Akhbar al-akhyar (Akhbār al-akhyār)
Tidings of the Righteous
Lives of some 250 Sufis and scholars of India from the twelfth to the sixteenth century.
- Language
- Persian
- Date
- 1590–1618 CE
- Author
- Shaykh ʿAbd al-Ḥaqq Muḥaddith Dihlawī
- Extent
- 1,203 passages, 160,516 words
- Text
- complete digital text
- Source
- openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)
Contents
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153
- 154
- 155
- 156
- 157
- 158
- 159
- 160
- 161
- 162
- 163
- 164
- 165
- 166
- 167 — 4 parts
- 168
- 169
- 170
- 171
- 172
- 173
- 174
- 175
- 176
- 177
- 178
- 179
- 180
- 181
- 182
- 183
- 184
- 185
- 186
- 187
- 188
- 189
- 190
- 191
- 192
- 193
- 194
- 195
- 196
- 197
- 198
- 199
- 200
- 201
- 202
- 203
- 204
- 205
- 206
- 207
- 208
- 209
- 210
- 211
- 212
- 213
- 214
- 215
- 216
- 217
- 218
- 219
- 220
- 221
- 222
- 223
- 224
- 225
- 226
- 227
- 228
- 229
- 230
- 231
- 232
- 233
- 234
- 235
- 236 — 4 parts
- 237
- 238
- 239
- 240
- 241
- 242
- 243
- 244
- 245
- 246
- 247
- 248
- 249
- 250
- 251
- 252
- 253
- 254
- 255
- 256
- 257
- 258
- 259
- 260
- 261
- 262
- 263
- 264
- 265
- 266
- 267
- 268
- 269
- 270
- 271
- 272
- 273
- 274
- 275
- 276
- 277
- 278
- 279
- 280
- 281
- 282
- 283
- 284
- 285
- 286
- 287
- 288
- 289
- 290
- 291
- 292
- 293
- 294
- 295
- 296
- 297
- 298
- 299
- 300
- 301
- 302
- 303
- 304
- 305
- 306
- 307
- 308
- 309
- 310
- 311
- 312 — 4 parts
- 313
- 314
- 315
- 316
- 317
- 318
- 319
- 320
- 321
- 322
- 323
- 324
- 325
- 326
- 327
- 328
- 329
- 330
- 331
- 332
- 333
- 334
- 335
- 336
- 337
- 338
- 339
- 340
- 341
- 342
- 343
- 344
- 345
- 346
- 347
- 348
- 349
- 350
- 351
- 352
- 353
- 354
- 355
- 356
- 357
- 358
- 359
- 360
- 361
- 362
- 363
- 364
- 365
- 366
- 367
- 368
- 369
- 370
- 371
- 372
- 373
- 374
- 375
- 376
- 377
- 378
- 379
- 380 — 4 parts
- 381
- 382
- 383
- 384
- 385
- 386
- 387
- 388
- 389
- 390
- 391
- 392
- 393
- 394
- 395
- 396
- 397 — 3 parts
- 398
- 399
- 400
Text
1
محدث دهلوی، عبدالحق، 958 - 1052ق اخبا رالاخیار فی اسرارالابرار اعبدالحق محدث دهلری؛ تصحیح و ترضیح علیم اشرف خان. -- تهران: انجمن آنار و مفاخر فرهنگی، 1383. 686 ص. - (سلسله انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی؛ شماره 320)
2
1587 :964787471-5 نهرستنریسی بر اساس اطلاعات فیبا. کتابنامه: ص. [681]- 686. نمایه. 1 عارنان - سرگذشتامه 2. تصرف. الف. اشرف خان، علیم، مصحح ب. انجمن آنارو مفاخر نرمنگی ج عنران
3
P278/ 3م26م 297/892
4
کنابخانه ملی ابران شکر مر حضرت واهب العطیات را تعالی و تقدس که عطایای او را پایان نیست و شکر آلای او در حیز امکان نه، اول نعمتها1 نعمت وجود است و سایر نعم بعد از وی مشهود و نعمت وجود دایم و دوام نعمت را دوام شکر لازم. پس از عهدهآ شکر آن که2 برآید تا به شکر نعمتهای دیگر زبان بگشاید؟ عقل در اندیشه فرو شد مگر شکر خداوند تعالی کند
5
لایق آن درگه والاکند دید که هرگز نتواند که آن لای تا ابدالدهر ز شرمندگی سر نتوانست که بالاکند یکی از نعمتهای نامتناهی3 الهی که هر لمحه بی تقصیر و کوتاهی فایض است، نفس4 است که در آمد و شد آن چندین هزار نعمت موجود است. حصر و احصای آن از شمار عقل مقصور،1 یک نفس که به اندرون درآید، بنگر که از آن چه کارها برآید. چون این آب حیات خواهد که در آنهار و جداول عروق درآمده اشجار اعضا و اوراق اطراف را طراوت افزاید، اول در مضیق حلق آنچه از خس و خاشاک و بخارات غلیظه و اجزای غریبه بود، تلطیف نموده و خلاصهآ آن اول به ثمر شش رسد و از وی به گلزار دل تا جمیع عروق و اعماق و مسامات بدن آید، تعدیل و ترویح حرارت غریزی نماید. گویا از سر نو لباس زندگی پوشانیدند و هر دم شربت حیاتی نوشانیدند و چون باز برگردد، به طریق رجع القهقری ازهمان مجاری و منازل که درآمده بود، برآمده، در هر مکانی آنچه از فضلات و کثافات مانده، برآورده، تفریح و تنشیط طبیعت آرد و کلفت حبس و ضیق بردارد. نفسی به خود فرو رود؛ از محاسب اندیشه بشنوکه ازصبح تا شام چه مقدارانفاس واصل است و در ضمن آن چه نعمتها حاصل؛ پس شکرانهآ کدام یکی از اینها دانی کرد و حق آن به جا توانی آورد؟ فسبحان من جلت قدرته و دقت حکمته.2
6
هر نفسی نوکه وصول آورد مایدهآ تازه نزولآورد
7
روح ازو تازه غذایی برد دل نفس3 باد هوایی خورد
8
هر نفست زندگی آید پدید بل هم فی اللبس لخلق4 جدید5
9
هرنفسی تازه حیاتی دگر واسطهآ صبر و ثباتی دگر
10
هر یک از آن مروحه جنبان شش روح مزاج دل از او کرده خوش
11
حنجره جان مترنم ازو پنجرهآ دل متنسم ازو
12
هر سر مو در بدن آدمی یافت از او تازگی و خرمی
13
آدمی بیهنر بیزبان حمد خدا را چه تواند بیان
14
یکی دیگر در6 راتبهآ هر روز7 که در لیل و نهار به طریق ادرار به تو میرسد، نظر برگمار و اسباب و آلات آن را نیکو برشمار، بنگر که یک دانهآ گندم که به وجود آید، چه قدر اسباب ایجاد فرماید تا خلق صور و مواد زرع و حصاد و حفظ قوت و فساد آن سازد و به تهیه1 و تکمیل آن پردازد. حکمتهای دیگر غریبتر و نعمتهای عجیب ترکه در طحن و طبخ و اخذ و مضغ و جذب و هضم و چندین افعال متیقن و احکام محکم که آن را جز حکیم مطلق نداند پیداکند تا آن را صالح تغذیه گرداند. «فسبحان من تمت حکمته وعمت نعمته:2»
15
سبحان قدیری که به یک ذرهآ شکرش خاصان درش کرده ره عقل و خرد گم
16
از خرمن او دانهآ گندم زده آدم پرورده همه خلق به آن دانهآ گندم
17
گم در شکم دانه دل انجم و افلاک چون دانهآ چندی است فتاده3 به ته خم
18
نعمتهای دیگراز مآکل و مشارب و ملابس و مآرب و مجالس و مساکن و موارد4 و مواطن و سایر نعمتهای سماوی و ارضی و علوی و سفلی و روحی و جسمی5 و ظاهری و باطنی نگاه کن و در خلق و تقدیر و ترتیب و تدبیر علم6قدیر، قوت فکریه را رو به راه کن تا جز سکوت و حیرت چه آرد و جز عجز و بندگی چه پیش دارد؟ غرایب خلق سماوات و کواکب و حرکات و سایر احوال و صفات ثوابت و سیارات و ایجاد ارکان و عناصر به اوضاع7 غریب و ترتیب نادر و تمهید بساط ارض به این طول و عرض، ایجاد جبال راسیات وانفجار عیون و انهار جاریات و اجناس جمادات و اقسام نباتات و انواع حیوانات و ابداع غرایب حکمت در خلق و ایجاد این اجسام و اعطای جزایل نعم در ظاهر و باطن این اقسام که ذکر مجملی از آنها به دفاتر فکر درنگنجد و به صحایف قیاس درنیاید و این همه برای آن است8 که او را یاد داری و روی ارادت بدو آری. «فسبحان من لا حصر لآلائه ولا احصاء النعمائه.1» احصای حصر نعمت حق قدرت تونیست فکر اندر آن خیال چه باید تو را گماشت کار تو این بود که بدانی تو2 این همه بهر تو آفرید و تو را بهر خود نگاشت3 این منبسط بساط زمین بهر تو نهاد وین سایبان سبز فلک بهر تو فراشت چندین نعم به بزم ظهور آشکار کرد چندین دگر به عالم دیگر نگاه داشت غافل مشو ز ذکر خداوند روز و شب آن دم که آش شام خوری یا غذای چاشت این4 همه نعمتهای عام است که انسان را با جمیع حیوانات شامل و به هر ذی حیاتی واصل است و اگر مزایای اکرام ملحوظ داری آن خود بابی دیگر است. مشکل که از آن سربرآری. نطق و فکرت و فهم و فراست و علم و دراست و شوق و محبت و ذوق و معرفت و قرب و ولایت و نبوت و رسالت و عزم و حمیت5 به تکریم6 عام و تعظیم خاص به طریق شیوع و اختصاص بر آدمی فایض گردانیده و پایهآ قدر او را به جایی رسانیده7 که پای او را از سر تمام8 زمینیان و سر او را از افسر جمیع آسمانیان درگذرانید:
19
پاکی که خاک را سر از او برفلک رسید بلکه فلک زپرتو آن خاک نور یافت
20
بنمود هرچه بود به گنج ازل نهان آن دم که نور آدم خاکی ظهور یافت
