Pramāṇa · Search · About · API

The History of Shāh Shujāʿ (Tārīkh-i Shāh Shujāʿī)

Tarikh-i Shah Shujaʿi

Account of Prince Shāh Shujāʿ, governor of Bengal, in the war of succession of 1657–60.

Language
Persian
Date
1659–1661 CE
Author
Muḥammad Maʿṣūm
Extent
356 passages, 42,938 words
Text
complete digital text
Source
openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)

Contents

Text

1

حمدی که زبان همچو ما قاصران را به آن دسترس است نثار جناب کبریایی است که تلون حالات و تقلب واقعات پرتوی از آفتاب قدرت او و قطرهای از دریای حکمت اوست. جل جنابه الاقدس الاعلی و ذکری که نطق امثال ما عاجزان به آن تبرک جوید نعمت معظم رسولی است که بخشایش خاص و عام موجهای از عمان مکرمت او و بخشش جمهور انام انموذجی از سیر فیض سریریت اوست: صلی الله علیه و علی آله الاطهار و صحبه الاخیار. اما بعد چنین گوید گوشهنشین زاویهٔ‌ گمنامی و پاشنه ریش بادیهآ حسرت و ناکامی محمد معصوم بن حسن بن صالح جعلهالله من خیار عباده که هنگامی که در ملازمت خورشد منفعت، صاحب2 ملک بخش، اقلیم ستان، قبلهآ امید جهان و جهانیان، الممدوح به لسان العبد والحر سلطان شاه شجاع بهادر خلدالله تعالی ملکه و دولته قیام داشت در وقت تحریر این سطور یعنی سنهٔ‌ الف و سبعین به سبب تزاحم آفات زمانی و تراکم حادثات دورانی به موجب رخصت سلطانی ماهی چند در قصبهآ مالده اقامت داشت بهخاطر قصیر کسیر رسید که حالات و واقعات این دو سه سال پرملال را که مشتمل بر فنون نیرنگی تقدیر بیچون و محتوی بر گوناگون سوانح زمانه بوقلمون است به جهت عبرت ناظرین و خبرت غافلین آنچه دیده و شنیده بههمین عبارت ژولیده نشان و تقریر پریشان بیان مرقوم قلم عرض گرداند. در این میان خرد دوربین و دانش خدا آفرین بانگ بر من زد که این چه خیال فاسد است که در سر داری و این چه متاع کاسد است که رأس المال خود ساختهای، پیداست که از لطایف عبارات و غرایب اشارات در صحف ماضی و حال و در کتب ارباب کمال آن مقدار بر روی هم افتاده بر سر هم نهاده که باصره از دیدن آن عاجز و سامعه از استماع آن قاصر است، با آن همه سخن که گفتهاند تو چگونه توانی حرفی از سخن گفت و با این قدر غوغای سخن و سخنور چگونه توانی ترانهآ حدیث خویشتن شنفت. آری هر سنگریزه چین راسته نابخردی را چه قدر آنکه در برابر جوهریان بازار دانش، دوکان خود فروشی و گران متاعی بگشاید و هر بی برگ و نوای شورهبوم قصور را چه رتبه آنکه در ریاض شمشاد قامتان کمال، خود را درخت برومند دانش و افضال وانماید؟ هر نوکیسه در این بازار، بازرگانی2 نتواند نمود و هر تهیدستی از خریداران این متاع گرانارز نتواند بود. دستی که بهدامن لفظ رسیدن را عرش الکمال خود داند به گریبان معنی چگونه توان گشاد و پایی که حضیض بیدانشی را اوجگاه ادراک خود شناسد بر آسمان فضایل چسان قدم تواند نهاد؟ از چون تو عاجزی روزگار خسته، حوادث شکسته بیخرد اساس، علم از جهل نشناس، عمر در بی حاصلی صرفکرده در بوتە2آ امتحان قدرت مضمحل گشته چه آید که قبول دلی را شاید یا حقیقت بینی دیده بر آن گشاید. (ابیات):

2

گرت نیست طبعی چو آب روان

1.2

دهان گر بماند ز خوردن تهی

2.1

خاطر انصاف گزین در جواب گفت که اگرچه آنچه گفتی از راه خطا دور و بهمدینهآ صواب نزدیک است، چه نقد قلب ناروا را در بازار زر ده دهی نیارند و چراغ مفلسان تیرهروز را در مقابل شمع جهان افروز آفتاب ندارند لیکن امید از فوز و فضل الهی آن است که اگر پرتو قبول ذوی العقول بر وجنات صفحاتش تابد و فیض اقبال از نظر ارباب کمال یابد هر حرفی از آن کتابی گردد و هر سطری از آن فصل الخطابی:

2.2

رسم بزرگان بود انصاف کار کار خسان نیست بجز خارخار

2.3

دیدهآ انصاف که بینا بود در شمرد گرچه که مینا بود

2.4.1

خداوندا! به عزت نصرت یافتگان معرکه «جعلنا لکم علیهم سلطانا صبینا1» این پردگیان سرادقات قبول را از نظر قبول هر بوالفضولی مستوردار و این محفلنشین کاروان فیهن «خیرات حسان» را از ژاژخایی هر تیرهرأی میازار. پیشانی این حروف را بهزیور عنایت بیارای و چهرهآ این عبارت را بهآب و رنگ آفرین زینت بیافزای. آری لطف و احسان الهی باید تا آنچه بر زبان قلم آید مستحسن نماید وگرنه معلوم که از دلشکسته چه آید و از دست فروبسته چه گشاید. بههمه حال چون تحریر حالات این سه چار سال حوادث اشتمال از عجایبات اتفاقات جهانی و غرایب واقعات روزگار بی مدار فانی است اگر بههمین نارس عبارتی و ناتمام کلامی صورت تحریر و صفت تسطر بذیرد شاید همچو من غافلی را نظر بر آن مرقومات افتد و از آن عبرتی از روزگار فانی بر گیرد و تنبیهی از بیمداری زمانهآ بوقلمون آثار پذیرد.

2.4.2

به کل حال خامهآ مقطوع اللسان من از هرزه درایی آمده، خاطر از همه وا سوخته، به خموشی ساخته، مرا در کشاکش نفس درازی انداخته و فارس کمیت واسطی نژادی که جولان باز در مضمار تحریر این حالات با همه لنگی و ناروانی، گرم تکاپو و قدم نه جست و جو گردیده، اگرچه تفصیل حالات و واقعات پادشاه روی زمین، خلیفهآ راستین، فرمانفرمای خواقین زمان، حکمران سلاطین عالی مکان، نقاوه سلسلهآ کورکانیه، وارث تخت و افسر صاحبقرانیه، همای اوج بلندپروازی، صاحبقران ثانی، ابوالمظفر شهابالدین محمد شاهجهان پادشاه غازی خلد بقائه از کتاب1 پادشاهنامه که مؤلف آن قدوه دانشوران «عبدالحمید لاهوری» است بر جویندهآ حال و پژوهندهآ مقال معلوم میگردد و مجملی که این نامه سیاه قلمرو علم و عمل مرقوم قلم اختصار می گرداند، احوال سه چار سال آخرین آن یادشاه با داد و دین است و در این صحیفه هرجا «پادشاه جهان» مطلق مرقوم می گردد کنایه از «شاهجهان پادشاه است» و اسامی نامی شاهزادگان عالی مقدار والاتبار بههمان دستور که صحایف جلال و مناشیر اقبال به آن معنون و مزین است بر صحیفهٔ‌ نگارش ثبت مینماید. بر مستعدان خبیر و مسترشدان بصیر مخفی و محتجب نماند که ایزد هستی، بخش پادشاه جهان را از کثرت اولاد سعادت بنیاد که بهین انموذج بخشش سبحانی است و گزین نمونهآ رحمت یزدانی، مرزوق و روزیمند گردانیده در این ایام دولت انتظام که از شهور سنهآ سبعین و الف (1070 ه) است چهار پسر والاگوهر سعیداختر بر وفق رضای یادشاه جهان پناه عامل بوده، دقیقهای از دقایق فرمان پذیری و اطاعتورزی نامرعی نمی گذاشتند. نخستین: شاهزادهٔ‌ بلنداقبال سعادت پژوه سلطان محمد داراشکوه.

2.4.3

ثانی: شاهزادهٔ‌ عالی وساده، دیهیم سلطنت را بی بها در جلال الدوله سلطان شاه شجاع بهادر که محرر این سطور مدت بیست و چهار سال از خدمتگزاران عتبهآ اقبال او بوده، بهنوازش مسرور و خورسند زندگانی مینمود. ثالت: سلطانالسلاطین شهزادهآ سبک عزم، گران رکیب، سلطان اورنگزیب. رابع: شاهزاده هلال رکاب، آسمان رخش، سلطان مراد بخش است. این هر چهار شاهزاده عالی وساده مثل عناصر اربعه لازمهآ ترکیب و تنظیم عالم و عالمیان گشته، مطلقا از دایرهآ حکم و رضای پدر عالی گهر معلی افسر که هر آیینه مثمر بهرهاندوزی و منتج سعادتاندوزی بود قدم بیرون نمینهادند و پادشاه جهان مهین خلف دودهٔ‌ شرف سلطان محمد داراشکوه را به ولابتعهد در ظاهر موسوم ساخته، پیوسته بهسعادت حضور خویش مشرف میداشته و مهر پدری را با محبت عاشقی منضم ساخته، عاشقانه با آن دری آسمان جلال سلوک مینمود و جمیع مهمات مالی و ملکی بهرأی رزین و خرد دوربین آن شهزادهآ گران تمکین تمشیت می پذیرفت. قبل از این به چند سال پادشاه جهان از روی لطف بیپایان امرکردند که کرسی زرین در برابر سریر عرش نظیر، نهاده آن قرةالعین سلطنت را بر آن اجلاس نمایند و مقرر نمودند که هر گاه به کورنش شهریار جهان مدار شرف شود، بر آن کرسی مینشسته باشد و آن شاهزاده از روی حب مملکت و ولوع سلطنت که در ذات1 سلاطین زادگان از بدو وجود و ودیعت نهادهٔ‌ دست قدرت است و به آن سجیت مفطور گشتهاند با برادران والاشأن طریقهٔ‌ موافقت و یگانگی نمی سپرد.

