایت نزاهت و طراوت بعضی بیمن ابن اقطن بن عامربن شالخ بن ارفخشدبن سام بن نوح علیه السلا منسوب کردهاند و برخی گفتهاند که چون بریمین مکه1آ معظمه واقع شده هر آینه به یمن صفت اشتهار پذیرفته بهر تقدیر قطری مبارک است واکثر ولایتش نزدیک بخط استوا واقع شده چون نوح علیه السلام عالم باقی را منزل ومقام ساخت سام بن نوح آن ولایت را بنظر احتیاط در آورده جهت خود اختیار نمود بعد از سام اولادش عمرها در آن ولایت لوای اقامت برافراختندتانوبت بقحطان بن هود که پدر سلاطین یمن است رسید و اورا حق سبحانه و تعالی اولاد بسیار کرامت فرمود که یعرب وجرهم از آن جمله بودند یعرب اول کسی بود که بلغت عربی تکلم نمود و اعراب یمن تمام
9.44
از نسل قحطان پیدا شدند ویعرب را پسری بود موسوم به یشحب ویشحب راولدی بوجود آمد عبدالشمس نام واو بعبادت آفتاب قیام مینمودواول کسی کهآ در عربستان رسم سبی درمیان آورد اوبود وازین سبباورا سبا لقب نهادند وسبا هفده سال متصدی امر ایالت کشته از وسه پسر بیاد گار ماند یکی کهلان دوم مره سیوم حمیر بعداز انتقال سبا کهاان قایم مقام پدر شده ملوک بنی لخم و غسانیان ازو بوجود آمدند پس از فوت او برادرش حمیر بن سبا که نسب سامی داشت تا نزدیک زمان اسلام برمسند اقبال متمکن بودند بر سریر سلطنت نشست چون حمیر بعالم دیگرانتقال نمود اختلاف در میان قبیله پیدا شده یکی از ایشان در مدینهآ سبا و دیگری در حضرموت پادشاه گردیدند ومدتها برین منوال بود تاحارث رایش خروج نمود و جمیع اولاد حمیر بر سلطنتش اتفاق کردند وحارث بچهار پشت بحمیر بن سبا میرسد واو را رایش بدان جهت میگفتند که بسیار عطا بوده واو صد وهشتاد سال حکومت کرد پس از فوت وی ابرههٔ بن الحارث افسر پادشاهی برسر نهاده صد و هشتاد سه سال کامرانی نمود بعد از وافریقش بن ابرهه متصدی امر سلطنت کشته صدوچهل سال بدولت واقبال بگذرانید چون او نماند برادرش العبدبن ابرهه ملقب بذوالا وغار کشته مالک تاج وسریر گردید ومدت سلطنتش را ب ضی صد وپنجاه وبرخی صدو بیست سال گفتهاند و بزعم فارسیان کیکاوس بدست ذو الاوغار گرفتار گشته بود و بعد ازذ و الاوغار سلطنت به خداد بن شرحبیل قرار گرفت و هفتاد و پنج سال پادشاهی نمود و بلقیس بقول بعضی از مورخان دختر خدادست و باعتقاد برخی خواهر خداد بوده وچون بلقیس بیست سال افسر حکومت بر سر نهاد درتحت امرونهی حضرت سلیمان علیه السلام در آمد ماشربن عمروبن شرحبیل بامر سلطنت قیام نمود وبعد ازوابو-
9.65
و بسطت مملکت و افزونی لشکر و بسیاری مال و زرامتیازد اشت و در ایام دولت خود باهزار علم که درسایهآ هر علمی هزارمرد مقاتل بودند بجانب مشرق نهضت فرموده ازجیحون بگذشت وماوراء النهررا مسخر ساخته و بلدهآ سعد راخراب گردانیدو شهری بساخت موسوم بشمر کند که عربان معرب ساخته سمرقند گفتند مدت سلطنتش صدو بیست سال بوده بعد از و پسرش ابومالک مالک تخت و افسر گشت ومدت پنجاه سال پادشاهی کرده در گذشت امراو ار کان دولت ولدارشدش که موسوم به اقرن بود بپادشاهی برداشتند و اقرن ابن مالک ملقب به تبع ثانی گردید و او معاصر بهمن بن اسفندیار بود و مدت ملکش را پنجاه و سه سال گفته اند و از اقرن پسرش ذرجیشان بر سریر سلطنت وجهانبانی برامد واو با دارای بن داراب معاصر بوده هفتاد سال پادشاهی کرد و براثر وی