21
بیرون در فرشته به کاری موکل است این آدم اختصاص به بزم حضور یافت
22
از بوی او ریاض بهشت برین شکفت وز روی او سفیدی رخسار حور یافت
23
نور صفا اگرچه زروی صفی ظهور چون از درخت شعشهآ نار طور یافت
24
داند که نور کیست زرخسار او عیان آن کس که روشنایی نور شعور یافت
25
نور محمدی است که اول زذات بحت در عقل و نفس آمده زینجا عبور یافت
26
حرف نخست ابجد ایجاد ذات اوست کان حرف کاتب ازلاصل أسطوریافت فرقان وصف اوست که تورات کردطی انجیل در نوشته زبر بر زبور یافت عقل از کمال اوست چو ازآفتاب چشم نزدیک خیره رو نتواند زدور یافت و همچنانکه شکر و سپاس خالق موجودات از حیطهآ امکان واحاطهآ انسان بیرون است، مدح و ثنای سید کائنات از مجال شرح و بیان افزون. هرچه جز مرتبهآ احدیت متعین است، حقیقت محمدیه آن را معین است و آنچه جز مرتبهآ ذات ابد1 مبهم، صفات احمد آن را مبین2 و هرچه از انوار علوی و سفلی ظاهر است، همه از پرتو نور آن اجل مظاهراست، پس در حقیقت تقصیر ازادراک صفات حق عین عجز از کنه ذات آن کامل مطلق بود: حق را به چشم اگرچه ندیدند لیکنش از دیدن جمال محمد شناختند او را به چشم دیده و نشناختند از آن کز صورتش غشاوهآ معنیش ساختند او ندای ما عبدناک3 از ذات واجب الوجود برآرد، دیگران صدای ما عرفناک4 نسبت به آن مقصود و مقصد هرموجود او. «لا احصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک5 گوید، دیگران «لا نستطیع صلوة علیک من ریک16 گویند: خیرالوری امام رسل مظهر اتم او از خدا و هرچه جز او منتشی از او او جان جمله عالم وحق جان جان شمار حق را به غیر واسطهآ ذات او مجو حق در ازل برابر آیینهآ وجود آیینهآ حقیقتش آورد رو برو آیینه را مقابل آیینه چون نهند اینجا لطیفهای است اگر بشنوی نکو از اول آنچه در دوم افتد، بود بعکس گردد درست باز از این چون فتد در او نقش وجود راست نشیند به این طریق بشناس این دقیقه مزن دم به گفتگو در اول باعث خلقت عالم است و در آخر واسطهآ هدایت بنی آدم، در باطن مربی ارواح و در ظاهر متمم اشباح، کاسر ارکان ادیان و دول، ناسخ احکام ملل ونحل، فص خاتم وجود، نقش فص معرفت و شهود، مقصود معتکفان، مقصورهآ افلاک، مقصد سالکان، مطموره1آ خاک، متمم مکارم اخلاق، مکمل کاملان آفاق، حاجز منزلین وجود و عدم، برزخ بحرین حدوث و قدم، جامع نسخه امکان و وجوب، موجب ربط طالب ومطلوب، عزیز مصر صمدیت، ملک مملکت احدیت، مظهر حقیقت فردانیت، مظهر صورت رحمانیت، سر مکتوم غیب لاهوت، طلسم معلوم گنج جبروت، مروح ارواح ملکوتیه، مزین اشباح ناسوتیه، بدایت حفظ ولایت، نهایت دایرهآ نبوت، مظهر اتم، رحمت اعم، عقل اول، ترجمان ازل، نور انوار، سر اسرار، هادی سبل، سید رسل، نور اسنی، سرآبهی، حبیب اعلی، صفی اصفی، محمد مصطفی، صلی الله علیه وسلم: شاه رسل شفیع امم خواجهآ دوکون نور هدی حبیب خدا سید انام مقصود ذات اوست دگرها همه طفیل منظور نور اوست دگر جملگی2 ظلام هررتبه یی که بود در امکان بر اوست ختم هر نعمتی که داشت خدا شد بر او تمام برداشت از طبیعت امکان قدم که آن آسری بعبده است من المسجد الحرام تا عرصهآ وجوب که اقصای عالم است کانجانه جاستنی3 جهت ونینشاننهنام سری است بس شگرف دراینجا مپیچهان از آشنای عالم جان پرس از این مقام4 رسول کریم نبی نبیه رفیع شفیع عزیز وجیه5 بشیر نذیر سراج منیر رحیم فخیم عظیم خطیر6 رضی وصی تقی نقی7 سخی بهی علی ملی8 عطوف رؤوف کریم رحیم علیم حلیم سلیم کلیم1 خسف القمر بجماله2 عجز البشر بکماله3 نطق الحجر لجماله صلوا علیه وسلموا4 ملا الخلأ بخیره خرق السماء بسیره5 ما ساغ ذاک لغیره صلوا علیه و سلموا6 شرق المکان بنوره سر الزمان بشوره7 نسخ الملل بظهوره صلوا علیه و سلموا8 کشف الشبه ببیانه رفع العلی بمکانه9 آکرم برفعته شأنه صلوا علیه وسلموا18 فلتهدوا لشریعته ثم اقتدوا الطریقته11 فتحققوا بحقیقته صلوا عبلیه وسلموا12 «اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد و اصحابه» بر این قیاس کمالات آل کامل الاحوال وصفات اصحاب وافرالنصابش وانواع نعم واصناف احسان این ائمهآ اهل کرم بیرون از حصر و احصاست و خارج از حیطه1آ استیفا و استقصا، همهآ انهار آن2 دریا و اقمار آن بیضایند. هر فیضی که ورود یافت و هر نوری که در دین تافت، به وساطت ایشان است. هر نهری را آبی دیگر و هر قمری را تابی دیگر و هر یک از کتاب فضل را فصلی دیگر و بابی دیگر است. یکی به صدق و سداد موصوف و دیگری به عدل و داد معروف، یکی به سجیهآ حیا موسوم و دیگری به علم بیانتها معلوم، خلافت نامهآ خاتم نبوت، چون به مهر خاتم ولایت رسید تمام شد و دور خلافت به اختتام کشید. اصحاب پیمبر همه مستغرق نورند در شعشعهآ ذات چه از دور و چه نزدیک ای در ره ظلمات ضلالت شده حیران بی نور هدایت مرو اندر شب تاریک خوش راه غریبی است عجب مشکل وآسان چون جسر صراطاست بسی روشن وباریک
27
بعد از آن چندان شعب و شجرات و فروغ و ثمرات از خاتم ولایت که شجرهآ علم و هدایت به وی منتهی میشود، بر آمدند که بر مثال شجرهآ طوبی هر طرف ظلال کمال انداختند و عالم را به نور جمال ولایت منور ساختند، خصوصا اولاد امجاد و احفاد عالی نژاد آن حضرت که به حکم وراثت حقیقی و مناسبت ذاتی از همه نصیبی وافرو فیضی کاملتر برداشتند و به حکم عصمت، لوای ولایت معنوی برافراشته، ریاست صورت را به دیگران گذاشتند:
28
نواب نبی به ملک دین ایشانندحکام ولایت ی
29
حکام ولایت یقین ایشانند
30
از کشتی نوح و بحر موسی گویی3
31
ی2مقصود و4 مراد حق همین ایشانند
32
و هرگزنورولایت از خاندان نبوت انقطاع نپذیرد و فلک ولایت جزبه این اقطاب قرار نگیرد:
33
ظاهر از اهل بیت نور نبی همچو در ماه نور خورشید است
34
از ازل تا ابد بود ظاهر زانکه این نور نور جاوید است
35
و از میان ایشان هر که را خواست قطب اقطاب عالم و غوث بنی آدم و مرجع ثقلین و مشهور مغربین ساخت تا محییالدین و مجدد شرع متین او گردید. اگر چه جمال محمد در تمام آل محمد تابان است، لیکن در اینجا جمالی دیگر است و کمالی1 دیگر است جمال جمال محمد است و کمال کمال محمد، اللهم صل علی محمد و علی آل محمد:
36
عالم ظهور نور کمال محمد است آدم مثال حسن و جمال محمد است
37
از آفتاب روز قیامت چه غم بود آن را که در پناه ظلال محمد است
38
ای غرقهآ گناه زطوفان غم مترس کشتی نوح عصمت آل محمد است
39
اما بعد فقیر حقیر، اضعف غبادالله القوی الباری عبدالحق بن سیفالدین الترک الدهلوی البخاری معروض میگرداند که بر ارباب الباب و اصحاب ابصار که زمرهآ اهل خبرت و اعتبارند، محقق و مقرراست که مؤثرترین حالات بلکه افضل عبادات مصاحبت اهل کمال و مجالست مقربان درگاه ذوالجلال است زیرا که به مشاهدهآ استقامت احوال ایشان سالک را همتی دست دهد که تحمل آعبای عبادت و برداشت مشاق ریاضت که لازم سلوک این طریق است، آسان شود بلکه به معاینهآ جمال ایشان نوری در دل افتد که ظلمت ریب و ارتیاب که علت بعد و حجاب است، زایل گردد. اگرچه2 فرضا این شخص نه استعداد استفادهآ این کار و قابلیت استفاضهآ انوار داشته باشد، تا تأثیر صحبت به وجود آید و فایدهآ محاذات روی نماید و لیکن به قیاس و استدلال بر وجود لذت و کمال که مخصوص ارباب حال باشد، از ایمان به این طریق که قسمی از ولایت است، محروم نماند:
40
ای که از کشمکش قال و مقال نیستت حالت ارباب کمال
41
هیچ نایافته در خود اثری نشنیده زکسان جز خبری
42
قابل کار نهای معذوری یا خود از کوشش آن بس دوری
43
باش کاین راه گذاری دگر است هرکسی قابل کاری دگر است
44