2.4.4

چنانچه کار از این غفلتها رسید بهجایی که رسید و سلطان والامکان، سلطان شاه شجاع بهادر را به حکومت و دارایی ملک بنگاله و اودیسه که هندوستانی دیگر است مفوض داشته، رخصت آن صوب ارزانی داشتند و مدت بیست و پنج سال سایهٔ‌ لوای آسمانسای این شاهزادهآ عالی وساده، بر سکنهٔ‌ این دیار سایهٔ‌ افکن بود و به استقلال رایات معدلت و احسان و آسوده حال و فارغبال بودند و ممالک دکهن را که شامل ألکه معمور موفور است و آن مملکت را که در محصول اگر ایرانی دیگر گویند بجاست، به اقطاع سلطان السلاطین شاهزادهآ پرتجمل2 و شکیب محییالدین محمد اورنگزیب مقرر فرموده رخصت ان صوب نمودند و ممالک گجرات که هیچ مملکت در روی زمین به آن خوبی و مرغوبی نباشد بهتیول سلطان محمد مراد بخش تفویض نموده، بهجهد ضبط و ربط آن ناحیه گسیل فرمودند.

2.4.5

و این شاهزادههای رضاجوی ستوده خوی، پیوسته در مراسم رضاطلبی و انقیادپذیری در جمیع امور بطون و ظهور بهاقصی الغایت و اقطع النهایت می کوشیدند و هرگاه حکم طلب میرسید مراعاة لآطاعة الامر به تعجیل تمام متوجه دارالخلافه می گشتند و به موجب حکم در ضبط ممالک و قمع و قلع اعادی، کارهای نمایان و عزیمتهای ملک ستان، همیشه از این شاهزادگان والاشآن بهظهور میرسید و همواره مورد عنایات پدر عالی گهر و مهبط انوار عاطفت آن آفتاب ملک پرور به خوبترین رویی و نیکوترین وجهی میبودند تا آنکه در تاریخ (1037 هجری)، گرفتارشدن ندر محمد خان اوزبک والی بلخ به قید استیلای پسر و استدعای استمداد و کومک از پادشاه جهان و توجه نمودن سلطان سلاطین اورنگزیب بهادر و سلطان محمد مراد بخش بهصوب بلخ، به فضای ظهور خرامید و مواد کدورت، میانهٔ‌ سلطان عالی مکان سلطان محمد داراشکوه و سلطان السلاطین اورنگزیب بهادر آماده گشت و ابواب کلفت و وحشت گشاده گردید.

2.5

مجملی از احوال خانوادهٔ‌ امام قلی خان والی توران وندر محمد خان

2.6

برادرش و رسیدن امام قلی خان به سلطنت ماوراءالنهر چون سخن بهاینجا رسید لازم شد که مجملی از احوال و اوضاع خانوادە1آ امام قلی خان والی توران و ندر محمد خان برادرش و رسیدن امام قلی خان بهسلطنت ماوراءالنهر و تبیین بعضی سوانح، مرقوم خامهآ وقایع نگار گردد تا سخن بهسزایی2 گراید و سامع را حالت منتظره در استماع حالات این سلطانان نماند.

2.7.1

امام قلی خان و ندر محمد خان پسران دین محمد خان مشهور بهیتیم سلطان، نسب اینها به جاجم خان والی اورگنج میرسد. اسکندر خان پدر عبدالله خان دختر خود را که از والدهآ عبدالله خان بود بهیار محمد خان جد یتیم خان نسبت کرده بود و در زمان عبدالله خان و عبدالمؤمن خان حکومت تون و قاین از مضافات خراسان داشت. چون عبدالمؤمن خان که به نیرنگی از اوزبکان که در کمال نفرین خمیده قدان جور کشیده گشاد یافته بود به جانب ملک فنا ترکتاز نمود. یتیم خان خبر فوت عبدالمؤمن خان شنیده از جایی که بوده آمده هرات را متصرف گشت و دم از ملک گیری زد. شاه عباس از این حال آگاه گشته لشکر قزلباش و غیره، ایلات ایران ترتیب داده، به عزم پیکار اوزبک به خراسان رسید و بین الفریقین جنگی شدید رویداد و شکست بر اوزبک افتاد. یتیم خان بهقتل رسید و بهقول جمعی زنده از نبردگاه برآمده در میانهآ احشامات آن حدود درافتاد. نخست سلوک پسندیده کرده بعد از شناخت از بیم آنکه او انتقام کشد از هم گذرانیدند و باقی محمد خان و ولی محمد خان برادران یتیم خان از آن مهلکه برآمده با هزاران قافلهآ سراسیمگی و یاس به بخارا رسیدند و بعد از چندی به صوابدید عظمای اوزبکیه باقی محمد خان، والی مملکت ماوراءالنهر گردید و بعد از اندک مدتی به موجب عادت مستمرهآ روزگار رخت هستی بهسرمنزل نیستی کشید و بعد از او ولی محمد خان مسندنشین آن منصب عالی گشت. چون اوضاع ناهنجاری داشت آخر کار رؤسای آن قوم که خواجه ابوالهاشم دهبیدی و محمد باقی قلماق و یلنگتوش بی از آن جمله بودند به سمرقند سکه و خطبه بهنام امام قلی خان ولد یتیم خان مقرر ساخته او را بهبلخ که مقر او بود طلب نمودند.

2.7.2

ولی محمد خان در بخارا از این سانحه مطلع گشته لشکری فراهم آورده به استقبال برادرزاده متوجه گردید. چون به قتلمش که از توابع بدخشان است، رسید امام قلی خان نیز پرتو وصول بر ان سرزمین انداخت. در این ضمن همراهیان ولی محمد خان از کور نمکحرامی و زرپرستی چشم کوتاه بین از حقوق ولی نعمت قدیم پوشیده و روزگار ناکامی صاحب را هنگام کامروایی خود دانسته فوج فوج جدا شده بهامام قلی خان پیوستند. اگرچه از کردار و اطوار ولی محمد خان دلها آزرده بود و خاطرها افسرده لیکن در این وقت تنگ که آزمونگاه جوانمردان حقیقت بین است مبایستی یکبارگی ولی نعمت دیرین خود را از دست داده تیغ بر روی او کشید. ولی محمد خان چون جمال خان را بهاین رنگ مشاهده نمود قرار فرار داده، نیم شبان به حالی که در ظهورش پیدایی تمام بود وارد بخارا گردید و آنجا نیز امکان توقف نیافته برآمد و آی خانم کوچ خود را در قلعهآ چهارجوی که بر کنار جیحون واقع است گذاشته، خود را با رستم سلطان پسر کلان خود از راه مرو بهمشهد مقدس رفت و از آنجا بهاستدعای کومک نزد شاه عباس والی (ایران) بهاصفهان شتافت و امام قلی خان از فرار او خبر یافته ندر محمد خان را به تعاقب او تعیین نمود و خود بهصوب سمرقند شتافت و ندر محمد خان تا آب جیحون تعاقب نمود. چون دانست که بهاو نمیرسد آی خانم مذکور را که حاکم چهارجوی بهاو سپرده بود گرفته به بخارا آمد و خانم مذکور را در آنجا گذاشته خود به سمرقند رفت و ملک را هردو برادر قسمت کرده متصرف گشتند. خانی و سکه و خطبه بر امام قلی خان مقرر شد و سمرقند و بخارا و مضافات آن بر او قرار گرفت و بلخ و بدخشان بهندر محمتد خان رسید.

2.7.3

امام قلی خان پردگیان حرم عم خود را دیده آی خانم دختر عیدالله سلطان برادر خورد عبدالله خان را که نخست در عقد عبدالمؤمن خان و بعد از آن در نکاح باقی خان و بعد از آن در حبالهٔ‌ ولی محمد خان درآمده بود و در اوزبکیه بهخوشرویی و یمن قدم شهرت داشت بهعقد خویش دراورد و از بیباکی و ناپرهیزکاری، زوجهآ غیرمطلقهٔ‌ عم زنده خود را که در هیچ دینی و آیینی درست نیست متصرف گشت و شاه عباس صفوی اگرچه مقدم او را با اعزاز و اکرام تلقی نموده لوازم مهمانداری به تقدیم رسانید، اما بهدادن کومک و دیگر مراتب اعانت و امداد همراهی نکرد. آخر مایوس شده و از شاه عباس مرخص گردیده و بهسبب نوشتجاتی که از امرای نفاقآرای اوزبکیه بهاو رسیده بود از گونه شاه گونه رخصت گرفته متوجه ماوراءالنهر گردید و مدت آمد و شد بهشش ماه کشید و در سه فرسنگی سمرقند میانهآ عم و برادرزاده جنگی شدید واقع شده شکست بر ولی محمد خان افتاد و در گریز بهدست یکی از لشکریان امام قلی خان اسیر شد و به حکم برادرزاده بهقتل رسید و سلطنت ماوراءالنهر به استقلال بر امام قلی خان قرار یافت و حکومت بلخ و بدخشان بهندر محمد خان مرجوع گشت. جمیع محصول ممالک ماوراءالنهر به آن هردو برادر کلاه تعظیم کج نهاده دم از پادشاهی میزنند.