برادرزادهاش ملک بن ابی کریت بن اقرن بر مسند سلطتت تکیهزده سی و پنج سال حکم راند و از ملک به ابو کریت اسعدبن مالک بن ابی کریت منتقلشد وابو کریت اسعد به تبع اوسط ملقب بود وچون بشدت قهرو غضب اتصاف داشت یمینان پسرش حسان را بسلطنت برداشته اسعد را بقتل رسانیدند و حسان بن تبع الاوسط بر اورنگ خسروی متمکن گردید بتدریج اکثر قاتلان پدر خودرا بقتل آورد وبعد از آن لشکر به یمامه کشیده آنولایترا بتصرف آورد از قارا که تاسه روزه راه نورباصره اش احساس اشیا مینمود بدست آورده ازوی پرسید که چه چیز قوت رویت ترا باین غایت رسانید جوابداد که هر گزنمک نخور دهام و شبی بی آنکه سرمه در چشم کشم خواب نکرده ام بعد از حسان عمروبن تبع الاوسط بر سریر سروری بر آمده شصت سال پادشاهی نمود و اومعاصر شاپوربن اردشیر بود و از عقب او عبد بن کلال متصدی امر حکومت و ایالت گشت اگرچه بدین عیسی ایمان آورد اما ظاهرنتوانست کردزمان ایالتش هفتاد و چهارسال بود حسان بن تبع الاصغر آخرین تبابعهآ یمن بودومدت هفتاد سال در سلطنت و اقبال گذرانید و در زمان ایالت خود
9.88
بتسخیر بلادوامصار اعلام ظفرانجام برافراخته ابتدا مدینهآ طیبه را محاصره نمود و آخرشنید که آن شهر سرای هجرت پیغمبر آخر الزمان صلوآت الله علیه خواهدبود ترک محاصره داده رایت عزیمت بصوب مکهآ مغظمه بر افراخت و چون صورت تخریب بیت الله رادر صمیم قلب جای داد.
9.92
همان روزد ستها و پاهای او خشک شد و آخر که نقش آن اراده از صفحه خاطرش سترده گشت علتش بصحت مبدل گردیدوملبس بلباس دین موسوی گردید و چون متوجه دار الملک خود شد اکابر و اعاظم بنی حمیر معروض داشتند که تو ترکدین آباء و اجدادخود کردهآ دیگر طریق اطاعت تو نمیسپریم تبع گفت بیائید تا بآتش التجا نمائیم تاحقیقت هرملت که ظاهر شود باتفاق آن کیش را قبول فرمایم و در ان زمان دو کس را که باهم خصومتی میافتاد بغاری که در نواحی صنعا بود میر فتندو آتشی از آنجا بیرون آمده خصمی را که بر باطل بود میسوخت .
9.99
القصه مشرکان بابتان خویش در ملازمت تبع بدانغار میرفتند بدستورمعهود آتشی عظیم ازغار بیرون آمده آن اصنام را خاکستر گردانید بنابراین سایر مردم یمندین موسوی را اختیارنموده بحوزهآ اسلام در آمدند و بعد از فوت تبع الاصغر ربیعهآ بن نصیر اللحمی به استظهار کثرت تبع بر ملک یمن استیلایافت و شبی در حکومت خود واقعهآ دید که آن سبب هدایت او گردیده به نبوت احمد مختار (ص) و وقوع قیامت وحشرونشرایمان آورد و سطیح و شق هر دودر عصر ربیعه بوده اند سطیح به غر ابت خلقت ومرهارتن رفن کهانت شهرت تام داشته و باتفان مورخان در اعضای او استخوان نبوده مگر کلهآ سرودست و اصابع و بعضی برانند که رویوی در سینهاش بوده هر گاه درغضب رفتی پربادشدی و بنشستی و مطلقا بر قیام قدرت نداشتی و او رامانند جامه درهم پیچیده بمجلس می بردند و چون میخواستند که کهانت کندو از امور مخفیه خبردهد بسان مشک دوغش می جنبانیدندو سطیح میگفت که یکی از جنیان
9.111
که در حین تکلم حضرت عالم السر ولخفیات باحضرت موسی استراق سمع کرده بود مرا بر مغیبات مطلع میگرداندو سطیح مدت ششصد سال در جهانفانی زند گانی نمود و شق نیز در کهانت مهارت موفور داشت و پسرخالهآ سطیح بود و با سطیح در # یک روز متولدشده و او بصورت یک نصف آدمی بوده.