لیکن اندر پی انکار مرو از جهان منکر این کار مرو بنگر حالت درویشان را کوشش و سوزش عشق1 ایشان را که درین ره چه طلبها دارند در طلبها چه تعبها دارند زین طلب گر نه خدا یافتهاند این همه بهر چه بشتافتهاند در طلب این همه جانبازی چیست مال و اسباب فدا سازی چیست کشف اگر نیست قیاس تو کجاست عقل کو درک حواس تو کجاست باری ار نیست تو را وجدانی معتقد باش و بیار ایمانی وبعد ازحرمان، دولت صحبت کاملان و مشاهدهآ جمال عارفان، استماع اخبار و تتبع آثار ایشان در همت فرمای و ظلمتزدایی همان تأثیر دارد که صحبت و مجالست،2 بلکه این نیز نوعی از صحبت است که جمال وقت و روی از غبار کدورت بشری و حجاب صورت عنصری مصفاست و صفای حسن عقیدت از مشاهدهآ عادیات واطلاع بر زلات منزه و معرا، لهذا قرنا بعد قرن جمیع اخلاف3، حفظ اخبار و آثار اسلاف نموده، در محافل و مجالس بیان می فرمودند و در دفاتر و صحایف جمع آورده، زیوری دیگر بر جمال آن فزوده4 و ورای تسلی و تثبیت و اتعاظ واعتبار، آن را فواید و منافع بسیار است: اول آنکه وجود اولیاء الله رحمتی است5 و نعمتی به همه کس واصل، پس به موجب «و اما بنعمة ربک فحدث6» ذکر مناقب و فضایل ایشان که در معنی شکر این نعمت عظمی و عطیهآ کبری است لازم باشد و اعتقاد و محبت این صفاکیشان واجب ومتحتم: هرکس که کمال اولیا را نشناخت وین نعمت خاص بیبها را نشناخت
45
پس شکر نگفت و حب ایشان نگزید میدان به یقین که او خدا را نشناخت7 دیگر آن که ذکر این محبوبان اله و محبان درگاه باعث نزول رحمت و سبب وصول قربت است، زیرا که هر محبوب را ذکر محب خوش آید و محب را وصف محبوب محبوب نماید، دیگر آن که این عبادتی است که به هر حال در جمیع محال بی کلفت و محنت از دست هرکس حاصل است و با وجود آن، این چنین جزای جزیل که قرب رب جلیل است بر آن واصل، دیگر چون نقل اخبار و حکایات ماضی و مستقبل و تضییع اوقات به ذکر احوال اواخر و اوایل مألوف عادت و مأنوس طبیعت گشته است پس اشتغال به ذکر احوال اهل کمال که مثمر سعادت مبدأ و مآل است، به همه حال بهتر باشد با قضای مقتضای جبلت و عادت متضمن طاعت و عبادت باشد؛ دیگر آنکه لابد میان ذاکر و مذکور علاقهآ مناسبتی و محبتی باشد که باعث بر ذکر گردد. پس ذکر حکایات صالحین به جهت آنکه منبیء از مناسبت باطن است، ذاکر را در ظاهر نیز از ایشان نماید و به زی صلاح و حلیهآ فلاح بیاراید؛ دیگر آن که هر کس که فضایل و مناقب اسلاف استماع نماید به ضرورت دریابد که چندین بعد از مضی قرون دراز و تمادی دهور و اعصار هنوز ذکر فضایل پیشینیان میگویند، سبب آن جز حسن عمل و کردار نیک نیست، پس داند که حیات ابدی و سعادت ازلی در حسن عمل است و شاید که تصوراین معنی منجر و باعث بر کسب خیرات و مبرات گردد. دیگر آن که تواند که ذکر خیر این طایفهآ علیه سبب ترویح ارواح مقدسهآ ایشان گردد و هم چنانکه دمی ایشان را در این جهان به خیر ذکر میکند، ایشان نیز به حکم تخلق به اخلاق الهی او را در آن عالم به نیکی یاد نمایند و ابواب اعانت و امداد بر روی طالب بگشایند. دیگر آنکه چون وی نشر مناقب و ذکر حماید گذشتگان میکند، به حکم «کماتدین تدان1» امیدوار باید بود که بعد از وی با وی نیز همین معامله کنند «رب هب لی حکما و الحقنی بالصالحین واجعل لی لسان صدق فی الآخرین» (شعراء، 83/26 -84)2
46
چو من به خیر کنم یاد رفتگان، دارمامید آن که مرا هم به خیر یاد کنند چو شاد میکنم ارواح دیگران شاید کسان رسند مرا نیز به علاقهآ این امور و ملاحظهآ این معنی من ابجد خوان لوح نادانی را هوس آن شد که به ذکر مناقب و مفاخر این طایفهآ علیه زبان گشایم واز ارواح مقدسهآ حضرات مشایخ - قدس الله آسرارهم - استعانت نمایم تا ایشان را وسیلهای سازم به جناب پیر دستگیر که قطب عالم و غوث بنی آدم است و استعانت و استمداد من در مبدأ و معاد منحصر بر اوست و توسل من در دنیا و آخرت مقتصر بر لطف و عنایت او، اگرچه من گناه کار بدکردار را چه یارای آنکه نام خدا اندیشان بر زبان آرم و خود را در زمرهآ مادحان وواصفان ایشان بشمارم؟ هیهات من از کجا و این کارکجا در خورد من ضعیف این بار کجا اوصاف بزرگان زشمار افزون است در طاقت تقریر من زارکجا
47
و چون ذکر مشایخ از دیار عرب و عجم در کتب و صحایف ارباب مسطور و مذکور شده است، چنان مخطور خاطر فاتر شد که آنچه از اخبار و آثار ثبت آن دراین اوراق اختیار افتد، بعد از ذکر حضرت پیر دستگیر شیخ العالم والغوث الاعظم فرد الاحباب قطب الاقطاب غوث الثقلین شیخ محیی الدین ابو محمد عبدالقادر الحسنی الجیلانی - رضی الله عنه -مخصوص مشایخ این دیار باشد، یعنی دیار هندوستان که مقام خاص غربا و محبان و دوستان است، زیرا که اگرچه احوال بعضی از مشاهیر ایشان مسطور و مزبورشده لیکن اخبار اکثری از مشایخ و علما و اتقیای دیگر که از زمان ابتدای فتح اسلام که زمان ظهوراین کرام در این دیار است، در هر1 عصری و عهدی معروف و مشهور بودند، در کتابی معین و مبین مسطور2 نیست مگر در بعضی ملفوظات و رسایل به بعضی از تقریبات و وسایل مذکور شده یا برالسنهآ خواص و عوام مشهور گشته و جماعهآ دیگر از متأخرین قریب این زمان که هنوز احوال و اوصاف ایشان به زبان قلم نرسیده واز السنهآ اهل عصر سر بیرون نکشیده است. پس در این صحیفهآ شریفه که مجموعهای است از عجایب اخبار و آنار و غرایب حقایق و اسرار از ابتدای زمان خواجهآ بزرگ معین الحق و الشرع والدین تا منتهای الف عاشره که تاریخ کتابت این کلمات متین است آنچه از احوال اولیا واصفیا و عرفا و مشایخ و بزرگان دین و مقتدایان ارباب یقین درکتب و رسایل و در ملفوظات مشایخ چشتیه و غیرهم در نظر آمده و از ثقات روات که جانب صدق ایشان راجح بلکه متعین باشد، با استعمال نوعی از تفرس و اعتبار و امتحان و اختبار که واجب وقت کاتبان تاریخ و مستمعان اخبار است شنیده شده، نوشته آمد. جماعهآ دیگر از علما و صلحا که به سمت امتیاز موسوم و به صفت اشتهار معلوم بودهاند، خصوصا از صلحای طبقهآ اسکندریه که زمان صلاح و تقوی و ورع و دیانت و صیانت بود و بسیاری از اکابر و علما از اطراف و اکناف عالم از عرب و عجم در آن زمان تشریف آورده در این دیار توطن فرمودند. جماعهآ دیگر نیز اگرچه به نشان ولایت و کرامت موسوم نبودهاند ولیکن ذکر ایشان در محافل و مجالس به خیریت میرانند و در بعضی جهات و1 خیرات ممتاز و متفرد میدانند، شاید که به2 بعضی تقریبات و مناسبات مذکور شده باشد و به این ملاحظه این کتاب را اخبار الاخیار فی اسرار الابرار نام شد و در تعریف و توصیف حد و اندازه را نگاه داشته و طریقهآ مبالغه را فروگذاشته، آنچه مناسب حال هر یک بود نگاشته آمد و آنچه از تصنیفات و تألیفات و مکاتیب و رسایل ایشان که در معاملات طریقت و مکاشفات حقیقت یا در وعظ و نصیحت و ارشاد و تربیت در نظر رسید، البته چیزی از وی ثبت گردید و اگرچه در بعضی مواضع به سبب اشتمال بر فواید و منافع به کثرت و تطویل3 انجامیده و سیاق4 کلام از اتساق5 و انتظام برآمده باشد و لیکن چون مقصود از این جمع استفادت سالکان این راه و طالبان درگاه است نه استطابت وقت متصنعان6 طریقهآ فضیلت و متکلفان شیوهآ صیانت7 از آن باقی8 ننمود و اگریکی مطمح نظر بر سیاق قصص و سباق حکایات برگمارد، گو تا آن اوراق را9 گردانیده رو به مقصود خود آرد و اگر در وقت کتابت آن نیز قصد اختصارکند و بر آنچه از آن کلمات مقصود او افتد اقتصارنماید نیزرخصت است و همچنین باید که در هر جاکه بر سهو و خطا وقوف یابند، در طریق اصلاح وتصحیح آن بشتابند: «ان الله لا یضیع اجرالمحسنین» (توبه 120/9)1 و آنچه مناسب حال کاتب این سطور - عصمه الله عن التفرقه و الفتور - افتاده است که اگر ذکر بزرگان که تمییز و تعیین درجات و مراتب ایشان در وسع و طاقت ما2 مسکینان است، به ترتیب وقت و زمان3 کرده آید و تقدم و تأخر زمانی را رعایت نماید به ادب و احتیاط نزدیکتر خواهد بود، مگر در بعضی مواضع به سبب بعضی از تقریبات و مناسبات شاید که خلاف این مقرر نیز به وقوع آمده باشد.
48
طبقه اول: درذکر خواجهآ بزرگ معین الحق والدین که سرحلقهآ مشایخ کبارواقدم سلسلهآ چشتیهآ این دیارست و اهل عصر او از خلفا و مریدان و غیرهم تعین پذیرفته.
49
طبقهآ دوم: در ذکر شیخ فرید الحق والدین گنج شکر و معاصران و مریدان ایشان مقرر شده.
50
طبقهآ سوم: از زمان شیخ نصیرالدین محمود چراغ دهلی و اهل زمان ایشان ثبت یافته وهکذا علی هذا الترتیب الی عصرنا هذا -رحمة الله علیهم اجمعین.
