Akhbar al-akhyar 347
Akhbār al-akhyār 347
- Language
- Persian
347
نقل است که اندر آنچه سلطان محمد تغلق تیغ قهر و سیاست بر خلایق خصوصا به طایفهآ مشایخ آخته8 بود، مولانا شمسالدین یحیی را طلیبد و گفت: مثل تو دانشمندی اینجا چه کند؟ تو در کشمیر برو و9 در بتخانههای آن دیار بنشین و خلق خدا10 را به اسلام دعوت کن. مولانا از پیش سلطان، از11 برای تهیهآ 12 اسباب سفر13 برآمد و گفت که من شیخ را به خواب دیدهام که مرا میطلبید. مردم چه میگویند؟ من14 به خدمت خواجهآ خود میروم. ایشان مراکجا میفرستند؟ فردای آن روز بر سینهآ او دنبلی برآمد و بیمار افتاد. این خبر به سلطان رسید. حکم کرد که او را به درگاه ما بیارند،15 مبادا که بهانه میکرده باشند. در همین اثنای16 از این17 عالم رحلت کرد.18 قبر او در چبوترهآ یاران است، رحمة الله علیه. از مریدان شیخ نظامالدین اولیاست - قدس سره -. به وفور علم و زهد و تقوی موصوف و مشهور بود. از دودمان علم و کرامت بود و استاد شهر بود. هم در ابتدای ارادت از1 تعلقات دنیاوی دست بداشت. امثال2 ادرار که مایهآ دانشمندی است، به خدمت شیخ آورد و پاره کرد، و فقر و مجاهده پیش گرفت. او را با شیخ کلام بسیار بودی و شیخ او را در معرض خلافت داشت و کاغذی به دست خود نوشت که نسخهآ آن این است: میباید که تارک دنیا باشی، به سوی دنیا و ارباب دنیا مایل نشوی و ده قبول نکنی، وصلهآ پادشاهان نگیری و اگر مسافران بر تو برسند3 و بر تو چیزی نباشد، این حال را نعمتی شمری، از نعمتهای «الهی فان فعلت ما امرتک و ظنی بک ان تفعل کذلک فانت خلیفتی و ان لم تفعل فالله خلیفتی.»4