Pramāṇa · Search · About · API

The History of Shāh Shujāʿ 1

Tārīkh-i Shāh Shujāʿī 1

Language
Persian

1

حمدی که زبان همچو ما قاصران را به آن دسترس است نثار جناب کبریایی است که تلون حالات و تقلب واقعات پرتوی از آفتاب قدرت او و قطرهای از دریای حکمت اوست. جل جنابه الاقدس الاعلی و ذکری که نطق امثال ما عاجزان به آن تبرک جوید نعمت معظم رسولی است که بخشایش خاص و عام موجهای از عمان مکرمت او و بخشش جمهور انام انموذجی از سیر فیض سریریت اوست: صلی الله علیه و علی آله الاطهار و صحبه الاخیار. اما بعد چنین گوید گوشهنشین زاویهٔ‌ گمنامی و پاشنه ریش بادیهآ حسرت و ناکامی محمد معصوم بن حسن بن صالح جعلهالله من خیار عباده که هنگامی که در ملازمت خورشد منفعت، صاحب2 ملک بخش، اقلیم ستان، قبلهآ امید جهان و جهانیان، الممدوح به لسان العبد والحر سلطان شاه شجاع بهادر خلدالله تعالی ملکه و دولته قیام داشت در وقت تحریر این سطور یعنی سنهٔ‌ الف و سبعین به سبب تزاحم آفات زمانی و تراکم حادثات دورانی به موجب رخصت سلطانی ماهی چند در قصبهآ مالده اقامت داشت بهخاطر قصیر کسیر رسید که حالات و واقعات این دو سه سال پرملال را که مشتمل بر فنون نیرنگی تقدیر بیچون و محتوی بر گوناگون سوانح زمانه بوقلمون است به جهت عبرت ناظرین و خبرت غافلین آنچه دیده و شنیده بههمین عبارت ژولیده نشان و تقریر پریشان بیان مرقوم قلم عرض گرداند. در این میان خرد دوربین و دانش خدا آفرین بانگ بر من زد که این چه خیال فاسد است که در سر داری و این چه متاع کاسد است که رأس المال خود ساختهای، پیداست که از لطایف عبارات و غرایب اشارات در صحف ماضی و حال و در کتب ارباب کمال آن مقدار بر روی هم افتاده بر سر هم نهاده که باصره از دیدن آن عاجز و سامعه از استماع آن قاصر است، با آن همه سخن که گفتهاند تو چگونه توانی حرفی از سخن گفت و با این قدر غوغای سخن و سخنور چگونه توانی ترانهآ حدیث خویشتن شنفت. آری هر سنگریزه چین راسته نابخردی را چه قدر آنکه در برابر جوهریان بازار دانش، دوکان خود فروشی و گران متاعی بگشاید و هر بی برگ و نوای شورهبوم قصور را چه رتبه آنکه در ریاض شمشاد قامتان کمال، خود را درخت برومند دانش و افضال وانماید؟ هر نوکیسه در این بازار، بازرگانی2 نتواند نمود و هر تهیدستی از خریداران این متاع گرانارز نتواند بود. دستی که بهدامن لفظ رسیدن را عرش الکمال خود داند به گریبان معنی چگونه توان گشاد و پایی که حضیض بیدانشی را اوجگاه ادراک خود شناسد بر آسمان فضایل چسان قدم تواند نهاد؟ از چون تو عاجزی روزگار خسته، حوادث شکسته بیخرد اساس، علم از جهل نشناس، عمر در بی حاصلی صرفکرده در بوتە2آ امتحان قدرت مضمحل گشته چه آید که قبول دلی را شاید یا حقیقت بینی دیده بر آن گشاید. (ابیات):