9.115
القصه بعد از ربیعه بن نصر اللحمی مریدبن عبد کلال که برادر مادری تبع اصغر بود پادشاه شد واو نیز خوابی دید که ظهور ملت حضرت نبوی علیه الصلواة والسلام از تعبیر آن بوضوح میپیوست و بعداز چهل ویک سال زمام مهام سلطنت را درقبضهآ اهتمام و اقتدار پسر خود ولیعه نهاد ولبعه سی و هفت سال سلطنت رانده ابرهمه بن الصباح صاحب ملک ومال گشت و نسب ابرهه بمکعب بن سباء الاصغر حمیری می رسید و ازعقبوی صباح بن ابرهه بر مسندحکومت تکیه زده پانزده سال روی بضبط ملک ومال آورد و بعضی ازمورخان را اعتقاد اینست که بعد از سلطنت صباح بن ابرهه صبح دولت حسان بنعمروبن تبع الاوسط از مشرق امیدد میدوپس از حسان دو شتا بعنف و نیرنک زمام امورجهانبانی را بقبضهآ تصرفدر آورد و بار تکاب فسق و فجورمشغول بوده چنانچه هرجا نام پسریشنیدی طوعنو کرها اورا طلبداشتی تا آخر پسری نزد او آوردند که موسوم بزرعه بود و ملقب بذونواس زرعه کاردی در ساق موزه خود پنهان کرده بود چون مجلس ازاغیار خالی گردید بهمان کارد کار اورا ساخته دستشرا ازدامان عصمت اهل آنشهر ومکان کوتام گردانید. و زرعه را بعضی پسرزید میدانستند . بعداز بیستپشت به قحطان میپیوندد و بعضی ولد صلبی تبع الاوسط میخوانند .
9.130
القصه چون ذونواس اساس حیات اوا مندرس گردانید خودرا یوسف نام نهاده باتفاق اعیان بر بساط سلطنت متمکن گردید و او سرخیل اصحاب اخدود که کلام مجید حمیدربانی بذ کر ان ناطق است کنایت از ذونواس و اتباع اویند و او در
9.134
ایام حکومت خود فرمود تا خندقها کندند و آتش بسیار افروختند هر کس که از ملت عیسی نگروید بآتش بیدادش میسوختند و آن سردفتر اهل ظلام در کشتن و سوختن عیسویان مهمل و نامرعی نمیگذاشت تا قیصر که متابعت ملت عیسی (ع) مینمود به نجاشی پادشاه حبشه نشانی فرستاد که متوجهآ استیصال ذو نواس شود و ذونواس طاقت مقاومت در خود ندیده فرار برقراراختیار کرد و در راه غریق بحرفنا گردید. و بعد ازفوت اوذوجدن نامی روزی چند قایم مقام کشته او نیز از دست برد سپاه حبشه متوهم کشته از عقب ذونواس بعالم باقی شتافت و بعداز فوت ذوجدن ارباط نامی ازمنتسبان نجاشی بعنعا در آمده پای برمسند حکومت نهادو ابرهه که در سلک سرداران جیش حبش انتظام داشت لشکری بر سروی آورده اورا بقتل رسانید بیست و سه سال در آن ملک رایت دولت و اقبال برافراشت و در آخر ایام حیات بعزم تخریب خانهآ کعبهآ معظمه لشکری بصوب حرم کشید و بغضب مالک المک علی الاطلاق گرفتارشده بزخم سنگ سجیل متوجهآ درک الاسفل گردید .
9.146
بعداز حدوث این حادثه مکسوم بن ابرهه پادشاه شد. بقولی چهارسال و بعقیده بعضی هفده سال سلطنت کرد و پس از وی برادرش مسروق بن ابرهه افسر ایالت بر بسر نهاده بعداز دوازده سال درمعر که سیف بن ذویزن کشته گشت و نسب سیف به تبابعه می پیو ندد و او بخدمت انوشیروان رفته التماس مددنمودتامملکت موروت را از تصرف اهل حبشه انتزاع نماید و انوشیروان حکم داد که از سپاهیان هر کس که درزندان باشند بیرون آورده همراه سازند و فرمان برداران پیری که در معارک کارهای با نام کرده بود و دهرز نام داشت برجملهآ آنسپاه امیر ساخته بوی همراه ساختند و سیف و دهرز با آن سپاه بجانب یمن درر کت آمدند .
9.154
مسروق از کیفیت حادثه آگاه گشته باصدهزار کس ایشان را استقبال نمود و سیف و دهرز با پنجهز ار کس از بنی حمیر و ششصدتن از عجم قدم در میدان مقاتله
9.157
نهادند.