2.8

کمک خواستن ندر محمد خان از شاهجهان و رفتن سلطان مراد بخش

2.9

بهجانب بلخ و بدخشان برای مدد و فرار نمودن ندر محمد خان به طرف

2.10

خراسان و برگشتن سلطان مراد بخش از آنجا بدون اجازه پدر آنچه از دفاتر تحصیل این ممالک به تحقیق پیوسته من جمیع الوجوه یک کرور و بیست لکهه خانی رایج آن ملک است که سی لکهه روپیه هندوستان و کسری میشود. از آن جمله هفتاد لکهه خانی و کسری، پیرایهآ تعظیم امام قلی خان و پنجاه لکهه خانی وکسری، سرمایهآ استظهار و اعتبار ندر محمد خان. لله الحمد که یادشاهان تیموری چغتای که مالک رقاب سواد اعظم هندوستاناند اکثر نوئینان و امرای عالیشأن که نوکر ایشانند حاصل جاگیر آنها بیست لکهه و سی لکهه و چهل لکهه روییه است. از آن جمله اعتضادالممالک العظمی یمین الدوله آصف خان هر سال پنجاه لکهه روپیه حاصل جاگیر دارد. بالجمله چون امام قلی خان قریب سی سال در فرمانروایی گذرانیده و سلطنت توران زمین نمود، سپاه شیخوخت بر ملک بدنش مستولی گشت و کبرسن قوای جسمی را مایل بهناتوانی ساخت و ضریرشدن نیز علاوهآ آن گردیده، لاجرم قرار به آن داد که در این هنگام خود را بهزیارت حج اسلام و طواف مرقد حضرت خیرالانام صلی الله علیه وسلم الی یوم القیام مشرف سازد و ملک و دولت به کهین برادر حواله نماید، بناء علی هذا این مرکوز خاطر را به برادر اعلام نمود و استدعای قدوم برادر از بلخ به بخارا نمود. ندر محمد خان ظهور این حالات را از امارات اقبال خود تصور نموده به گام استعجال از بلخ بهصوب بخارا در حرکت آمد. چون بهمقصد رسید برادر بزرگ بهوعده وفا نموده وسادهآ گذاردن حج که سلطنت معنوی عبارت از آن است به تقدیم رساند. ندر محمد خان از کمال بی آزرمی می خواست که در ساعت، برادر روانه این سفر برکت اثر گردد، امام قلی خان هرچند الحاح و زاری نمود که روزی چند بجهة سرانجام توقف نماید برادر بی توفیق مطلقا گوش بهاین سخنان نینداخته به بیازرمی تمام برادر بزرگ را که ولی نعمت و به جای پدر بود از بخارا برآورده به جانب خراسان و عراق که بر سر راه مکهآ مکرمه است گسیل نمود. امام قلی خان با دلی وحشتخیز و دیده اشکریز از بی آزرمی برادر از دار الملک خود برآمده راه حجاز پیش گرفت.

2.11

برادر در اینجا بر اذر شده برادر به کین برادر شده

2.12

و امام قلی خان از راه خراسان و عراق به طواف کعبةالله و زیارت روضهٔ‌ شریف حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و سلم مفتخر گردید و بعد از دو سال در آن ارض مقدس، عالم بیمدار را یدرود نمود و از سعادت و یاوری بخت در خاک پاک مدینه سکینه مدفون گشته و بعد از این امور ندر محمد خان بهاتفاق امرا و اعیان بر چار بالش سلطنت ماوراءالنهر تکیه زده، روؤس منابر و وجوه دنانیر را به خطبه و سکه خویش آرایش داده، طنطنهآ آفتابش آن ممالک را فروگرفت و امرای اوزبکیه و سران ملک، غاشیهکش اوامر و نواهی او گشتند. چندی در بخارا در انتظام مهام کوشیده بجهة مصلحت ملکی به صوب قبة الاسلام بلخ نهضت نمود و عبدالعزیز مهینپور خود را در بخارا بهطریق نیابت گزاشته، منصوب ساخت. بعد از اندک زمانی بعضی از اوزبکان یغمایی و المانچیان هرجایی که کفران نعمت و شورش مملکت شیوهآ قدیم و طریقهٔ‌ دائم ایشان است و از امساک و خست ندر محمد خان به جان رسیده بودند، عبدالعزیز خان را بهدمدمه و وسوسه بر آن آوردند که بر پدر خروج نماید و او را از میان برداشته خود متقلد امر خطیر سلطنت که هر دوشی تحمل بار آن نتواند نمود، گردد. هرچند عبدالعزیز خان این دواعی را مکروه وا نموده سخنان وحشتزدای مصلحت بر آن مذکور ساخت، در خاطر سنگین این گروه بیداد و دین درنگرفت و مناقشه و محادثه به جایی کشید که همه متفق اللفظ گفتند که اگر شما به حرف ما بجهة مراعات حال پدر از این امر متخلف میشوید ضرور شد که ما یکی از منسوبان این خاندان را برای این کار برگزیده بر اریکهآ سلطنت متمکن سازیم و شما را معه پدر در یکی از قلاع حصینه محبوس گردانیم بلکه از کنگرهآ حصار هستی به خندق نیستی اندازیم و در این معنی ابرام و مناقشه از حد بیرون بردند.

2.13

عیدالعزیز خان در این کار حیران و سراسیمه گشته به غیر از اطاعت قول آن بیراهروان چارهای ندید. بهطوع و کره قبول نمود که در خلع سلطنت پدر، کمر همت بسته کوس مخالفت را به دوال مخاصمت بلندآوازه گرداند و محابای والد عزیز را بجهة اخذ حطام این دو روزهآ حیات فانی و دولت سریع الانتقال این جهانی بر طاق نسیان نهاده، به اخلاق محاذی، طریقهآ خصومت مسلوک داده آخر کار با حشری انبوه و لشکری قیامت شکوه از بخارا به جانب بلخ که مقام پدر بود در حرکت آمد و مردم قدیم و جدید ندر محمد خان که محل اعتماد بودند چون دولت از او برگشته بود پشت داده بهیسر ملحق گشتند. چون ندر محمد خان دریای مواج آفات و حادثات را محیط خویش دیده آنچه به برادر بزرگ اندیشیده بود در همان چند روز به چشم خویش مشاهده نمود:

2.14

عمل را نتیجه بود در مقابل

که گاهی بود عاجل و گاه آجل

3.1

از روی وحشت و اضطراب، حقیقت این حالات را و محیط گشتن این حادثات را به خدمت خاقان معظم و یادشاه دین پناه عالم مدار، سایهٔ‌ رحمت آفریدگار، کامیاب نعمت حقیقی و مجازی شهابالدین محمد صاحبقران ثانی، شاهجهان پادشاه غازی مرقوم نموده، استدعای امداد و استسعاد نمود. پادشاه جهان که اعانت ضعیفان و تقویت مظلومان سجیهٔ‌ حمیده و خصلت مرضیه اوست، از استماع این حوادث بر حقیقت حال دیدهور گشته طریقهآ اعانت و لطف مسلوک داشته در اندک زمانی لشکری گران و حشری بی یایان به طریقهآ مدد و کومک به سرکردگی فرزند ارجمند سعادت پیوند خویش سلطان مراد بخش به جانب بلخ و بدخشان روانه نموده که مواکب اقبال و نصرت مراکب بدان حدود رسیده دست متغلبان بی آزرم را از رقبهآ ملک کوتاه سازند و باطل را از میان برداشته حق را به جایش متمکن سازند و چون لشکر هندوستان بعد از قطع راههای شدیده و طی منازل مخوفه بهنواحی بلخ [در موضعی که موسوم بههزار امام است]، رسیده، ندر محمد خان پسران خود را به استقبال فرستاده که شاهزاده عالی وساده را درپابند و خود نیز مهیای ملاقات گردید. در این میان به سبب بعضی امور که ندر محمد خان در آن هنگام بهدیدهٔ‌ عبرت بین مشاهده نموده تحریر آن از اطناب خبر میدهد یکبارگی بهنوعی رعب خوف به خاطر او استیلا یافت که بی آنکه حقیقت حال به سلطان والااقبال ابلاغ نماید و با یکدیگر ملاقات کنند مغلوب واهمهآ خلاق گشته با دویست سیصد کس از معتمدان خود به بهانهای از دروازهآ حصار بلخ برآمده راه بادیه فرار پیش گرفت و در شبانروز راه بسیار طی نموده غرقهآ دریای حیرت و تشنهآ بیدای محنت به کنار رود جیحون رسیده و بی آنکه آشنایی کشتی بهم رساند1 از آن دریای اژدها نمای نهنگ آسا عبور نموده به جانب خراسان مراحل نورد گردیده و تا مشهد مقدس عنان بارهآ عزم نکشید. چون این تنگ دلی ندر محمد خان معلوم شاهزاده عالی گهر و امرای معسکر فیروزی اثر گردید همه از حیرت این واقعه و ظهور این سانحه متأسف و متأمل گشته عجالة الوقت جمعی از اعاظم امرا به تکامشی آن منهزم افواج واهمه، رهگرای وادی جستجو ساختند که بههر طریق که باشد آن خان والامکان را دریافته تسکین یذیر سازند.

3.2

هرچند لشکریان جلادت اثر بیشتر سعی نمودند کمتر پی به مقصود برده، بعد از سه چهار روز آن صحاری و فیافی را به گام تجسس پیموده معاودت نمودند. شاهزاده عالی گهر بازماندگان آن سراسیمه تیه خوف و خطر را که از زنان و پسران و پسرزادگان جمعی کثیر بودند به گوناگون عواطف اختصاص داده بر جراحات خونچکان شان مرهم لطف و شفقت نهاده، اندوخته های چل سالهآ ندر محمد خان که از نقد و جنس عالمی بود به خزاین پادشاهی منتقل گردید و ممالک بلخ و بدخشان داروغه نشین پادشاه جهان گشت و رعایا و سکنهآ آنجا چون ندر محمد خان در میان نبود ادای بالواجبی بی شایبهآ ملال به گماشتگان پادشاه جهان می نمودند. مدت دو سال حال بر این منوال ماند تا آنکه شاهزادهآ مراد بخش از اقامت در آن ملک ملول خاطر گشته شاهراه هندوستان بی حکم والا پیش گرفت. خاطر عاطر پادشاه جهان از استماع این خلاف حکمی که منافی مصالح ملکداری بود از جانب فرزند دلبند قدری غبارآلود گردیده روزی چند منع کورنش فرموده از حضور پرسرور محروم داشتند. بعد از مدتی آن غبار فر ونشست. بعد از معاودت سلطان مراد بخش چون آن ولایت از وجود حاکم صاحب جود خالی بود عبد العزیز خان پور ندر محمد خان فرصت را از دست نداده به اجتماع لشکر و انتظام حال بی پا و سر قیام نموده حشری انبوه از ترک و تاجیک و دور و نزدیک فراهم آورده به داعیهٔ‌ ملک گیری از بخارا به صوب بلخ درامد .