51
بعد از آن ذکر جماعهای از مجاذیب بی ملاحظه تقدم و تأخر و همچنین جماعهای از صالحات بی ملاحظه، مذکور و مزبورگشت و خاتمه در ذکر بعضی از اسلاف کاتب حروف ومجملی از احوال ایشان - رحمة الله علیهم اجمعین - است و تفصیل احوال والد ماجد -قدس سره - و تتمیم آن به اجرای کلام به بعضی از ماجرای خود و مناجات به درگاه مجیب الدعوات و ختم کتاب به نعت سید کائنات صلی الله علیه و آله وسلم ثبت یافت.
52
الحق مجموعهای است که اگر فقیری وقت خود را بدان خوش کند جای آن دارد و اگر سالکی مطلوب خویش از آن طلبد، امید که روی به حرمان نیارد. باشد که به قبول درگاه مقبول گردد و به حصول مقصود موصول آید: دارم امید از خدای جهان که دهد از قبول خویش نشان کند این را به لطف خویش قبول به قبول خودش کند موصول سوی اهل دلش روان سازد جای او در میان جان سازد ای خدا زار و دل فگارم من بی کس و بینوای و1 زارم من به فقیری چو من فقیری2 نیست جز توام هیچ دستگیری نیست مفلس وکمترین گدای توام آرزومند یک عطای توام نظر رحمتی3 به من فرما4 بردلم لطف خویشتن فرما5 نیست جز لطف توکسی ما را آنت نعم الوکیل والمولی و صلی الله تعالی علی خیر خلقه محمد وآله اجمعین الطیبین الطاهرین.
53
قطب الاقطاب، فردالاحباب، الغوث الاعظم، شیخ شیوخ العالم، غوث الثقلین، امام الطائفتین، شیخ الطالبین، شیخ الاسلام محیی الدین ابومحمد عبدالقادر الحسنی والحسینی الجیلانی رضی الله عنه.
54
از اکمل اولیای اهل بیت و از اعاظم سادات حسینیه است، از احفاد عبدالله حفص بن حسن مثنی بن امام المسلمین حسن بن امیرالمؤمنین علی مرتضی است - رضوان الله وسلامه علیهم اجمعین - منسوب است به جیل که آن را جیلان وگیلان نیز گویند، تولد شریف آن حضرت سنهآ سبعین و به روایتی احدی و سبعین و اربعمائة است و مدت تصدر او مر تدریس و فتوی را سی و سه سال و مدت کلام او برمردم و ارشاد خلق چهل سال، و عمر آن حضرت نود سال و وفات او سنهآ احدی و ستین و خمسمائة و در سنهآ ثمان و ثمانین و اربعمائة که سال عمر آن حضرت هیژده بود به بغداد قدوم سعادت لزوم ارزانی داشت و قصد اشیاخ و ائمه و اعلام امت و علمای سنت و اعیان دین نموده. اول قرآن عظیم را با روایت و درایت و سرا و علنا، به نعت اتقان تجوید فرمود و از اعلام محدثین و اعاظم مسندین وعلمای متیقن استماع حدیث نموده و تحصیل علوم محکم1 و تکمیل آن فرموده و در جمیع علوم اصولا وفروعا ومذهبا واخلاقا از جمیع اعلام بغداد بلکه کافهآ علمای بلاد درگذشت «حتی فاق الکل فی الکل وصار مرجع الجمیع فی الجمع2». بعد از آن حق - عز و جل -3 او را بر خلق ظاهرگردانید و قبول عظیم و عظمت تمام در قلوب خواص وعوام نهاده و به مرتبهآ قطبیت کبری و ولایت عظمی مخصوص گردانید و جمیع طوایف را از فقها وعلما و طلبه و فقرا از اقطار ارض و آفاق عالم توجه به جناب عرش مآب او داد و ینابیع حکمت از محیط قلب او بر ساحل لسان جاری ساخت و از ملکوت اعلی تا به هبوط اسفل صیت کمال و آوازهآ جلال او در افکند و علامات قدرت وامارات ولایت و شواهد تخصیص و دلایل کرامت او از آفتاب نصف النهار ظاهر و باهرترگردانید و مفاتیح خزاین جود و ازمهآ تصرفات وجود را به قبضهآ اقتدار و دست اختیار او سپرد و قلوب جمیع طوایف انام را مسخر سلطان هیبت وقهرمان عظمت او ساخت وکل اولیای وقت را در حفادهآ انفاس و ظل قدم و دایرهآ امر او گذاشت تا مأمور شد من عندالله به قول او: «قدمی هذه علی رقبة کل ولی الله4» و جمیع اولیای وقت از حاضر وغایب وقریب وبعید و ظاهر وباطن گردن اطاعت و سرانقیاد بنهادند، «خوفا من الرد و طمعا فی المزید فهو قطب الوقت و سلطان الوجود وامام الصدیقین وحجة العارفین وروح المعرفة وقلب الحقیقة وخلیفة الله فی ارضه و وارث کتابه و نایب رسوله؛ الوجوه البحت والنور الصرف سلطان الطریق والمتصرف فی الوجود5 علی التحقیق رضی الله تعالی عنه وعن جمیع الاولیاء.»
55
آن حضرت «نحیف البدن ریع القامة عریض الصدر عریض اللحیة وطویلها اسمراللون مقرون الحاجبین ذا صوت1 جهور و سمت به وقدر علی وعلم و فی له صیت و صوت و صمت» و در کلام آن حضرت2 نوعی از سرعت و جهر بود گه سأمع را رعبی و هیبتی در دل میافزود و از جملهآ خوارق کلام او آن بود که در شنیدن آن قریب و بعید یکسان بودند و به حسب قرب و بعد مکان مجلس تفاوتی ظاهر نمیشد ودر وقت تکلم او هیچ کس را جزسکوت و انصات گنجایش نداشت و نزد امرکردن به چیزی جزمبادرت به امتثال صورت نمیبست و هر که را نظر بر جمال با کمال او افتادی اگرچه در قساوت قلبی متمکن بودی، خشوع و خضوع دست دادی و هرگاه به مسجد جامع برآمدی خلایق همه دست به دعا آوردندی و حاجات خود را از درگاه قاضی الحاجات خواستندی.
56
نقل است که روزی آن حضرت در مسجد جامع عطسه زد و از مردم آواز یرحمک الله و یرحم ربک چندان برخاست که مستنجد بالله خلیفه که در مقصورهآ مسجد جامع نشسته بود، متوهم شد و پرسید که این چه فریادست؟ گفتند که شیخ عبدالقادر عطسه زده است و مردم تشمیت او کردهاند.
57
نقل است که روزی قاری آیتی از قرآن در مجلس او برخواند و آن حضرت وجهی در تفسیر آن بیان فرمود وجهی دیگر و دیگر تا یازده وجه، تا اینجا علم حاضران مجلس همراه بود. بعد از آن در بیان وجوه دیگر شروع نمود و تا تمام اریعین وجوه افاده فرمود و هر وجه را سندی به اتصال رسانیده و بر هروجه دلیلی و هر دلیلی را تفصیلی داد که موجب تعجب حاضران گردید. بعد از آن فرمود: گذاشتیم قال وباز آمدیم به حال: لا اله الا الله1 محمد رسول الله (محمد، 19/47) این کلمه گفتن و شورشی و اضطرابی در دلهای حاضران افتادن و جامهها پاره کردن و رو به صحرا نهادن. نقل است که جناب آن حضرت مرجع علمای عراق بلکه محط رحال طالبان آفاق بود واز جمیع اقطار عالم فتاوی پیش آن حضرت آمدی و بی سبق مطالعه و تفکر جواب پرا صواب ثبت فرمودی3 و هیچ کس را از حذاق4 علما و نحاریر5 عظما مجال خلاف و تکلم در آن متصور نبودی. یک بار فتوی آمد از جانب بلاد عجم که صورت او این بود: چه میگویند سادات علما در مردی که سوگند خورد به سه طلاق بر آن که حق تعالی را عبادتی کند که در وقت اشتغال او به آن عبادت هیچ یکی از افراد انسانی6 در هیچ مکانی او را در آن عبادت شریک نباشد، کدام عبادت ادا نماید که از عهدهآ حنث7 این حلف برآید. بعد از آن که علمای عراقین در جواب این سؤال متحیر و به عجز از دریافت آن معترف گشته بودند، پیش آن حضرت آوردند. وی به مجرد نظر در آن فرمود: «یخلی له المطاف و یطوف اسبوعا وحده ویخل یمینه8) یعنی خالی ساخته شود برای آن شخص جایی طواف خانهآ کعبه تا طواف کند تنها و از عهدهآ یمینی که خورده است برآید زیرا که طواف عبادتی است که هیچ کس از آدمیان در آن زمان با او همراه نیست.
58
و اما طریق آن حضرت در سلوک به حسب شدت و لزوم نظیر نداشت و هیچ کس را از مشایخ عصر طاقت آن نبود که با وی مساهمت جوید درشدت ریاضت و فتوت و مجاهدت و طریق او تفویض بود و موافقت او1 تبری از حول و قوت و ذبول در تحت مجاری اقدار به موافقت قلب و روح و نفس و اتحاد2 ظاهر و باطن و انسلاخ صفات3 با غیبت از رؤیت نفع و ضرر و قرب و بعد و فراغ قلب و خلو سر بی تجاذب شکوک و تنازع اغیار و تشویش بقایا و به ابقای تفرقه و اتحاد قول و فعل و معانقهآ اخلاص وتسلیم و تحکیم کتاب وسنت در هر خطره و لحظه وارد و حال «و ثبوت مع الله فی کل الاحوال» تجرید توحید وتفرید وبا حضور در موقف عبودیت که مستمد است از لحظهآ کمال ربوبیت و حفظ احکام شریعت با مشاهدهآ اسرار حقیقت. نقل است که آن حضرت فرمود که مدت بیست و پنج سال بر قدم تجرید در صحرای عراق و خرابه های او میگشتم به حالتی که نه هیچ کس مرا میشناخت و نه من کسی4 را، طوایف رجال الغیب و بنی الجان بر من میآمدند و ایشان را طریق حق تعلیم میکردم و تا مدت چهل سال نماز فجر را به وضوی عشا میگزاردم و تا پانزده سال بعد از ادای نماز عشا قرآن مجید استفتاح مینمودم و بر یک پای ایستاده و دست در میخ دیوار زده تا وقت سحر ختم میکردم و از سه روز تا چهل روز می گذشت که قوت نمییافتم و خواب نمی کردم و تا یازده سال در برج بغداد که او را به جهت طول مکث من دروی برج عجمی گویند، مشغول بودم و با خدا عهد میبستم که نخورم تا نخورانند و مدتهای5 مدید بر این میگذشت و عهد نمیشکستم و هرگز عهدی که با خدا بستم نشکستم. فرمود: وقتی در بعض سیاحات شخصی پیش من آمد و استدعای6 صحبت کرد با شرط صبر و عدم مخالفت و آن شخص مرا در یک جای بنشاند و برفت و وعده کرد که تا نیایم7 از اینجا بر نخیزی. سال تمام براین حال گذشت و آن شخص پیدا نشد و من بر وعدهآ او آنجا نشسته بودم. بعد از انقضای مدت یک سال، بیامد، و مرا نشسته یافت. بار دیگر همچنین وعده کرد و رفت تا سه مرتبه این چنین واقع شد. نوبت آخر با خود نان و شیر آورد و گفت من خضرم و مأمورم که با تو این طعام را بخوریم، پس1 طعام را خوردیم پس گفت: برخیز و در بغداد برو و2 بنشین و ترک سیاحت کن. پرسیدند که در این مدت سه سال قوت از کجا بود؟ گفت از هر چه پیدا میشد و بر زمین افتاده میبود.