9.158
در حملهآ اول مسروق بزخم تیر دلدوز دهرز ازپای درافتاده لشکرش روی بهزیمت نهادند و سیف قدم برمسند سلطنت نهاد . ابتدا قصر عمدانرا که درزیر گنید خضرانشان شبیه و نظیر آن عمارتی صفت ارتقا نپذیرفته بود محل جلوس گردانید . و پس از هفت سال جمعی از حبش او را در صید گاهی تنها دیده بقتل رسانیدند .
9.163
چون اینخبر بهانوشیروان رسید و دهرز را جهة دفع و رفع حبشیان بهیمن فرستاده حکومت آن مملکت باو ارزانی داشت و دهرز بعداز چهارسال فوت گشته پسرش مرزبان لوای ایالت مرتفع ساخته اونیز متوجه عالم جاودانی شد و بر اثر وی مرزبان فلسجان بحکم کسری قائم مقام گردید وچون او نیز نماند ولدش خرخسره قدم برمسند سروری نهاد و روایتی آنکه بعد از فلسجان شخصی که موسوم بخراد بود وآلی گردید و پس ازاو نوش خان نامی رایت ایالت برافراشت و برعقب او مروزان کامران شد وچون او نماند حکومت به خرخسره رسید .
9.170
بهر تقدیر چون خرخسره مدتی ایالت نمود هرمز ازوی رنجیده باذان بن ساسان را در آن مملکت حا کم گردانید و او بنبوت حضرت رسالت ایمان آورده مؤمن و موحد گردیده بود از جهان انتقال نمود آنگاه دادویه که خواهرزاده باذان بود و متابعت ملت حق نبوی مینمود حاکم شد و اسود عنسی را که دعوی نبوت میکرد بقتل رسانید و بعد از فوت وی حکومت آن مملکت باولیای دولت دین محمدی قایم گردید و از خلفای راشدین به بنی امیه و از بنی امیه به آل عباس منتقل گشت و ازمنتسبان خلفای بنی عباس غلامان حبشی آن ولایت را انتزاع نمودند و ازایشان بآل زیاد انتقال یافت و بعد از آن به بنی اقطس و بنی طبا قرار گرفت و چون دولت آن جماعت سپری گردید منصور بن فضل الکوفی که از دعاة اسمعیلیه بود برمسند حکومت تکیهزد .
9.181
بعد ازو در سنه ست و عشرین واربعماته بابوهاشم حسن عبدالرحمن که نفس ز کیه لقب داشت و به حمزة بن ابیهاشم که از اشراف حمیریان بود منسوب بود رسید و درسنه تسع و ثلثین و اربعماته ناصر بن حسین دیلمی دعوی امامت کرده چند وقت آن ولایت را متصرف گشت ودرسنه ست وخمسین علی بن محمد الصلحی بر آن ملکت استیلایافت و مکه و مدینه را نیر در تحت ضبط آورد و ازعقب وی آل ذریع روزی چند اسب مراد را بجولان آورد و در سنه اربع و خمسین و خمسمایه ملک ناصرالدین ایوبی کارفرما گشت و از اولاد او درسنه ست وسبعین و خمسمائه بملک توران شاء ملک کامل وملک مسعود منتقل گردید ودرسنه ست وعشرین و ستمائه به بنی رسول که از امرای ایوب بود رسید ودرسنه سبع و عشرین و ثمانمائه بنی غسان بران دیار استیلا یافته جمعی از آنسلسله بتمشیت ملک و مال پرداختند تا از سلاطین عثمانیه سلطان سلیم بن سلطان سلیمان پارهآ آن ولایت را گرفته نزدیک بود که گلزار آن مملکت ازخار خاشاک بنی غسان پاک سازد که عازم ولایت آخرت گردید و ولد ارشدش سلطان مراد در سال نهصد و هشتادودو همت بر تسخیر آن مملکت گماشته من حیث الاستقلال بحیطهآ ضبط آورد وتا امروز آن ولایت در تصرف اولیای دولت آن دودمان است واز مضافات معروف یمن یکی ز یید است که سام بن نوح همت بر آبادی آن گماشته و در آنجا خرما و انبه نیک میشود و دیگری مخاست که در تمام یمن بندری بدان لطافت نیست .