3.3

ذکر توجه سلطان السلاطین اورنگزیب برای سرکوبی ازبکان و

3.4

دادن سلطنت بلخ به سبحان قلی سلطان فرزند ندر محمد خان و

3.5

برگشتن اورنگ زیب به جانب کابل سپاه آرایان معرکهٔ‌ سخنوری، صفوف از خط محفوف اخبار را در مضمار بلاغت به این نمط آراستهاند و شقهآ لوای آسمان فرسای مبتدا و خبر را به این رنگ پیراسته که چون خبر بیرون آمدن سلطان مراد بخش از اولکای بلخ و توجه عساکر اوزبکیه بهآن جانب در دارالملک1 کابل بهعرض معلی رسید، پادشاه جهان خوض در این کار فرموده به استصواب عظمای ملک رأیها بر آن قرار گرفت که سلطانالسلاطین محمد اورنگزیب بهادر نامزد تسخیر آن ملک شوند. لاجرم در همان ایام شاهزادهٔ‌ سبک عزم گران رکیب سلطان السلاطین محمد اورنگزیب بهادر به حکم پدر بزرگوار و پادشاه کیخسرو آثار با لشکرهای انبوه و فوجهای گران شکوه بجهة ضبط و ربط مملکت بلخ متوجه گردیدند.

3.6

روان گشت شهزاده اورنگزیب

بهزین داد زینت، بهاورنگ زیب

4.1

بهدشمن چنان گرم کین کرد روی

که دشمن بهدل سوختن ساخت خوی

5.1

فراخی نصرت درآمد به کار

برآورد از تنگ چشمان دمار

6.1

چون لشکر اوزبک از این نهضت خبر یافت، خود را از همه جهت جمع نموده قریب شصت هفتاد هزار سوار خونخوار که دیدهآ مور را بهخدنگ سندان دوز می شکافتند از سمرقند و بخارا و اندجان و تاشکند و مغولستان و دشت قبچاق و اورگنج فراهم آمده بههمراهی عبدالعزیز خان از آب آمویه عبور نموده و نواحی بغان که بیست فرسخی بلخ واقع است مخیم خویش ساختند. شهزادهآ عالی وساده با دلی آرمیده و خاطری مطمئن متوکلا علی الله القوی و متوسلا علی النبی القرشی صلی الله علیه و سلم از شهر بلخ بیرون آمده متوجه مقابله دشمن گردید و در حدود موضع مذکور بین الجانبین نایرهآ جدال و قتال شعلهزن و بارقهآ اقبال اتش افکن گشت و مدتی محاربه و مقابله میان طرفین دایر و سایر بود. اکنر اوقات با وجود قلت عدد سیاه ظفر از جانب سلطان فیروزی نشان صورت ظهور می گرفت و اغلب آنات در عین نیران آتش محاربات که زمین و زمان از شعلهٔ‌ آن میسوخت هرگاه وقت نماز میرسید سلطان ولایت مکان می فرمودند که خرگاه طهارت خانه را در آن عرصهسوزان برپاکرده در عین جوش و خروش حرب و ضرب به اطمینان قلب و تمکن تمام در آنچنان مقامی که رستم صولتان اسفندیار حمله را قرار در خانهآ زین محال مینمود از اسب فرودآمده تجدید وضو میکردند و نماز را از روی خضوع و نیاز تمام ادا ساخته و آن عرصهآ رزم را که از خون متمردان و مبارزان رنگین بود لالهزاری به نظر تماشا درآورده خرامان خرامان باز بر بارهآ سبک خیز گران قدر سوار شده متوجه میدان کارزار می گشتند و لشکر اوزبک این تمکین و شات را و این تعظم و کمالات را دیده انگشت حیرت بهدندان می گزیدند و بر این دپنداری و دلاوری آن رستم نبرد، کیخسرو درأیت آفرینها می کردند و در آن حوالی مدتی مراسم کوشش و کشش بین الفریقین مرسوم بود و در این اثنا نوشتجات ندر محمد خان مشتمل بر حوادث نامنتاهی و محتوی بر انواع دلازاری و جانکاهی رسید که این سرگردانی و پریشانی به محض بیفکری و حقیقت ناشناسی دیده و آنچه در درویده کشت و کشت آنچه کشته1 بود و آنجا که:

6.2

تدبیر نگردد سپر تیر قضا

6.3

کاری که سرنوشت ازلی بر آن رفته بود بی اختیار از پردهآ خفا به جلوهگاه بروز رسیده، از گذشته چشم پوشیده الحال روی نیاز بهطرف مکارم سلطانی آوردهام و از کرده نادم و بر موافقت جازم گشته از حدود مشهد مقدس خود را بهامیدواری موفور بهمرغاب که قریب رود جیحون است رسانیدهام، اگر لوازم لطف و امداد مبذول داشته مرا به ملک خویش متمکن سازند، بی جانی را حیات تازه و مجروحی را مرهم بی اندازه بخشیده باشند. شاهزادهآ والامکان به زاری آن خان بی خانمان ترحم نموده در جواب مرقوم فرمودند که الحال چون اعتصام بذیل موافقت واقع شده قرار داد خاطر آن است که آن جناب را در ملک خویش متمکن ساخته این غبار خاطری که از قطره زدن بیهنگام برخاسته به قطرات سحاب موافقت فرونشانیم. باید که زود بهادراک ملاقات خویش مسرور سازند که کارها بر وفق مرام انتظام خواهد یافت.

6.4

ندر محمد خان بهسبب بعضی امور از آمدن خود متقاعد گشته پسر خورد خود سیحان قلی سلطان را فرستاده، نیامدن خود را مسجل به عذری چند کرد. شاهزاده والامکان مقدم سلطانزاده را به اکرام مقرون داشته نوید سلطنت بلخ داد. در این ضمن افواج برد و عساکر زمستان در آن حدود به تسخیر زمین و زمان طلایه فرستادن آغاز نهاده و باد دی ماهی آتش انداز خرمن قرار و اصطبار گشت. سران لشکر و امرای عسکر فیروزی اثر به عرض سلطان والاشأن رسانیدند که گریوهآ هندو کوه را در این روزها برف می گیرد. صلاح آن است که افواج منصوره پیش از رسیدن برف از این گریوه عبور نماید وگرنه هزار جان به جوی خواهد بود. شاهزادهآ کامل هوش، وافر تمکین در جواب گفت تا خود کسی را در این ملک منصوب نسازیم و این ملک به چنگ گرفته را علانیه بهاو عطا نفرماییم رفتن به صلاح نزدیک نمینماید. بناء علی هذا پسر ندر محمد خان را از روی استقلال به حکومت بلخ نصب فرموده و آن ملک گرفته را به او عطاکرده طبل مراجعت به جانب دارالملک کوفتند. در این مدت که بجهة نصب سلطان زاده تعطیل گونه واقع شده کوتل هندو کوه را برف فروگرفته بود و عبور از آن در کمال دشواری مینمود. خلقی کثیر از گرم سیریان هندوستان خاصه راجپوتان که مدةالعمر این قسم زمهریرستانی ندیده بودند در آن گریوه از غایت سرما و برودت بیانتها رخت به سرمنزل عدم کشیدند و این قدر جانور از ناطق و صامت در آن حادته بهفنا موصول گشت که خامه از تعداد ان سینه چاک و اشکریز است. سلطان با سکینه و شکیب بعد از رنج فراوان و شداید بیکران طی آن عقبات دشوار نموده به دارالملک کابل رسیده و در این هنگام مواکب گیتی گشای پادشاهی بجهة هبوب ریاح برد و فزونی شدت سرما از بلدهآ کابل برآمده بهصوب دارالسلطنه لاهور نهضت نموده بود، حکم شد که سلطان ممالک ستان به کوچهای متواتر خود را بهسعادت ملازمت حضور مشرف گردانند. چون معاملات و مهمات تمامی به صلاحدید سلطان بلند اقبال داراشکوه متمشی میشد بعضی امور که در یساق1 بلخ روی میداد از غایت نازکی مهم میبایست که کارهای ضروری که پیش میآمد بهزودی تمشیت پذیرد و جواب هر مسؤل و مدعایی که نوشته شود بهاسرع اوقات برسد، سلطان داراشکوه از روی نقار و غباری که از برادر گرامی قدر به خاطر جایگیر ساخته بود در این کارها تهاون و تجاهل به کاربرده جواب با صواب نمی فرستاد بلکه در ان می کوشید که مهمات برحسب مرام شاهزادهآ والااحترام صورت نگیرد و آن مبارزات و ترددات به عکس نتیجه دهد. چون این حرکات متواتر و متوالی گشت رفته رفته این معنی باعث فزونی مواد وحشت و بیگانگی گردید و میان برادران عالیشأن وحشت و بیگانگی که در پرده سر می کرد به جلوه گاه ظهور شتافت.

6.5

کینه توزی داراشکوه نسبت به او رنگزیب و رفتن اورنگ زیب

6.6

برای تسخیر ملک تلنگ اگرچه سلطان با سکینه و شکیب شاهزاده اورنگزیب از این مکاره و مفاسد از روی ظاهر حرفی بر زبان نمیآورد و در پاس خاطر پادشاه جهان میکوشید لیکن در باطن کینهٔ‌ برادر بزرگ را ذخیره خاطر داشته منتظر فرصت میبود و کدورتی که بین بین کم بود بهبسیاری تبدیل یافت و در همان ایام از دارالسلطنت به موجب امر رفیع القدر به جانب دکهن که در اقطاع او مقرر بود مرخص گردید. چون بهدولت آباد دکهن رسید بعد از چندی به علو همتی که داشت داعیه نمود که ملک گولکنده و بیجاپور از تصرف قطبالملکیه و عادلخانیه انتزاع نموده داخل ممالک پادشاهی نماید. چون این دواعی به وسیلهٔ‌ عرایض سلطانی معروض حضور اقدس گشت امرای عالیشان و نوئینان عالی مکان متل شاهنواز خان ولد رستم میرزا صفوی و نجابت خان ولد میرزا شاهرخ والی بدخشان و میر محمد سعید میرجمله که به خطاب معظم خان نامور گشته و لهراسب خان پسر مهابت خان خانخانان (و) راو راجه سترسال هاده و بسیاری از خوانین والا احتشام مامور و منسوب بهاین خدمت گشتند که در رکاب نصرت قباب سلطانی همعنان ظفر و فیروزی به تسخیر ولایات مذکوره کمر همت بر میان خدمت بسته پیشانی جهد را مجال عرق پاک کردن ندهند. نخستین بر ملکک تلنگ که الان حاکم نشین آن، شهر حیدرآباد است و این شهر را قطبالملک3 بهنام بهاگ متی نام فاحشهای که از عاشقان زار او بود آباد ساخته و هزار سوار همراه آن فاحشه مقررکرده بود که هرگاه پیش او آید با فوج و عظمت تمام آمده باشد. بعد از مدتی این شهر را موسوم به حیدراباد ساخت. در این وقت عبدالله قطبالملک که بنده1آ محمد علی قطبالملک است بهدارایی و ریاست ملک تلنگ قیام داشت، سلطان اورنگزیب نخست لشکری گران پیشتر از خود بدان حدود گسیل نمود. شیران بیشهآ وغا یعنی لشکریان جلادت انتما بهحدود ملک او درآمده دست زد و گیر درازکردند. عبدالله قطب الملک از ابن حوادث آگاه گشته اول از راه احتیاط جمعی از ابطال رجال را به سرکردگی یکی از عظمای لشکر خویش به حدود ملک خود فرستاده تأکید نمود که در ابا و امتناع لشکر یادشاهی کوشیده نگذارند که سیاه بیگانه از طرق و حدود در ملک آمده رایت تغلب و ترفع برافرازند.