59
نقل است از شیخ ضیاءالدین ابونصر موسی که گفت: شنیدم از والد خود شیخ محییالدین عبدالقادر - رضی الله عنه - که در بعضی سیاحات به دشتی افتادم که در آنجا آب نبود. چند روز در آنجا بودم و آب نیافتم، تشنگی غلبه کرد. حق - سبحانه تعالی - ابری برگماشت که بر من سایه کرد و قطرات چند از وی بچکید که بدان تسکین یافتم. پس نوری ساطع شد که تمام افق را در گرفت و صورتی عجیب از آن میان ظاهرشد و ندا درداد که یا عبدالقادرا منم پروردگار تو، حلال کردم بر تو هر چه حرام ساختم بر غیر تو، بگیر آنچه طلبی و بکن هرچه خواهی، گفتم: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، دور شو، ای ملعون! این چه سخن است؟ ناگاه آن روشنایی به تاریکی مبدل شد و آن صورت دود3 گشت و گفت: یا عبدالقادرنجات یافتی تو از من به واسطهآ علم تو به احکام پروردگار و وقوف تو به احوال منازلات خود و من به مثل این واقعه هفتاد تن را ازاهل این طریق از راه بردم که یکی از آنها به جای خود نایستاد. این چه علم و هدایت است که حق تعالی تو را عطا فرموده؟ گفتم: «لله الفضل والمنة ومنه الهدایة فی البدایة والنهایة.4» میکرد بر من کلام به حدی که بی اختیار میشدم و قدرت سکون نداشتم و حاضر میشد در مجلس من، دو سه از افراد ناس که از من سخن میشنیدند، عاقبت اجتماع و ازدحام مردم به جایی رسید که در مجلس جای نشست نماند؛ در مصلی (مصلای) شهر می رفتم و سخن میگفتم، آن جایگاه نیز بر مردم تنگ شد کرسی به بیرون شهر بردند و خلایق بی شمار از پیاده و سوار میآمدند و ماورای مجلس را گرد گرفته میایستادند تا آنکه عدد نزدیک به هفتاد هزار میرسید.
60
نقل است که در مجلس وعظ آن حضرت چارصد نفر دوات و قلم گرفته مینشستند و آنچه از وی میشنیدند املا میکردند و فرمود که دراول حال1 رسول خدا - صلی الله علیه وسلم - و حضرت مرتضی را - علیه رضوان الله - در خواب دیدم که امر فرمودند مرا به تکلم و انداختند در دهن من لعاب دهن2 و بگشاد بر من ابواب سخن.
61
نقل است از مشایخ که هرگاه که23 شیخ محییالدین عبدالقادر به کرسی برمی آید و میگوید الحمدلله، خاموش میگردد4 هر ولی خدای که بر روی زمین است حاضرا و غایبا و از این جهت است که این کلمه را مکرر میگوید و در میان آن ساکت میگردد و اولیا و ملائکه ازدحام میکنند در مجلس او، و آنها5 که در مجلس او حاضر شوند و ننمایند، بیشترند از آنها که بنمایند.
62
یکی از مشایخ عصر آن حضرت گوید که یک باراز برای احضار جن دعوت کردم و عزایم خواندم و هیچ یکی از جنیان اجابت نکرد و حاضر نشد و آنچه معتاد بود، از زمان دیرتر کشید. حیران شدم که سبب این تأخیر چه باشد؟ چون جماعهای از ایشان حاضر شدند، پرسیدم که سبب تأخیر چه بود؟ گفتند که شیخ محییالدین عبدالقادر وعظ میفرمودند و ما همه آنجا حاضر بودیم و بعد از این اگر دعوت ماکنی، در وقتی نکنی که شیخ در وعظ باشد که لاجرم در حضور ما تأخیری راه خواهد یافت. گفتم که شما نیز در مجلس وعظ او حاضر میشوید؟ گفتند: ویحک! اجتماع ما در مجلس او بیشتراست از ازدحام آدمیان و طوایف کثیر از ما بر دست او اسلام آوردهاند و انابت نمودهاند.
63
نقل است که مجلس آن حضرت هرگزاز جماعهآ یهود و نصاری و امثال ایشان که بر دست او بیعت اسلام آوردندی و از طوایف عصاة1 و از قطاع طریق و ارباب بدعت و فساد در مذهب و اعتقاد که تایب میشدند، خالی نبودی. از یهود و نصاری بیشتر از پانصد و از طوایف دیگر بیش از صد هزار بردست او تایب شدند و از سوء سریرت باز آمدند و از اقسام دیگر خلایق خود چه توان گفت.
64
نقل است که در وقتی که آن حضرت به کرسی بر میآمد، به انواع علوم تکلم میکرد و حاضران همه از مشاهدهآ هیبت و عظمت ساکت و صامت میبودند؛ ناگاه در میان کلام می فرمودند: «مضی القال و عطفنا بالحال2». این گفتن و در مردم اضطراب و وجد و حال درآمدن، یکی درگریه و فریاد می درآمد و دیگری جامه پاره میکرد، راه صحرا می گرفت و دیگری بیهوش میافتاد و جان میداد و وقتها بودی که از مجلس وعظ آن حضرت جنازهها بیرون میآمد از جهت غلبهآ شوق هیبت و تصرف و قهرمان عظمت و جلال او و آنچه از خوارق و کرامات و تجلیات و عجایب و غرایب و حدوث اشیای عجیبه و ظهور امور غریبه در مجلس وعظ آن حضرت نقل کردهاند، خارج از حد حصر واحصاست، «ولوأنما فی الارض من شجرة اقلام و البحریمده» (لقمان، 27/31)3 وفرمودهاند4 که جمیع اولیا و انبیا، احیاء به اجساد و اموات به ارواح و جن و ملائکه در مجلس او حاضر میشدند و حضرت حبیب رب العالمین - صلی الله علیه وسلم وآله اجمعین - نیز از برای تربیت و تأیید تجلی می فرمودند5 و خضر -علیه السلام - اکثراوقات از حاضران مجلس شریفش میبود و از مشایخ عصر هر که را ملاقات میکرد وصیت مینمود به ملازمت مجلس شریف او و می فرمود: «من اراد الفلاح فعلیه بملازمة هذا المجلس.1» نقل است که آن حضرت روزی تکلم میکرد، ناگاه چند خطوه بر هوا برآمد. فرمود: «قف یا اسرائیلی و اسمع کلام المحمدی2». چون باز به مکان خود رجوع نمود، پرسیدند که این که بود؟ فرمود: ابوالعباس خضر3 از مجلس ما میگذشت و تیز میگذشت، پس رفتم به جانب او و گفتم که تیز مرو و سخن بشنو.
65
نقل است که آن حضرت بر بالای کرسی میفرمود: ای غلام تقاعد مکن در حضور خود در وقت قعود من اینجا، ولایت اینجاست، درجات اینجاست، ای طالب توبه، بیا، بسم الله، ای طالب عفو، بیا، بسم الله، ای طالب اخلاص بیا، بسم الله. در هفته یکبار بیا و اگرنتوانی در ماهی بیا و اگرنتوانی در سالی و اگرنتوانی در عمر خود یک بار بیا و بگیر هزار هزار چیز، ای عالم قطع کن راه هزار ماه را تا بشنوی از من یک کلمه را و چون بیایی تو اینجا نظر مکن بر عمل خود و زهد و ورع و احوال خود، تا بگیری تو از من آنچه نصیب توست، حاضر میشوند در مجلس من بطاین ملک و خواص اولیا و غیبیان تا بیاموزند از من تواضع مرجناب مقدس را، هیچ نبی و ولی نیست که حق تعالی او را خلق فرموده و به مجلس من حاضر نشده. احیا به اجساد و اموات به ارواح و می فرمود کلام من بر مردان غیب است که حاضر میشوند از پس پردهآ کوه قاف قدمهای ایشان در هواست و دلهای ایشان در آتش، از شدت شوق و لهب اشتیاق که به پروردگار خود دارند. راوی گوید که دراین مجلس که این سخن می فرمود، ولد او سید عبدالرزاق در پایهآ اخیر در زیر قدم او نشسته بود، سر بالاکرد و ساعتی حیران بود. پس بیهوش افتاد و جامه و دستار او سوختن گرفت. آن حضرت از کرسی فرود آمد و اطفای آن نارکرد و فرمود: تو نیز ای عبدالرزاق از ایشانی و بعد از قیام از مجلس کیفیت آن حال را از شیخ عبدالرزاق پرسیدند آاو فرمود: چون نظر بالا کردم، دیدم که در هوا مردان غیب ایستادهاند، ساکت و مدهوش، و تمام افق به ایشان پراست و در لباس ایشان آتش درگرفته است. بعضی ازایشان در صیحه1 و بعضی در تواجد و بعضی به جای خود و بعضی بر زمین میافتند. نقل است که یکی از مشایخ عصر که شیخ صدقه نام داشت، به خانقاه آن حضرت آمد و نشست و مشایخ دیگر نیز درانتظار برآمدن شیخ نشسته بودند. چون برآمد، به کرسی رفت و تکلم نکرد و قاری را نفرمود که آیتی بخواند و لیکن در مردم وجدی عظیم و شورشی غریب درگرفت از حد متجاوز، شیخ صدقه به خاطر گذرانید: واعجبا! شیخ سخنی نکرد و قاری چیزی نخوانده این همه وجد از کجاست و چندین حالت از چیست؟ آن حضرت به جانب او دید، فرمود: یا هذا! مریدی از مریدان من همین لمحه از بیتالمقدس به یک گام در اینجا رسیده است و بر دست من توبه کرده، حاضران مجلس همه درضیافت اویند. شیخ صدقه به دل خود بازگفت که هرکه از بیت المقدس به یک گام اینجا بیاید، توبه از چه چیزکند و احتیاج او به شیخ چه باشد؟ آن حضرت به جانب او دید و گفت: یا هذا! توبه میکند کسی که در هوا می پرد تا باز به آن نرود، محتاج است که بیاموزم او را طریق محبت خدا را. بعد از آن فرمود: کلامی که ترجمهآ او این باشد منم که تیغ من مشهور است و قوس من موتور و نیزهآ من رسنده و تیر من بی خطاست2 و اسب من بیزین است، من آتش سوزان الهی ام، من سلب کنندهآ احوالم، من دریای بیکرانم، من راه نمای وقتم، من سخن کننده در غیر خودم. وقتی دیگر در حالت بود میفرمود: منم محفوظ و منم ملحوظ، ای روزه داران، ای شب بیداران، ای کوه نشینان! پست باد کوههای شما، ای صومعه نشینان! منهدم باد صومعهآ شما، پیش آیید امر خدای را، امر ما از خداست، ای راهروان، ای ابدال، ای اوتاد، ای پهلوانان، ای طفلان بیایید و بگیرید فیض را از دریایی که کران ندارد به عزت پروردگار که نیک بختان و بدبختان همه عرض کرده میشوند بر من و نظر من در لوح محفوظ است. منم غواص دریای علم ومشاهدهآ الهی، من حجت خداوندم بر تمامهآ شما و نایب رسول الله ووارث اویم در زمین، نیز فرموده است آدمیان را مشایخند و پریان را مشایخ و فرشتگان را مشایخ و من شیخ همهام.