9.198
وقبر شیخ شادلی که قهوه خوردن از اختر اعات اوست در مخا و اقعست و دیگری تغر است که آصف بن برخیا همت بر تعمیر آن گماشته ودر جبالش درختی است که آنرافات می نامندو بر کش از عالمافیون کیفیت بخشدومیوه سردسیری و گرم سیری در آنجا نیک بعمل می آید و ایضا صنعاست که بحسبآب و هو اولمشافت کوه و صحرا مستثنی از جمع شهرهاست چه قریب بخط استوا واقع شده و درسالی دو زمستان
9.204
ودوتابستان بحصول می پیونددو اشجار سالی دوبار میوه دهدو ار تفاعاتش دوماه بعمل میاید چنانچه از حمل تاسرطان یک تابستان واز سرطان تامیزان یک زمستان باشد باز ازمیزانن تا جدی یک تابستان وازجدی تاحمل یک زمستان بود وقصرغمدان که بسبقذ لر کرده شد در صنعا بوده و ارکان آن قصررا بسنگ الوان ساخته بودند که هر طرفی از آن برنگی ظاهر میگشته و درمیان حقیقی قصر خانهآ بوده که سقف آنرا بیک تختهسنک رخام پوشیده بودند و برهرر کنش صورت شیری ترتیبناد که چرن بان در آن خانه وزیدی از آن تمثالها آواز شیر مسموعشدی .
9.211
در عجایب البلدان مذ کور است که قصر غمدان چندان ارتفاعداشته که در وقت طلوع وغروب سایهآ آن سهمیل میرفته و در چهارفرسنگی صنعا صفوان نام مردی باغیداشته قریب دوازده میل که حاصل آنرا براه خدا ایثار مینموده بعدا چند گاه اورا پسری بهمرسیده که پدررا از آن عطیه باز آورد هر آینه آتش سخط الهی در آن بوم و بر افتاده شجر آن باغ را هیمهآ سقر گردانیدو آن آتش در سیصدسال التهاب داشته چنانچه در اطراف آن طیوررا مجال طیران و وحوش را قوت جولانه که تا صنعا سهروزه راه باشد و بانی آن سباء بن یشجب بن یعرب بن قحطان بوده اما الحال بنابرنوایب روز گار ازآن آثار جز نامی باقی نمانده .
9.219
بانام بوده وناحیتی بانزه داشته .
9.220
مخا سهروز راهست .
9.222
بحرعدن همان قلزماست که بحر احمرش نیز خوانند و ارجملهآ خلیجات هند بود طولش چهارصدوشصت فرسخ و عرضش دویست فرسخ باشد و مرتبه مرتبه کمترشود تا شصت فرسخ آید و چون قلزم بر ساحل این دریا برطرف غربی واقع شده هر آینه بدین اسم موسوم گردیده و بعضی عمانر انیز داخل یمن شمرده اند.
9.226
یمن اکرچه گرمسیر است ؛ اما دربعضی ولایاتش سرمای سخت شود و احیانا برف هم بارد و اصل معمورهاش بر کنار دریای فارس که بحر عمان و بحر بصره و بحر هندش خوانند واقعست و مردم را از این دریا منافع بیحد باشد و سفاین ازین بحر بسلامت بر آیند و اضطرابش از دیگر بحور کمتر باشد اما گردابی دارد که چون دشتی بدان موضع افتد دیگر خلاصی ممکن نباشد طول این دریا صدوشصت و عرضش را صدوهشتاد فرسخ گرفتهاند و در میان دریای عمان و قلزم پانصد فرسنگ زمین خشک افتاده که آنرا جزیرة العرب خوانند و اعراب بسیار در آنجاسا کناند هجر هجر بلده ایست میان عمان و عدن و در آن ناحیه نسناس بسیار است و آن جانور مانند نصف بدن انسان است که بکدست ویک پای و یک چشم داردودست او درسینهآ اوست و بز بانتازی تکلم میکندومردم اوراصید کرده میخور نداز شحصی نقلست که گفت من در آن دیار رسیدم و بسالار آن ناحیت گفتم که من نسناس ندیده ام در فور بغلامی اشارة کرد و غلام بیرون رفته نماز دیگر آمدو نسناسی زنده بیاوردچون در من نگریست گغت بخدا که مرا فریاد رس بغلام گفتم که او را بگذار غلام گفت بکلام او فریفته مشومن قبول نکرهه اورا رها کردم چون باد از پیش من برفت و ایض ارم شداد .
9.244
ارم ذات العماد او دریمن ما بین صنعا و حضرموت بوده آورده اند که شداد صد کس از معتمدان خودجهت آن امر تعیین فرموده هریکراهزار کس تابع ساخت و آیشانرا درخزاین واموال خود تصرف داده بعمال اطراف فرمان داد که از سیم وزر وجواهر و عطر آنچه سامان پذیردبدان مکان نقل فرمایند .