6.7

لیکن ندانست که سیل جوشان را مشت خاکی نتواند سد راه شد و یا کوه البرز را پرکاهی نتواند تحمل نمود. بهیک حملهٔ‌ مریخ صولتان سماک نیزهآ مغل، لشکر دکهن چون بنات نعش متفرق2 و منتشرشدند و تا به حیدرآباد عنانگیر بارهٔ‌ عزم نگشتند و در این لشکر که دوازده هزار سوار تعیین یافته بودند خدمت بخشیگری و واقعه نویسی این جشن فیروزی بزرگ به برادر مسود این صحایف که موسوم بهمحمد مؤمن است مقررگشت اگرچه مومی الیه از ملازمان درگاه پادشاهی است و هفتصدی ذات و صد و پنجاه سوار منصب دارد لیکن حسبالامرالارفع بهدیوانی محال دکهن مأمور بود. چون این صوبه در اقطاع سلطان السلاطین اورنگ زیب شاه تفویض یافت محمد مؤمن مذکور بهسعادت ملازمت سلطان عالی مکان معزز گردید و از ناهمواری و نامرادی که داشت به غایتالغایت مورد عنایت و توجهات بیپایان گشت و در این هنگام که سنهٔ‌ سبعین و الف است (1070 ه) او را به حجابت به جانب حیدرآباد و کرناتک روانه نموده امید فوز و فضل الهی آنکه بهزودی از آن حدود معاودت نماید.

6.8

بالجمله چون رایات جلال سلطانی از عقب رسیده بهلشکر فتح مظهرش ملحق گشت، به کوچهای متواتر حوالی شهر حیدرآباد را مضرب خیام نصرت و مخیم سرادقات عزت و عظمت گردانید. والی حیدراباد و سکنهآ شهر از هیبت این واقعه و احداث این نازله مثل طایر مذبوح و صید مجروح در خاک و خون طییدند و قطب الملک از غایت قلق و اضطراب و نهایت تب و تاب ابواب و دروب شهر حیدرآباد را به کسان معتمد و حارسان معتبر سپرده در قلعهٔ‌ گولکنده که در نهایت حصانت و غایت استقامت است تحصن نمود و بعد از چندی که شهر به حوزه تصرف اولیای دولت پادشاهی درآمد قطب الملک چون دید که ابواب سلامت و نجات از همه طرف بسته است از راه فروتنی و انکسار درآمده1 عرایض نیاز مشتمل بر وفور عقیدت و حسن اطاعت و توسل بذیل مکرمت و اعتصام بهحبل مرحمت بهدست رسولان قاعدهدان روانه خدمت سلطان وافر احسان نمود و نیز مرقوم خامه ابلاغ ساخت که خدمتی که این حقیر در وقتی که پادشاه جهان، فرمانفرمای جهانیان، در ایام شاهزادگی به اقتضای مشیت یزدانی بر طریق قزاقی سیر مینمودند به تقدیم رسانیده بر ضمیر منیر سلطانی و خاطر اقاصی و آوانی لائح و واضح است و پادشاه جهان پناه این مخلص را در این ملک از تابینان خود تصور نموده مطلقا حکمی که منافی دواعی و مطالب بنده باشد از موقف جلال سلطانی صادر نمی شد از بی توجهی حضرت سلطان خیلی در تعجبم که با این همه بندگی و اخلاصمندی از چه رهگذر بر این دولتخواه عقیدت آگاه بهاین درجه بی لطف و کم عنایتاند. ملک و مال تمامی تعلق بهخادمان سلطانی دارد و این بنده مطلقا سرخلاف و عناد به اولیای این دودمان عالی ارکان ندارد. اگر امر میکنند به طریق تابینان در این ملک روزی بگذرانم و اگر خاطر گرامی بهاین هم راضی نباشد این چند ویرانه که حق تعالی بهحراست سکنهآ آن مأمور گردانیده به بندگان درگاه حواله نموده خود را به خدمت پادشاه جهان برسانم. یقین که روی بندهنوازی مرا ضایع و بی خانمان نخواهند گذاشت. بههرچه عنایت می کنند قانع خواهم بود. در این باب آنچه رضای عالی است امر کنند که این حقیر را به غیر از قبول فرمان چارهای نیست و عرضداشت را بهاین بیت معنون ساخته بود که:

6.9

اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است

وگر بهقهر برانی درون ما صاف است

7.1

در این اثنا فرامین متعدد از موقف خلافت درباب استمالت و استعانت قطب الملک به سلطان عالی مکان صدور یافت و نیز خاطر گرامی سلطانی از مضمون عرایض والی تلنگ قدری نرمی پذیرفته میل به مهربانی نموده بود. درباب بخشش و بخشایش قطبالملک دریای مواج کرم به جوش آمده زلات و هفوات او بذیل عطوفت پوشیده گشت.

7.2

ازدواج دختر قطبالملک با سلطان محمد بهادر فرزند اورنگ زیب،

7.3

بخشیدن ملک تلنگ به قطب الملک قطبالملک در ازای این مرحمت و ملکبخشی مبتهج و مسرور گشته صبیهٔ‌ عفیفهآ خود را در عقد ازدواج مهین خلف سلطانی، طراز آستین جهانبانی سلطان محمد بهادر درآورده رتبهآ افزای اسلاف و اخلاف خویش گردید و در همان چند روز که رایات فیروزی سمات در حیدرآباد سایه افکن بود پالکی آن پردهنشین سرادقات عفاف را به حریم کعبهآ احترام سلطانی داخل گشته و حاکم تلنگ مبلغی کثیر و مالی خطیر پیش کش گویان بهطیب نفس و طوع ضمیر گذرانید و به قبول اقتران یافت و آن ملک به چنگ گرفته را باز به قطبالملک بخشیده طبل مراجعت بلندآوازه ساخته قطبالملک منزلی چند به مشایعت مواکب فیروزی نشان آمده به جا و مقام خود مرخص گشت. چون افواج بحر امواج از تلنگ معاودت نموده به دولت آباد دکهن که دارالملک آن ممالک است رسید، چندی در آن بلده به گردآوری سپاه وا پرداخته جمعی را در یساق تلنگ بهمراسم جهد و کوشش ساعی بودند با فزونی مواجب و مناصب مناسب سربلند و کامیاب ساخته و دو صدی بر منصب برادر محرر این اوراق افزودند. بعد از چندی به خاطر زبده عناصر و اجرام، این داعیه پرتو انداز گشت که ملک بیجاپور و ان نواحی مملکتی است وسیع فسیح، سیر حاصل و از مدت صد و پنجاه سال در حوزه تصرف عادلخانیه است و این جماعت اسم پادشاهی بر دامن خویش بسته در آن مملکت سلطنت میکنند، از تصرف آن جماعت انتزاع نموده داخل ممالک معموره و اقالیم محروسه سازند.

7.4

رفتن اورنگ زیب برای تسخیر ممالک بیجاپور و کرناتک آخرالامر جازم این عزم گشته بهاحضار لشکر کواکب مآثر حکم فرمودند و در اندک زمانی لشکری بیعدد و جیشی بیحد در سایهآ رایت فتح ایت جمع آمده کمر فرمان پذیری بر میان حمیت و ملک گیری بسته مهیای دوست نوازی و دشمنگدازی گشتند. بعد از اجتماع سپاه و رسیدن نوئینان خیرخواه که در فوق تحریر یافته، سلطان ملک ستان به تسخیر ممالک بیجایور و کرناتک سمند کشور گشایی را به جولان در مضمار فیروزمندی آورده از دارالملک خویش برآمده بهصوب بیجاپور نهضت اعلام ظفر اعتلام نموده نخستین به جانب شهر بیدر که پایتخت سلاطین بهمنیه است و از قدیم در کثرت و معموری ثالث مصر و بغداد1 ثانی توان گفت و الان در حیطهٔ‌ تصرف محمود عادل شاه نبیرهآ ابراهیم عادل شاه است عنان عزیمت منعطف ساخته متوجه گشتند. چون پس از منزلی چند حوالی شهر بیدر بی سیر سپاه منصور گشت سیدی مرجان نامی از امرای حبش از قبل عادل شاه مستحفظ آن حصار و ضابط آن دیار بود به حکم حاکم خود با باد امتناع پیش آمده دروازههای قلعه را بر روی سپاه رزمخواه بست. نی نی ابواب بلا بر روی خویش مفتوح ساخت و توپ و تفنگ از برج و باره زدن گرفت. چون پرتو این اخبار بر ضمیر سران لشکر فیروزی اثر تافت و خاطر سلطان عالی مکان از این جسارت آگاهی یافت زبانهآ غضب قیامت له اشتعال یافته حکم فرمودند لشکریان جان بهناموس ده از همه طرف هجوم آورده حصار را مرکزوار در میان گیرند و دایرهوار محاصره را محیط آن چار دیوار سازند. سپاه عدو کوب از همه جانب درآمده شیبه را به جهد و زور گودرزانه پیش میبردند و هر روز نایرهآ قتال و جدال را به آتش توپ و تفنگ مشتعل میساختند و دایرهٔ‌ محاصره تنگتر می کردند. سیدی مرجان با هفده یسر و بسیاری از امرای شجاعتور در ضبط و ربط حصار یدطولی مینمود و همه جا بر دور قلعه که به مسافت سه چار کروه بود خود رسیده در مراسم یقظ و پاسداری نهایت سعی و کوشش به تقدیم میرسانید و هر روز جمعی کثیر از طرفین به کار صاحبان خود میآمدند. روزی بر طبق قضای ربانی سیدی مرجان پورش سپاه منصور را شنیده از روی آگاهی و خبرداری در مورچالها سیر میکرد. در هنگامی که معلوم شد که جمعی از ابطال رجال لشکر منصور قرار دادهاند که به حملههای قلعه گشای، کار فروبسته را بگشایند، سیدی مرجان با جمعی متهوران بر دروازههای حصار آمده قدم پایداری استوار ساخت و هر دروازه را بهمردم اعتمادی متهور سپرد. از این طرف گردان روز وغا و شیران بیشهٔ‌ هیجا سپر توکل دربرکشیده و شمشیر جرأت علم کرده به جانب دروازه حمله آور گشتند. سیدی مرجان که با چندی از پسران و برادران و جماعتی از دکهنیان بههر طرف رسیده در مراسم دلدهی و جانفشانی بهاقصی الغایه می کوشید، فرمود که توپ و تفنگ فراوان بر مبارزان قلعه گشا سر دهند. به حسب قضای ایزدی تودهٔ‌ باروتی بجهة انداختن توپ و تفنگ آورده بودند سیدی مذکور در آن نزدیکی بهانداختن آتشبازی سرگرم کارزار بود ناگهان شعلهٔ‌ آتش از تفنگی برجسته در آن تودهآ باروت که خرمن کالان ود، افتاده در گرفت، شعلهٔ‌ آن تا آسمان زبانه گرفته خرمن عمر سیدی مرجان و چندی از پسران و مبارزان و بسیاری از امرای جلادت نشان سوخته خاکستر آن بههوا رفت و بعد از فنای سروران قدم رسوخ و ثبات دیگران از جا رفته در ضبط حصار قدم استوار نتوانستندکرد. چون آن خبر بر ضمیر منیر سربازان پایدار رسید بههیئت مجموعی حمله آور گشته آن حصار آسمان آثار را در اندک تلاش مفتوح ساختند.