66
نقل است که آن حضرت در مرض موت میفرمود: نسبتی نیست میان من و شما و میان من و خلق تفاوت آسمان و زمین است، قیاس نکنید مرا به کسی و کسی را به من و فرمود: من از ورای امور خلقم ومن ورای عقول ایشانم، «یا اهل الارض شرقا وغربا یا اهل السماء»، حق تعالی فرموده است: «و اعلم مالا تعلمون» (بقره، 30/20)1 من از آنهایم که مرا خدا میداند و شما نمیدانید. گفته میشود مرا در شب و روز هفتاد بار «و انا آخترتک (طه، 13/20)2 و لتصنع علی عینی3»، گفته میشود مرا، یا عبدالقادر به حقی که مرا، بر توست، تکلم کن تا شنیده شود از تو. گفته میشود مرا یا عبدالقادر به حقی که مرا بر توست بخور، بنوش، بگو؛ ایمن ساختم تو را از روی سوگند به خدای - عز و جل - نکردم و نگفتم چیزی را تا مأمور نشدم بدان. فرمود: وقتی که تکلم کنم من به کلامی بر شما باد که تصدیق کنید آن را که تکلم من ناشی از یقینی است که شک را در وی مجال نیست، گویا گردانیده میشوم، پس میگویم و داده میشوم، پس میبخشم و امرکرده میشوم، پس میکنم و عهده برکسی است که مرا امرکرده است «والدیةآ علی العاقلة.4» تکذیب شما مرا زهر قاتل است مردین شما را و سبب زوال دنیا و آخرت شماست. انا سیاف، انا قتال «و یحذرکم الله نفسه5) اگر نمیبود لگام شریعت برزبان من، هر آیینه خبر میکردم شما را به آنچه میخورید و مینهید در خانههای خود، من میدانم آنچه در ظاهر و باطن شماست و شما در رنگ شیشههاییدا در نظر من. نقل است که آن حضرت در نهایت کار به غایت جامهآ نفیس پوشیدی. روزی خادم پیش ابوالفضل بزاز رفت و گفت: جامه میخواهم که گزی به دینار بود نه بیش و نه کم. پرسید که این جامه برای که میخری؟ گفت برای شیخ خود محییالدین عبدالقادر. او را به خاطر رسید که شیخ جامه برای خلیفه هم نگذاشت. هنوز این خاطر تمام نشده بود که مسماری از غیب در پای او خلید که کار به موت رسید. هر چند که در بیرون آوردن آن سعی کردند، فایده نداشت. مرا او را برداشته پیش آن حضرت آوردند. فرمود:2 یا اباالفضل! چرا به باطن خود بر ما اعتراض کردی؟ به عزت معبود نپوشیدم3 آن جامهها تاگفته نشد که به حقی که مرا بر توست یا عبدالقادر بپوش جامهای را که یک گزاو4 به یک دینار باشد. یا اباالفضل این جامه کفن میت است و کفن میت نیک باشد، این بعد از هزار موت است. بعد از آن دست مبارک خود بر موضع الم رسانید، المی که بود بدر رفت، گویا که اصلا نبود. پس فرمود که اعتراض او برما متشکل شد به صورت مسمار و رسید به او آنچه رسید - رضی الله تعالی عنه وعن جمیع اولیائه.
67
واما کرامات و خوارق عادات5آن حضرت که در سایر اوقات به ظهور میآمد، از حد حصر و احصا خارج است و از مجال تقریر و تحریر بیرون. بدان که این سخن حقیقت است نه مبالغه، زیرا که آن حضرت از زمان طفولیت و اوان صبا مظهر خوارق و محل کرامت بود و در مدت نود سال که سن شریف اوست، دایم الاحوال بر سبیل اتصال بی انقطاع خوارق از وی ظاهر بود.
68
نقل است که چون وی متولد شد درنهار رمضان، از پستان مادر شیر نمیخورد و در مردم شهرت گردید6 که در خانهآ بعضی از اشراف پسری متولد شده است که در روز رمضان شیر نمیخورد.
69
نقل است که از آن حضرت پرسیدند: از کجا باز شناختی تو خود را که ولی خدایی؟ فرمود که ده ساله بودم که از خانه به سوی مکتب میبر آمدم و در راه فرشتگان را میدیدم که گرداگرد من میرفتند و چون به مکتب میرسیدم میشنیدم که صبیان را میگفتند که فراخ کنید جای را بر ولی خدای، روزی مردی را دیدم که هرگز او را ندیده بودم و به یکی از این فرشتگان می پرسید که این صبی کیست که او را چنین تعظیم میکنید؟ گفتند که ولیی از اولیای خداست که او را شأنی عظیم خواهد بود. در این طریق این کسی است که او را عطاکنند بی منع و تمکین بخشند1 بی حجاب و مقرب گردانند2 بی مکر؛3 بعد از چهل سال شناختم که آن مرد سایل از ابدال وقت خود بود و نیز فرمود که صغیر بودم روز عرفه به جانب سواد شهر برآمده دنبال گاوی از4 گاوان حراثت می دویدم. گاوی بگردید و به جانب من نگاهی کرد و گفت: یا عبدالقادر! تو را از برای امثال این کارها پیدا نکردهاند و به اینها امر نکرده، ترسان و لرزان به جانب خانه برگشتم و به بام خانه برآمدم و مردم را دیدم که وقوف به عرفات میکنند. پس پیش والده آمدم و از وی طلب اذن کردم که به بغداد روم و تحصیل علم5 نمایم وصالحان را زیارت کنم - رضی الله عنه و عن جمیع الصالحین. و نیز فرمود که هرگاه قصد میکردم که با خردان بازی کنم، آوازی میشنیدم که میگفتند: به جانب من بیا ای مبارک. پس از ترس میگریختم و در کنار مادر میافتادم و الآن این کلمه را در خلوت خود میشنوم.
70
نقل است از شیخ علی بن هیئتی که گفت: ندیدم هیچ یکی از اهل زمان خود را اکثر الکرامات از شیخ عبدالقادر، هر وقت هر که از ما خواهد که از وی کرامتی مشاهده کند، میکند و خوارق ظاهر میگردد و گاهی از وی وگاهی در6 وی گاهی به وی. و نیزنقل1 است از شیخ ابو مسعود احمد بن ابی بکر خزیمی و شیخ ابی عمرو عثمان صریفنی که گفتند کرامات شیخ عبدالقادر مثل عقد منضودند به جواهر که در پی یکدگر در رشته کشیده شدهاند، هرکه از ما خواهد که بشمارد کرامات او را هر روز هر آیینه بشمارد و چیزهایی بسیار را از وی و شیخ بزرگ شهابالدین عمر سهروردی -قدس سره - فرموده است: «کان الشیخ عبدالقادر سلطان الطریق المتصرف فی الوجود علی التحقیق وکانت له الید المبسوطة من الله فی التصریف و الفعل الخارق الدائم»2 وامام عبد الله یافعی فرموده است: 2 کراماته بلغت حدالتواتر و معلوم بالاتفاق ما بلغ مثلها من احد من شیوخ الآفاق3.3» و از آن حضرت از هر جنس کرامات نقل کردهاند از تصرف در ظواهر خلق و بواطن ایشان و اجرای حکم بر انس و جان واطلاع بر ضمایر و اظهار سرایر و تکلم بر خواطر و اطلاع بر بطاین ملک و ملکوت وکشف حقایق جبروت و اسرار لاهوت و اعطای مواهب غیبیه و امداد و عطایای لاریبیه و تصریف و تقلیب حوادث و دواهی و تصریف اکوان به مجرد اثبات الهی و اتصاف به صفت اماتت و احیاء و تحقق به نعت افناء4 وانشاء وابراء اکمه و ابرص و تصحیح مرضی و تشفیهآ اعلاء و طی زمان و مکان و انفاذ5 امر در زمین و آسمان و سیر برآب وطیر درهوا و تصریف ارادت مردم و تقلیب طبایع اشیا واحضار اشیا از غیب و اخبار از ماضی و آتی بلاشک و ریب و سایر انواع کرامات و خوارق عادات بر سبیل اتصال و دوام بین الخاص والعام بر سبیل قصد و اراده مطلق بلکه بر طریق اظهار دعوی بر حق و در هریکی از این امور حکایات و روایات آمده است که قلم از تحریر و زبان از تقریر آن قاصر است و کتب مشایخ خصوصا تصانیف امام عبدالله یافعی بدان مزین و مشحون است و آنچه از مشایخ واقطاب وقت او بلکه از بعضی مشایخ متقدمین که برزبان وی - رضی الله عنه - که به طریق کشف و اعلام الهی از وجود شریفش خبردادهاند و در تعظیم و تکریم و رفع مکان و اعتراف شأن آن حضرت و انقیاد و اطاعت احکام و اوامر او خصوصا در قول او: «قدمی هذه علی رقبة کل ولی الله1» وصدق او در این قول و بودن او «مأمور من عندالله» صادر شده است، بیشتر از آن است که تصور توان نمود. جمله از آن در زبدةالآثارکه منتخب بهجة الاسرار است، آوردهایم «رجاء للقبول و وسیلة للوصول.2» اما شرایف اخلاق: آن حضرت نسخه[ای] بود از آنکه «انک لعلی خلق عظیم» (قلم، 4/68)3 و مجموعه [ای] از آنکه4 انک لعلی هدی مستقیم5 (حج، 67/22) به آن جلالت قدر و علو منزلت و وسعت علم و رفعت محل که داشت همیشه با ضعفا6 مجالست کردی و با فقرا تواضع نمودی و توقیر کبیر و ترحم بر صغیر. ابتدا به سلام فرمودی و بر مجالست اضیاف و طلبه صبرکردی و از مساوی و ازلات ایشان درگذشتی و هرکه پیش آن حضرت سوگند خوردی هرچند دروغ گفتی قبول کردی و علم و کشف خود را بپوشیدی و با مهمان و همنشین چندان خوش خلق و گشاده رو بودی که هیچ کس نبودی و هرگز عصاة و عتاة و جبابره و اغنیا را قیام نکردی و هرگز بر در امیر و وزیر نرفتی و هیچ یکی از مشایخ عصر در حسن خلق و سعت صدر، کرم نفس، عطوفت قلب و حفظ و رد و صیانت عهد با وی مساهمت و مشارکت نداشتی.