7.5

قلعهای کو داشت بر کیوان کلاهدر دمی مفتوح کردند آن سپاه

7.6

عقدههای کار اهل ملک و دین می گشاید لطف رب العالمین

7.7

مردم حصار و شهر چون ماهی بی آب در شبکه اضطراب افتادند و در ارگ حصار همگی مجتمع گشته و آخرالامر دختر سیدی مرجان محروق که عورتی واهیه بود مردم هوشمند سخندان فرستاده التماس عفو جرایم و صفح زلات که از روی بیاختیاری وقوع یافته بود نمود. شاهزاده سبک عزم گران رکیب سلطان اورنگزیب بر عجز و زاری آن عورت ترحم نموده و بهنوید جان بخشی و خلاصی از قید هزاران بلا مسرور ساخته و خط امان فرستاده ان گرفتاران گوناگون خوف و هراس را از مخمصه رهایی بخشید و ذخایر و دفاین که از روزگاران در آن حصار جمع آمده بود تمامی داخل خزاین پادشاهی گردید و یکی از کار آگهان خیراندیش را به حراست آن حصار و ضبط آن دیار مقرر نموده و مهمات آن ناحیه را حسبالمرام انتظام داده به تسخیر بیجایور و آن ممالک رایات آفتاب اشراق را به حرکت آورده به کوچ متواتر متوجه آن صوب گشت و نزدیک بهآن رسیده بود که بیجاپور به یمن ترددات سلطان کشور گشای از تصرف آن جماعت استخلاص یابد لیکن چون شاهزاده سعادت یزوه سلطان داراشکوه از این فتوحات و مبارزات اطلاع یافت آتش فرونشسته خصومت و بغض را به دامن زنی بیگانگی و وحشت برافروخته نخواست بهاین کارهای نمایان و مبارزتهای بیکران، سلطان عالی مکان بلندآوازه گردد و این عزیمتها را بر مدارج نافرمانی و حکم ناپذیری فرودآورده بعضی سخنان وحشت نشان را بهعرض پادشاه جهان رسانیده چنان نمود که آن فتوحات و ترددات به عکس نتیجه داد و با وجود چشم داشت عنایات فراوان و تحسینات بیکران، فرمان تعرض آمیز و مناشیر تأکید تأثیر بهامرای صاحب رأی تابین که در این یساق بههمراهی سلطان ممالک ستان نامور به تسخیر بودند، رسید که بهمجرد وصول احکام عالیه بهزودی به تقبیل قوایم سریر فلک نظیر معزز گردند. امرا فرموده را کاربند شده تهیهٔ‌ دریافت حضور ارفع نمودند. سلطان با سکینه و شکیب سلطان اورنگزیب از استماع این امور در آن هنگام که فتح آن ممالک نزدیک رسیده بود حیران آن کار گشته فهمید که این برهمزدگی کار و شکست معامله از کجاست و این آتش جان و جهان سوز به دامن زنی که برافروخته گشته. لیکن از تمکین و وقاری که داشت مطلقا از این بیغاره و مفاسد حرفی بر زبان نیاورده نوئینان والاشأن را به گشادهرویی و ستوده خویی رخصت انصراف ارزانی داشت و قامت قابلیت هرکدام را به خلع فاخره آرایش داده به عنایت فیل و اسب سربلند ساخته مرخص گردانید و از ابراز این امور و از احداث این وقایع از مصلحت دور از برادر بزرگسال کوچک خرد بهنوعی دل آزرده گشت که مزید بر آن متصور نباشد. لیکن به مقتضای ادب پادشاه جهان و پدر مشفق مهربان قدم از دایرهٔ‌ رضا و تسلیم بیرون نمی گذاشت و بر این مکروهات صبر و شکیب میورزید.

7.8

ذکر حدوث بیماری پادشاه جهان و به فساد آمدن مزاج زمین و زمان و

7.9

سنوح حوادث این جهان نیستی نشان به مقتضای تقدیر خالق کیف کان نبض شناسان معتدل مزاج دارالشفای بیان سرانگشت تغییر را به نبض شناسی چگونگی حال بهاین درک نمودهاند که در این ایام پادشاه جهان را در دار السلطنه شاهجهان آباد به حسب حکمت الهی که هر دیده صورت الحال را نتواند دید بیماری حبس البول بر مزاج وهاج طاری گردید و این مرض منجر به کوفتی دیگر شد و مزاج فیض امتزاج به غایتالغایت از منهج استقامت و اعتدال به کلی منحرف گشت:

7.10

تا صحت است عنصر شاه یگانه را

بیداست اعتدال مزاج زمانه را

8.1

عالمی را ز شورش بدنی صحت پادشاه عافیت است

8.2

حکیم داود مخاطب به مقرب خان و حکمای مسیحا نشان در مراسم دوا و علاج و لوازم عافیت طبع وهاج شب و روز قیام و اقدام مینمودند و شاهزادهآ سعادت ی وه سلطان داراشکوه پیوسته در حضور بوده در لوازم خدمتگزاری و بیمارداری به اقصی الغایت می کوشید و در مراسم نوم و یقطه نزدیک خوابگاه پادشاه جهان میبود و در این هنگام سهوی که از راه غلط بینی رأی ها رویداد آن بود که سلطان داراشکوه در این بیماری نوعی ابواب دخول و خروج بر روی مردم بست و در این باب آنچنان تأکیدی مبذول داشت که غیر از سه چار کس از حکما و امرا را به حضور پرنور پادشاه جهان بار نبود و هیچ کس از نزدیکان و دوران را نگذاشت که بر دور فیض غور پادشاهی قدم تواند نهاد و از این غفلت مفاسد عظیم به درجهآ ظهور رسید.

8.3

هرگاه حکمت بالغهآ خداوندی اقتضای حدوث امری نماید و خواهد که صورتی از یردهآ خفا به جلوه گاه بروز رساند به مقتضای «إذآ اراد شیئا ان یقول له گن فیکون41 اسیاب حصول آن را بهدستیاری کارفرمایان قضا و معاملهسازان قدر سرانجام میدهد و بهسعی عقلای جهان و مدبران کاردان بههیچراه تغییری در آن سانحه راه نمییابد و تماشاییان عالم ظاهر را جز بهدیدهآ تماشا نگریستن و لب از چون و چرا بستن چارهای نیست.

8.4

مراقبت داراشکوه از پدر بیمار خود و ممنوع ساختن وکلای

8.5

سایر شاهزادگان از عیادت بالجمله چون سلطان داراشکوه در انسداد ابواب خروج و دخول را تمشیانه رأیت قدغن افراشت و از مآل نشاسی این قسم تخم فسادی در زمین ملک آرمیده کاشت، در اقصای ممالک شور و شغ بریا شد. سلطان داراشکوه قبح این اندیشه را بهدیدهآ بصیرت نیاورده معهذا وکلای شاهزادگان و نوئینان والامقدار را در قید و حبس کشیده منع تمام نمود که اگر کسی دوات و قلم پیش ایشان برد، یک قلم دست او را قلم سازند و میر ابوالحسن وکیل شاهزاده گیتی مطاع شاه شجاع را در ساعت طلب داشته در غل و زنجیر کشید و قدغن نمود که دوات و قلم چه، اعضای او را هم ازو جدا دارند و او را در محبسی که غیر از علامالغیوب کسی بر آن آگاهی نداشت (محبوس ساخت) و با وکلای امرا نیز همین طریقه پیش گرفت و از این همه عجبتر آنکه در همان هیجان بیماری و طغیان دل آزاری خواست که پادشاه جهان را از شاهجهان آباد به صوب دارالخلافه اکبرآباد روانه سازد. چنانچه در شهور سنهآ ثمان و ستین و الف (1068 ه) آن پادشاه دریا دل و بحر بی ساحل را در کشتی نشانیده نهضت نمود و افواج بحر امواج از بر و بحر در حرکت آمده مراحل نورد گردیدند:

8.6

رفته از لشکر بههر سو فوجهاهمچو از دریای عمان موجها

8.7

گمان کردن مردم که شاهجهان از دنیا رفته است بالجمله چون گرفت و گیر سلطان والامقام از حد متجاوز گشت خبر تحقیق از آن طرف مطلقا مفقودالاستماع گردید و پادشاه جهان را خود کسی نمیدید، مردم دور و نزدپک و ترک و تاجیک به گمانهای دورو از کار افتاده و جمعی را گمان به یقین پیوست که صدر حیات از وجود آن فرمانفرمای کاینات خالی است و از این خیالات اطراف ملک در شور و شغب افتاد و باز فلک شعیده انگیز فتنه و فساد نموده و ایام چون زلف مهوشان پریشان گردیده و دیدهآ فتنه که در خواب راحت بود مژگان فروهشته را برداشته دست حادثه درازی نمود و آرامش از پای درافتاد:

8.8

پریشان شد ایام چون زلف یار

پرآشوب شد عرصهآ روزگار

9.1

خبرهای موحش بههر سو رسید

که یکچند شد خوشدلی ناپدید

10.1

اعلام پادشاهی شاهزادگان در مناطق تحت حکمرانی از نیرنگی تقدیرات الهی این معنی از عجایبات می نماید که هرچند شاهزادگان معلی منزلت و نوئینان عالی قدر جواسیس کارآگاه و متفحصان دولتخواه فرستاده سعی در تحقیق این راز سربسته نمودند، بههیچ وجه چهرهٔ‌ تحقیق در دیدهآ تفتیش جلوه گر نگشت. چون تذبذب خاطر درجهآ قصوی و مرتبهآ اعلی گرفت آخرالامر هر سه شهزادهآ عالی گهر و هر سه برادر والاسیر، طبل مخالفت برادر بزرگ کوفته چهرهآ خصومت را به آتش انتقام برافروخته از ممالک خویش با لشکرهای گرانسنگ روانهآ دارالخلافه گشتند و نخستین سلطان عالی مرتبت معدن خلافت را بی بها در سلطان شاه شجاع بهادر از استماع این حالات وحشت سمات در تذبذب و توحش میبود تا آنکه از عدم رسیدن اخبار صحیح و انتشار اراجیف قبیح پرتو انداز خاطر صغیر و کبیر گشت که پادشاه جهان زید بقاعه، از آنجا که روزگار جای استقامت نیست به امر ناگزیر که عالمیان را از آن چارهای نیست ییوسته است و سلطان داراشکوه یکی از چیلههای یعنی غلامان پادشاهی را برداشته بهسبب آنکه شباهت تمام بهصورت معنی سرشت پادشاهی دارد بعد از چندی از دریچه یا غرفه برآورده بهمردم نماید و آن صورت بی معنی سلام و مجرا میگیرد و پادشاهی در میان نیست. چون شاهزادهآ گیتی مطاع سلطان شاه شجاع هم مثل برادران والاقدر دیگر از سلوک نامرضی سلطان داراشکوه دلی سوزان داشت یکبارگی در بلده راج محل بر سریر سلطنت جلوس نموده خود را به ابوالفوز نصیرالدین محمد صاحبقران ثالث سکندر ثانی شاه شجاع بهادر غازی ملقب ساخته و با لشکرهای گران ممالک شرقیه را بهابهت و عظمت تمامتر به عزیمت گرفتن دارالخلافه دهلی و اکبرآباد از بنگاله بهصوب دارالخلافتین عنان گسیل کردند و از آن طرف شاهزادهآ سبک عزم گران رکیب سلطان اورنگزیب بهادر که از بیداد برادر دلی سوزان و لبی خروشان داشت و طبیعتش بهانه طلب گشته بود این مطلب را که دست از آن هموار بوده برکین توزی جازم گشت و با لشکرهای هر چهار طرف دکهن و امرای صفشکن از دولت آباد به جانب دارالخلافه اکبر آباد عنان توسن سبکخیز به مهمیز برداشت.

10.2

و از طرف گجرات سلطان عالیشأن سلطان مراد بخش نیز با افواج بحر امواج از راه کدورت که به برادر بزرگ در خاطر ذخیره داشت به صوب دارالخلافه مراحل نورد گردید. چون ملک گجرات و دکهن قرب جوار دارد، سلطان مراد بخش حقیقت حال را بهخدمت سلطان اورنگزیب نوشته استفسار نمود و آخر الامر هردو برادر باهم بر دریای نربده ملاقات نموده قرار گرفتند که در مخالفت برادر بزرگ یکدل و یکزبان گشته بهاتفاق یکدیگر نهضت نمایند و بهاین داعیه از دریای نربده کوچ نموده و بهصوب اکبرآباد متوجه گشتند. چون این شورش اطراف و برهمزدگی اکناف به عرض پادشاه جهان رسید و معلوم شاهزادهآ جهانیان گشت، دانست که در این معنی آنچه سرزده1 از قانون مصلحت بیرون بود بلکه نغمه خارج آهنگی به گوش رسانیده بههمه حال در فکر کار و اختیار صلح و پیکار افتاده با امرای کبار که آنها را با خود موافق و مخلص تصور مینمود طریقهآ مشورت مسلوک داشتند. بعد از استشارهٔ‌ وافی مقرر بر آن شد که نخستین مهین پور خلفالصدق خود شاهزاده عدلستان ظلم نکوه سلطان سلیمان شکوه را با اعاظم امرا مثل راجه جی سنگه المخاطب بهمیرزا راجه و دلیر خان روهیله و بهادر خان بدخشی و اخلاص خان و عبدالله خان بن سعید خان مغول و اعتمار خان ولد اسلام خان مشهدی و بسیاری از نوئینان والاشأن بر سر سلطان گردون مطاع سلطان شاه شجاع تعیین نموده به کوچهای متواتر طی راه نمایند. ذکر نهضت رایات سلطان محمد شاه شجاع بهادر از راج محل بهصوب دارالخلافه و در بهادر گده متصل بنارس و محاربه و مقابلهآ سلطان سلیمان

10.3

شکوه بن داراشکوه و حدوث گوناگون غم و آفت در هنگامی که مواکب عالیشان شاه شجاع بهادر در موضع بهادرگده که این طرف آب بنارس واقع است، رسید و مقابلهآ عسکرین و محاربهآ فریقین روی داد چندگاهی دایرهآ هردو لشکر بهمسافت سه چهار کروه واقع بود و بعضی اوقات قراولان را باهم دستبازی میشد. چون از طرف سلطان عبد و حر شاه شجاع بهادر لوازم پاسداری و طلایه و مراسم حزم و یقظ بهنوعی که باید و مردم کارآگاه را شاید به وقوع نمیرسید و اکثر اوقات به غفلت و عدم آگاهی سپری میشد و این حقیقتها معلوم سلطان سلیمان شکوه میگشت روزی بامداد پگاه که سپاه شاه شجاع بهادر که از مدت بیست و پنج سال در ملک بنگاله بهخواب تا دوپهر روز که معتاد شده بودند در آن صبح میان پشه خانه بر پلنگ، یعنی چارپایی بهخواب نوشین بامداد رحیل مشغول بودند که یکبارگی سپاه رزمخواه حریف در رسیده بر سر اردو ریختند. سپاه بنگاله را فرصت جیبه پوشیدن و یراق بستن نشد و همچنان چشمان بهکف دست مالان برخاسته هرکس به طرفی که بود افواج حادثات را محیط خویش دیده طریق سلامت پیش گرفت و سلطان آفاق نیز به حسب مقتضای تقدیر در آن هنگام در استراحت بودند. محلی که از این وحشت آگاه شده فیل سوار بهمیدان کارزار روی نهادند اکثری از اردو به تاراج رفته بود. در این اثناء چون لشکر غنیم سردار را بهاین قلت و حالت دیدند قریب سه چهار هزار سوار از افغان و راجپوت دور فیل را فروگرفته شیبه تیر و تفنگ نمودند و هر دفعه تیر و تفنگ بی پایان بر آنحضرت گشاد مییافت و بهحوضهٔ‌ فیل میرسید لطف الهی سپری و حراست یزدانی (جوشنی) می نمود. چون هر امیری با تابینان در هرجا که بود وقت را در کمال سختی دیده پروای صاحب و ولی نعمت خویش نکرده رهنورد طریق فرار گشت، سلطان رستم توان آرش کمان با جمعی قلیل و وحشتی کثیر میانه لشکر غنیم افتاده نشانه تیر و تفنگ بیپایان گردید و چند تیر بر جیبهآ مقدس رسید و در آن کشش و کوشش دو تیر بهدست حق پرست خود انداخته شر غنیم را از خود مندفع می ساختند و هرچند از روی وحشت و تعرض بانگ بر مردم میزدند که از عقب فیل برامده و اسب مبارزت برانگیخته پیاده و سوار رخ به بساط کارزار نهند، اصلا فایدهای نمیداد تا آنکه کار از کار رفت و ضبط حال متغیر گردید غنیم که این قسم صبحی رنگین که زمین جنگ گاه از خون مبارزان رنگین بود مشاهده نمود بی تحاشی راجه جی سنگه و دلیر خان روهیله و انروده پسر بیتهل داس و بسیاری از لشکریان تهور اساس برگرد و پیش فیل درآمده به گرفتن فیل متوجه گشتند و متهوری از آن میان شمشیری برپای فیلی که بهسواری آن شیر بیشهٔ‌ هیجا سربلند بود انداخت. ناگاه در آن حالت که کل ملاء اعلی و مقبلان بساط غبرا را دل بر آن سلطان میسوخت بهخاطر گرامی رسید که فیل را بهجانب دریا روانه سازند، چه کار به آن نزدیک رسیده بود که معاملهای که از تصور آن جگر شرحه شرحه شود یکبارگی از پردهآ خفا بهعرصهٔ‌ ظهور شتابد و عالمی از این حادثه جانفرسای و نازله شکیب ربا در خاک و خون بغلطد.

10.4

بالجمله در آن وقت بهبدرقهآ عنایت ایزدی فیل را که به جانب کنار دریا که نواره پادشاهی با توپ و تفنگ و اسباب و آلات جنگ در آنجا بود روانه نمود. چون فیل به آن جانب راهی شد سه چار هزار سوار به حواشی و حوالی فیل آمده از دراز دستی و ناحفاظتی دقیقهای نامرعی نگذاشتند و در اینجا جمعی از بندههای درگاه و دلیران ناموس خواه که در این هنگام به شرف همراهی مشرف بودند و میر اسفندیار معموری و سید اسمعیل بخاری و غیر ذلک از آن جملهاند قدری پایداری نموده دست تردد از آستین جلادت یازیدند و از چپقلش این مردم این قدر فرصت رویداده بود که فیل سواری از آن محاصره به در آمده نزدیک به کنار دریا رسید.