71
نقل است که روزی در خلوت نشسته انتساخ میفرمود و از سقف خانه بر جامه و دستار آن حضرت خاک میافتاد تا سه بارافشاند درکرت رابع سربرداشت، نظر بر موشکی افتاد که سقف را میکاود7 و به مجرد نظر افتادن، سر او به جانبی افتاد و جقه به جانبی، انتساخ را بگذاشت و بگریست، راوی گوید که به خدمت عرض کردم که یا سیدی چه چیز تو را در گریه آورد؟ فرمود می ترسم که مبادا از مسلمانی دل من متأذی گردد و او را نیز این حال رسد که این موش را رسید. روزی دیگر در مدرسه بود، وضو می فرمود، ناگاه عصفوری در هوا می رفت و بر ثوب آن حضرت بول کرد، به مجرد نظر از هوا بر زمین افتاد. بعد از اتمام وضو موضع بول را از جامه بشست و از بدن برآورد که این را بفروشید و ثمن او برفقرا تصدق کنید که این جزا و مکافات آن است. نقل است که یک باری آن حضرت بعد از شهرت از برای حج برآمده بود و چون به حله که موضعی است قریب به بغداد، رسید فرمود که در اینجا خانه[ای] ببینید که فقیرترو بی کس ترو گمنام تراز وی نباشد تا آنجا فرود آیم. هرچند اکابر و رؤسای آن موضع منازل و بیوت عالیه مهیا ساختند والتماس شرف نزول نمودند، قبول نیفتاد. بعد از تفحص خانه[ای] یافتند که پیری و عجوزه[ای] و صبیهای در وی بود. آن حضرت بعد از طلب اذن از آن پیر، شب آنجا نزول فرمود. هدایا و نذور از نقود و اجناس و حیوانات بسیار آمد. فرمود: من از حق خود که دراین اسباب دارم، برآمدم و برای این پیر دادم. حاضران نیز به موافقت آن حضرت از حق خود برآمدند و تمام آن اموال و اسباب را تسلیم آن پیرکردند. حق تعالی آن پیر را به برکت قدوم او عنایتی و مکنتی ارزانی داشت که هیچ کس را در آن بقعه نبود.
72
نقل است که تاجری پیش آن حضرت آمد و عرضه کرد: پیش ما مالی است از غیرزکوة، خواهم که آن را به فقرا و مساکین صرف کنم ولیکن مستحق را از نامستحق ندانم. حضرت شیخ هر که را مستحق دانند بدهند. فرمود: بده هرکه را خواهی از مستحق و غیرمستحق تا تو را نیز حق تعالی بدهد آنچه مستحق آن هستی و آنچه نه مستحق آنی.
73
نقل است که روزی آن حضرت فقیری را دید که به خاطر شکسته در گوشه [ای] نشسته است. پرسید: چه حال داری و در چه خیال نشسته[ای]؟ عرض کرد که به جانب شط1 رفته بودم و چیزی نداشتم که به ملاح بدهم تا به کشتی بنشینم و از آب بگذرم و هنوز کلام آن فقیر تمام نشده بود که شخصی صره[ای] به خدمت آورد، در وی سی دینار بود و صره را به فقیر داد که این را ببر و به ملاح بده1. بعضی از مشایخ عصر او در اوصاف آن حضرت نوشتهاند: «کان الشیخ محیی الدین عبد القادر - رضی الله عنه - ظاهر الوضاءة، دائم البشر، کثیر البهاء، شدید الحیا رجب الجناب سهل القیاد کریم الاخلاق طیب الاعراق عطوفا رؤوفا شفوقا یکرم الجلیس و یبسط اذا رآه مهموما و ما رأیت ابین لسانا و لأظهر لفظا ثمنه2» و بعضی دیگر نوشته: «کان سیدی الشیخ محیی الدین عبدالقادر رضی الله عنه سریع الدمعة شدید الخشیة کثیر الهیبة مجاب الدعوة کریم الاخلاق طیب الاعراق ابعد الناس عن الفحش اقرب الناس الی الحق شدید الناس اذا نتهکت محارم الله لا یغضب لنفسه و لایتغیر لغیر ربه لایرد سائلا و لو یأخذ ثوبیه کان التوفیق رائده والتائید معاضده والعلم مهذبه والقرب مؤدبه والخطاب مشیره واللحظ سفیره والانس ندیمه والبسط نسیمه والصدق راتبه والفتح بضاعته والحلم صناعته والذکر وزیره والفکر سمیره والمکاشفة غذاءه والمشاهدة شفائه و آداب الشریعة ظاهره و اوصاف الحقیقة سره - رضی الله عنه و عن جمیع الصالحین وعن محبیهم - اجمعین.3 اما فضل اصحاب ومریدان و محبان و منتسبان آن حضرت به حکم آنکه خیریت تابع به خیریت متبوع است نیز بسیار است. یکی از مشایخ حضرت رسالت پناه - صلی الله علیه و سلم - را در خواب دید. عرضه کرد یا رسول الله! دعاکن مراکه بر کتاب خدا و سنت تو بمیرم. فرمود: چنین خواهد بود و چرا نباشد و حال آنکه شیخ تو شیخ عبدالقادر است. گوید که سه بار از آن سرور همین درخواستم و او1- صلی الله علیه و سلم - همین جواب فرمود. این حکایت دراز است و واقعهآ عجیبهآ عظیمه دارد از جهت اختصار بر همین مقدار اکتفا کرده شد.
74
نقل است از جماعت مشایخ - قدس الله اسرارهم - که فرمودهاند ضامن شده است شیخ عبدالقادر مریدان خود را تا روز قیامت که نمیرد هیچ یکی از اینها مگربر توبه.
75
نقل است از مشایخ که از آن حضرت پرسیدند: اگر شخصی خود را به تو باز2 بست و نامزد کرد منتسب شد به تو ولیکن بیعت نکرد و از دست تو خرقه نپوشید وی در اصحاب تو معدود باشد و در فضایل ایشان شریک بود یا نه؟ فرمود: هرکه انتساب کرد به من و خود را باز3 بست به نام من قبول کند او را حق - سبحانه و تعالی - و رحمت کند بروی و توبه بخشد او را اگرچه بر طریق مکروه باشد و وی از جملهآ اصحاب ومریدان من است و پروردگار من - عز و جل - به فضل خود وعده کرده است مرا که اصحاب مرا و اهل مذهب و تابعان طریق مرا و هر که محب من بود، در بهشت در آرد و نیز فرموده است: «البیضة منا بالف والفرخ لایقوم» یعنی بیضه از ما به هزار ارزد و جوجه را خود قیمت نتوان کرد و نیز فرموده است: حق -سبحانه و تعالی - مرا سجلی نوشته داد که دروی نامهای اصحاب و مریدان من که تاروز قیامت باشند، ثبت است و گفت - عز و جل که این همه را به تو بخشیدم و از مالک که خازن آتش دوزخ است، پرسیدم که نزد تو هیچ کسی از اصحاب من هست؟ گفت: لا، به عزت پروردگار که دست حمایت من بر مریدان من مثل آسمان است بر زمین، اگر مرید من جید نیست من خود جیدم به عزت پروردگار و جلال او که از پیش او - عز و جل - نروم تا مرا به اصحاب من به بهشت نبرد، اگر مرید من در مشرق بود و پردهآ عفت او بر افتد و من در مغرب هر آیینه بپوشم پردهآ او را.
76
نقل است از شیخ عدی بن مسافر که میفرمود: از اصحاب مشایخ هرکه از من خرقه طلبد، بدهم وملاحظه نکنم مگر اصحاب شیخ محییالدین عبدالقادر را1 زیرا که ایشان غرقند در دریای رحمت الهی و هرگز کسی دریا را گذاشته به سقایه نیاید.
77
نقل است که آن حضرت فرمود: در زمان حسین بن منصور حلاج کسی نبود که او را دستگیری کند و از لغزشی که او را شده بود، باز دارد و اگرمن درزمان او میبودم، او را دستگیری میکردم تا کار او به اینجا نمیکشید. و من دستگیری میکنم هرکه را از مریدان من که بلغزد و از پای درآید تا روز قیامت و فرمود مرا در هر طویلهای فحلی است که مقاومت کرده نشود و خیلی است که مسابقت کرده نشود و مرا در هر لشکر سلطانی است که مخالفت کرده نشود و در هر منصب خلیفهای است که عزل کرده نشود و فرمود: هرگاه2 از خدا چیزی خواهید به وسیلهآ من خواهید تا خواهش شما به اجابت رسد.