10.5

چون سلطان دریا نوال بهساحل قریب گشت سبک از فیل برجسته به حالی که از غایت ظهور محتاج بهاظهار نیست خود را به کشتی رسانیده و سپاه غنیم چون دانست که آن دریا دل کشتی نشین گردید و مختصر ابی را رتبهآ عمانی بخشیده پا از تعاقب واکشیده به جانب یغما و تاراج گوناگون اشیا رو آوردند و از خیمه و خرگاه شاهی و اسباب نامتناهی که از نقد و جنس و ناطق و صامت به چهل و ینجاه لکهه روپیه می رسید از سرکار سلطانی به تاراج حادثات و پایمال آفات رفت و آن لشگرگاه که از یرمایگی و معموری یاد از مصر و بغداد میداد در ساعتی به نظر بینندگان مثل وادی بیاب کربلا مینمود و از شاه و سیاه آنچه از امتعه و اقمشه و بدرههای زر سفید و سرخ و اقسام و الوان متاع بی پایان به عرصهٔ‌ غارت درآمده که خانهٔ‌ محاسب در تعداد آن سینه چاک و اشکریزان است، در دمی حالتی غریب بهعالم ظهور شتافت و در ساعتی عجیب آشوبی و غریب هنگامهای پرده برانداز شده قریب پنج شش لکهه روپیه سوای اسب و فیل از سرکار میرزا جان بیگ که مخاطب به خان زمان بهادر بود نصیب اعدا گردید و از امرا و منصبداران دیگر بههمین وتیره سامان ملغها از همه اقسام معروض نهب و غارت گشت.

10.6

از شیخ ولی که یکی از ملازمان سرکار بود سوای اسباب و اشیای دیگر یازده فیل که پنج ششی از آن با اسلحه حربی آراسته و به بلخم و بر گستوان پیراسته در میدان کارزار آورده بود بیشایبه قصور و فتور داخل حلقهآ فیلان سلیمان شکوهی گشتند و در این حادثه چندی از نزدیکان بساط در دریای گنگ به قصد آنکه خود را به کشتی رسانند و نرسیده غریق فنا گشتند. چون سلطان والاشأن بر این حالات دیدهور گشته دانست که دفع تیر تقدیر به سپر تدبیر ناممکن است، عنان رضا بهمشیت ایزدی و خاطر بر اقتضای ارادهٔ‌ یزلی سپرده بی آنکه پیشانی رضا به چین آه گرهور گردد اشاره فرمودند که کشتیها را به جانب پتنه دریایی سازند. چون پنج شش کروهی راه طی کردند حکم شد که آن طرف آب کشتیها را متوقف سازند. در این اثنا میرزا جان بیگ با فوجی که قریب سیصد چهارصد سوار بود، رسید و حال ایشان در این نازلهآ پرآشوب بر همین منوال گذشت که هرگاه غوغای آمد آمد غنیم در لشکر بلند شد و ایشان طعام معتاد خود که یک پهر روز برآمده میخوردند تناول مینمودند که یکبارگی در کمال وحشت و بی انتظامی سوار شده رو به نبردگاه آوردند. چون نبران قتال از همه طرف اشتعال داشت هر چند قصد نمودند که خود را در این هنگامه به صاحب خود رسانند میسر نشد، با افواج غنیم دوچار شده حربی بین فریقین رویداد و همراهان مراسم جلادت بجا آورده و غنیم را روگردان ساخته بعد از آنکه شر اعدا مندفع شده برآمدند بر ایشان ظاهر شد که صاحب جهانیان در این حادثه بهمیان غنیم افتاده بودند، حفظ الهی صیانت نمود و الان خود را به کشتی رسانیدهاند و احوال بهاین مثابهٔ‌ تقدیر ایزدی رسیده حیران رنگ آمیزی قدرت گشته آهسته به جانب دریا که کشتیهای سرکار روانه بود متوجه گشتند. چون سه چهار کروهی در نوردیدند نواره سلطانی در آن طرف آب نمایان گردید. چون سلطان دریامکان نظر بر این جمعیت انداختند و نشانهای میرزا جان بیگ نمایان گشت در آن وقت که یاد از فزع اکبر میداد به خاطر گرامی رسید که البته این مردم از سپاه غنیماند و نشانهای جان بیگ را گر فته الحال از روی خدعه و مکر می نمایند که ما را به جانب خود بکشند. بنابر این اندیشه نخست از راه احتیاط شمس نام ملاح کشمیری قدیمی را فرستادند و فرمود که چون آن کنار آب رسد اول جان بیگ را فریادکرده طلب نماید و اگر مومی الیه خود را برتو ظاهر سازد بر این کشتی سوارکرده همراه خود بیاورد. چون شمس مذکور نزدیک بهآن کنار رسیده فریاد کرد جان بیگ خود را بر او ظاهر ساخته و حسبالامر بر کشتی نشسته به خدمت آن بحر ذخار ابهت و جلال رسیده تهنیت بقای زندگانی و سلامت جاودانی که از آن قسم مهلکهآ پرآشوب برآمدن بههزار فتح نمایان بود به تقدیم رسانید در میان آوردند و بعد از آن آنچه در این حادثه دیده عبرت بین هردو مشاهده نموده بود در میان آوردند و هردو تماشایی حیرتخانهٔ‌ تقدیر بودند و اکثری از امرا مثل اله وردی خان ترکمان المدعو به امیرالامرا و محمد حیات الملقب به قلیج خان و محمد جعفر الملقب بهامانت خان با بسیاری از سران لشکر و رؤسای عسکر در اول زد و خورد از صاحب و ولی نعمت خویش جدا افتاده از راه سهسرام به صوب یتنه سرکن و یرکن رسیدند. بهحسب اقتضای قضا و قدر یزدانی و مشیت سبحانی آنچنان ثبات و قرار و تمکین و اصطبار این مردم منفک شده بود که با وجودی که مجموع لشکر ده پانزده هزار سوار جیبهپوش برگستواندار بر اسبان عراقی و مجنس سوار میرفتند و در راه ناگهان دو گنوار کون برهنه با چوبدستی از عقب رسیده و همه را با آهستگی و همواری از اسبان پیاده کرده نقد و جنس آنچه میدیدند واکرده می گرفتند و آن میرزا یا خان یا سلطان را برهنه کرده می گذاشتند. بلکه چنین به گوش گنه کار رسیده که سپاهیان خوب رخت خود را از برخود واکرده حواله مینمودند، کار به جایی رسیده بود که زنان گنواران، مردم لشکر را طلب مینمودند که آب میدهیم و این مستعطشان تفسیده جگر به عشق اب پیش می رفتند. زنان گریبان انها را گرفته پیش می کشیدند و آنچه می داشتند واکرده می گرفتند و بهبهانه آب دادن آتش غارت در خرمن بود و نبود ایشان میانداختند و کسی را قدرت دم زدن نبود.

10.7

تمام لشکر لنگوته بند بهیتنه رسید و آن مقدار از فیلان مست و ماده فیلان خوش رفتار و اسبان تازی و ترکی و شتران با بار و استران راهوار و اقمشهآ نفیسه و امتعهآ غریبه و اشرفی و روپیه که بدره بدره در راه افتاده بود بهدست و بحر استظهار گردید و جمعی که به رفاقت موکب سلطانی آمدند تفرقه در راه شامل حال ایشان نگشت و رایات عالی پنج روز در راه گذرانیده داخل پتنه گردید و افواج غنیم نیز بعد از فراغ این فتح و اخذ غنایم لاتعد ولا تحصی از بهادرپور کوچ کرده پاشنه کوب متوجه پتنه گشتند.

10.8

چون این اخبار ناگوار مسموع شد توقف در پتنه ناممکن دانسته برآمده بهصوب مونگیر و راج محل طبل مراجعت بهنوازش درآورده متوجه گشتند. هنگامی که در بلدهٔ‌ مونگیر مضرب خیام والامقام گردید قدری در انتظام پراکندگیهای حالات و التیام جراحات کوشیده در مراسم ضبط و حفظ حدود و جاده و بندوبست راه غنیم نهایت جد و جهد و کوشش به تقدیم رسانیدند، چنانکه بهشهر مونگیر قریب صحرایی مسافت یک کروه واقع بود رآی صواب پیرای به آن متعلق گشت که در آن صحرا که از دریا تا کوه مسافت میلی واقع است سدی سدید و دیواری عریض باید کشید و آن را به توپ و تفنگ و آلات و ادوات حرب و جنگ مملو و مشحون ساخته نوعی به استحکام آن کوشید که غنیم را مطلقا از آن راه مجال عبور نباشد. بناء علی هذا امر شد که بهزودی از کوه تا دریا سدی سختتر از دیوار سکندری کشیده آن را بهانواع توپ و تفنگ و اقسام اسلحه و آلات جنگ مملو و مشحون ساختند و هر ضلعی از اضلاع آن را بهیکی از نوئینان صاحب اهتمام سپرده برخلاف گذشته با آگاهی دایمی و بیداری جاوید مأمور فرمودند و خود بهنفس نفیس هر روز چند کرت بر دور و حواشی آن مورچالها و سیبهها سیر فرموده به دیده تحقیق و تفتیش هر موضع را احتیاط مینمودند و موافق هر مکان در نصب توپ و تفنگ و مردم با ناموس و ننگ توجه می گماشتند و در اندک زمانی آن موضع نوعی استحکام پذیرفت که خاطر صغیر و کبیر از آن سکندربنایی استقامتی گرفت و جمیع لشکریان حسبالفرموده در لوازم بیداری و پاسداری و خدمتگزاری یدطولی مینمودند و هرجا که بهاهتمام حزم و هوشیاری هرکس که مقرر بود خود روز و شبان با جمعیت خویش در آن مقام بوده حاضر دم و ناظر قدم میبودند و چون افواج غنیم از پتنه روانهآ مونگیر گشت و اخار انسداد و حفظ حدود و کشیدن سد جدید شدید سدید شنید و استحکام مداخل راه و سپاه معلوم کرد باعث تزلزل خواطر و تذبذب بواطن آنها گشت و بنای غرور و ترفع قدری متزلزل و متراکم گردید و آن سرعت آمدن و افزونی مسارعت تبدیل بهتانی و توقف یافت. در این هنگام از دارالخلافه خبرهای موحش طاقت ربا رسیدن گرفت که وحشت خاطرها از حد متحاوز شد.

First 67 of 403 passages. Read on