78
و فرمود: هر که استعانت کند به من در کربتی، کشف کرده شود آن کربت از او، هر که منادی کند به نام من در شدتی گشاده شود آن شدت از او، و هر که که توسل کند به من به سوی خدا در حاجتی قضاکرده شود آن حاجت مراورا، و فرمود: کسی که دو رکعت نماز بگزارد و بخواند در هر رکعت بعد از فاتحه سورهآ اخلاص یازده بار بعد از آن درود بفرستد بر پیغمبر - صلی الله علیه و سلم - بعد از سلام و بخواند آن سرور را - صلی الله علیه و سلم3 بعد از آن یازده گام به جانب عراق برود و نام مرا گیرد و حاجت خود را از درگاه خداوندی بخواهد، حق تعالی آن حاجت او را قضا گرداند بمنه و کرمه.
79
و اما کلام آن حضرت دریایی است از علم نامتناهی الهی و ممکن نیست احاطهآ عبارت و اشارت بدان کماهی و در اینجا بعضی مکتوبات است منسوب بدان حضرت که عرایس حکم و مواعظ در لباس عبارات فارسی به اجلی اقتباسات آیات مبین، مجلی و مزین شده است، سه چهار مکتوب از آن1 نقل مییابد و آن حضرت به نسبت قدیمه عجمیه احیانا به زبان فرس نیز سخن میفرمود، اگرچه تکلم او در اکثر اوقات در مجالس وعظ به لسان عربی بود و لهذا آن حضرت را ذوالبیانین و اللسانین وامام الفریقین میخواندند.
80
مکتوب: ای عزیز چون بر افق2 شهود از خرق غمام فیض «یهدی الله لنوره من یشاء» (نور، 35/24)3 درخشیدن گیرد و روایح وصول از مهب عنایت «یختص برحمته من یشاء» (آل عمران، 74/3)4 در وزیدن آید و ریاحین انس در ریاض قلوب بشکفد و بلابل شوق در بساتین ارواح به نغمات «یا أسفی علی یوسف» (یوسف، 84/12)5 چون هزار داستان در ترنم آید و نیران اشتیاق در کوانین سرایر شعله بر زند و اطیار افکار در فضای عظمت از غایت طیران بی پر شود و فحول عقول در وادی معرفت پی گم کند و قواعد ارکان افهام از صدمت هیبت در تزلزل آید و نسفن عزایم در بحار «ماقدرو الله حق قدره» (انعام، 91/6)6 به ریاح «وهی تجری بهم فی موج کالجبال» (هود، 42/11)7 در لجج حیرت فروماند امواج دریای عشق «یحبهم ویحبونه» (مائده، 54/5)8 در تلاطم آید هر یکی بر زبان حال ندا کند «رب آنزلنی منزلا مبارکا و انت خیرالمثزلین» (مؤمنون، 20/23)1 سابقهآ عنایت «ان الذین سبقت لهم منا الحسنی» (انبیاء، 101/21)2 در رسد و ایشان را بر ساحل جودی «فی مقعد صدق» (قمر، 55/54)3 فرود آرد و در مجلس مستان بادهآ الست رساند. مائدهآ نعیم «للذین أحسنوالحسنی وزیادة» (یونس، 26/10)4 را در پیش کشد و کؤوس وصول از جام قرب بایدی «سقاهم ربهم5 شرابا طهورا6» (دهر، 21/76) گردان شود و ملک ابدی و دولت سرمدی و «اذا رایت ثم رأیت نعیما و ملکا کبیرا» (انسان 20/76)7 مشاهده گردد.
81
مکتوب: ای عزیز قلبی سلیم باید که تا بر رموز «فاعتبروا یا اولی الابصار» (حشر، 2/59)8 اطلاع یابد و عقلی کامل باید تا دقایق اسرار «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم» (فصلت، 53/41)9 را ادراک کند و یقینی صادق تا شواهد معرفت10 بیند و به دواعی وصول «و اذا ستآلک عبادی عنی فإنی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان» (بقره، 186/2)11 مستقل شود و اززواجربینه2) «افحسبتم أنما خلقناکم عبثاوأنکم الینا لا ترجعون» (مؤمنون، 115/23)13 از خواب غفلت «ویلههم الامل فسوف یعلمون» (حجر، 3/15)14 بیدار گردد و به عروة الوثقای «و مالکم من دون الله من ولی ولا نصیره (بقره، 1072)1 چنگ درزند و بر سفینهآ «ففروا الی الله» (ذاریات، 51/50)2 سوار گردد و در دریای معرفت «و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون» (همان، 56)3 مردانه واربه غواصی فرود آید و اگرگوهر مطلوب به چنگ افتد «فقد فاز فوزا عظیما» (احزاب، 71/33)4 و اگر جان در طلب رود «فقد وقع أجره علی الله» (نساء 4/100)5
82
مکتوب: ای عزیز چون عساکر جذبات «الله یجتبی الیه من یشاء» (شوری، 13/42)6 بر ولایت قلوب در تازد، طوامح نفوس اماره را7 به لجام ریاضت «وجاهدوا فی الله حق جهاده» (حج، 28/22)8 مرتاض و مذلل گرداند و جبابره9آ فراعنه را در مجلس تقوی به سلاسل مجاهده در کشد، أمنیه را به اغلال و «اطیعوا الله واطیعوا الرسول» (تغابن، 12/42)10 بیرون گرداند و اعمال ارادات و اختیارات را به تأدیب «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره» (زلزال، 7/99)11 سزا دهد و ابنیهآ رسوم و عادات و قواعد ارکان تلبیس و طامات را به کلی از میان بردارد و منادی حال به زبان صدق12 مقال نداکند که «ان الملوک آذا دخلوا قریة افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة» (نمل، 24/27)13 و چون مرضیهآ اراضی صفای قلوب از لوث
83
39 شهوات بگذرد «و من یبتغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه» (آل عمران، 85/3)1 مصفا گردد و حدایق ارواح از نسایم الطاف «من یهد الله فهو المهتد» (اسراء، 17]97)2 سراسر معطر و مروح شود و صفحات3 اوراق سرایر از نفایس4 رقوم لطایف «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان» (مجادله، 22/58)5 مرقوم گردد و مشهود «و یوم تبدل الارض غیرالآرض» (ابراهیم، 48/14)6 صفت حال گردد و رواسی اشواق چون «هباء منثورا» (فرقان، 23/25)7 در هوا شود و به زبان صدا بازگوید «وتری الجبال تحسبها جامدة وهی تمر مرالسحاب» (نمل، 88/27)8 اسرافیل عشق صوردر دمد و نفخ فی الصور تأثیر صاعقه «فصعق من فی السموات ومن فی الارض» (زمر، 68/39)9 به ظهور انجامد و مبشر اقبال «لا یحزنهم الفزع الاکبر» (انبیاء، 103/21)10 در رسد و ایشان را تمکین دهد و به علیین11 «فی12 مقعد صدق عند ملیک مقتدر» (قمر، 55/54) 13 داعی شود، رضوان به اشارت «بشراکم14 الیوم» احدید، 12/57)15 پیش آید و ابواب جنات نعیم بگشاید و بگوید «سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین» (زمر، 73/39)16 و ایشان بگویند 17« الحمدلله الذی صدقنا وعده واورثنا الارض نتبوه من الجنة حیث نشاء فنعم آجرالعاملین» (همان، 74).1
84
مکتوب: ای عزیز یکی از داعیهآ شهوات «و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله» (ص، 26138)2 اعراض کن و از مواطن غفلت «و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا» (کهف، 28/18)3 بیرون آی و از صحبت اهل فسوق که «فویل للقاسیة قلوبهم من ذکرالله» (زمر، 22/39)4 بپرهیز و از منادی «استجیبوا لربکم من قبل ان یاتی یوم لا مردله من الله، (شوری، 47/42)5 ندای «آلم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله» (حدید، 16/57)6 به گوش هوش استماع کن و به تنبیه «أیحسب الانسان آن یثرک سدی» (قیامت، 36/75)7 شبی از خواب غرور «و لا یغرنکم بالله الغرور» (لقمان، 33/31؛ فاطر، 5/35)8 بیدار شو و از مقامات اهل حضور که «رجال لا تلهیهم تجارة ولابیع عن ذکرالله» (نور، 37/24)9 خبر پرس و از برای کعبهآ مقصود پای از سر ساز و بادیهآ سر انقطاع کن «و تبتل آلیه تبتیلا» (مزمل، 8/73)10 بازا و تجرید «قل الله ثم ذرهم» (انعام، 91/6)11 و راحلهآ تفویض «وأفوض امری الی الله» (مؤمن، 44/40)1 با قافلهآ اهل صدق که «کونوا مع الصادقین» (توبه 119/9)2 مسافر شو و از مساکن زخارف3 دنیا که «إنا جعلنا ما علی الارض زینة لها» (کهف، 7/18)4 عبورکن و از سیل مهالک فتنه که «انما اموالکم واولادکم فتنة» (تغاین، 15/64)5 به سلامت بگذر6 و از مناهج مسالک هدی که «ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا» (مزمل، 19/73)7 رهی پیش گیر به لسان اضطرار که از8 «امن یجیب المضطر اذا دعاه» (نمل، 62/27)9 با تضرع و زاری بر خوان «اهدنا الصراط المستقیم» (فاتحه، 6/1)10 و با مبشر عنایت قدیم «الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» (یونس، 62/10)11 به اشارت تحیت «سلام قولا من رب رحیم» (یس، 58/36)12 پیش بر و بر جنیبت «نصر من الله و فتح قریب و بشر المؤمنین» (صف، 3/61)13 سوار شو14 و به جناب خلد «فانقلبوا بنعمة من الله15 و فضل» (آل عمران، 174/3) داعی شود16 ، نسیم عز وصال از هر طرف دروزیدن آید و اقداح شراب محبت بایدی شقاة17 غیب گردان مشاهده شود و آهنگ «ان هذا کان لکم جزاء و کان سعیکم مشکوراه (دهر، 22176)1 برکنند2 و به3 مقام انس فسانه «و کلم الله موسی تکلیما» (نساء، 164/4)4 آغازکند و دیباچهآ «فلما تجلی ربه للجبل» (اعراف، 1437)5 را اطناب دهد و نواظر عیون بصایر از سکرات حالات و خر موسی صعقا (همان، 143)6 خبر باز دهد و از مشاهدهآ «وجوهآ یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة» (قیامت، 22/75- 23)7 را معاینه کند و به عجز معترف آید و به زبان حال باز گوید «لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار» (انعام، 103/6)9 بینا شود.
First 84 of 1,225 passages. Read on