Pramāṇa · Search · About · API

Akhbar al-akhyar 354

Akhbār al-akhyār 354

Language
Persian

354

هم صاحب سیرالاولیا گوید: امیر خسرو مرحمتهایی9 که از شیخ در باب او صادرشده بود، آن را کتابت کرده است. نسخهآ آن این است: یک بار سلطان المشایخ -قدس سره - این بنده را فرمود که من از همه تنگ آیم و از10 تو تنگ نیایم. دوم بار گفت که از همه تنگ آیم تا حدی که از خود تنگ آیم و از تو تنگ نیایم. وقتی مردی به خدمت ایشان درخواست و جرأت نمود که ایشان11 نظرهایی که در حق خسرو است، یکی در کار من کن. در حضور او جواب نگفت، اما بنده راگفت: آن وقت در خاطر میگذشت که میخواستم آن12 مرد را بگویم که آن13 قابلیت بیار. وقتی برزبان مبارک خواجه رفت دعای من بگوکه بقای تو موقوف است بر بقای من. باید که تورا پهلوی من دفن کنند. این سخن به کرات به خدمت ایشان یاد داده شده است و ایشان فرمودهاند که همچنین خواهد شد. -انشاء الله تعالی -. خدمت خواجه با بنده عهد خدا کرده است1 که هرگاه که در بهشت بخرامند،2 بنده را برابر خود در بهشت برد، ان شاء الله تعالی. وقتی خواجه در خواب دید گویی در پایان مندهآ نزدیک دروازه، پیش خانه شیخ نجیبالدین متوکل آبی روان شده است، به غایت روشن و صافی و دعاگویی در دوکانچه بلندتر نشسته است. وقتی به غایت خوش و امیدواری پیدا شده در چنان وقتی بر خاطر من گذشتی و برای تو از خدا نعمتی که ما را مطلوب باشد خواستهام. میدانم که دعا مستجاب شده است و در تو آن حال پیدا خواهد شد ان شاءالله تعالی، و بنده وقتی از زبان مبارک خواجه شنید که فرمودند: امشب در سردعاگویی فرود خواند3 خسرو را محمد4 کاسه لیس خوانند. از غیب بنده5 را این خطاب آمده است، و مخبر صادق اخبار کرده بدین اسم بنده امیدوار نعمتهاست ان شاءالله المعطی. بنده را خواجه ترک الله خطاب کرده است و چندین فرمان موشح و مزین6 به خط مبارک ایشان بدین خطاب7 در حق بنده مبذول بوده. بنده آن را تعویذ ساخته تا به وقت دفن برابر بنده باشد، فردای قیامت رحمان به حق من بیچاره بدان کاغذها ببخشاید -ان شاء الله تعالی الکریم -. خواجه8 بنده را طلب فرمود چون بنده پیش رفت فرمودند: خوابی دیدهام، بشنو. بعد از آن بر زبان ایشان گذشت که شب آدینه در خواب میبینم شیخ صدرالدین پسر شیخ الاسلام بهاءالدین زکریا -علیهم الرحمة - پیش آمد. من به تواضع بلیغ پیش آمدم و او خود چندان تواضع نمود که نتوان گفت. در این اثنا9 میبینم توکه خسروی از دور پیداشدی و نزدیک ما آمدی و بیان معرفت آغاز کردی. هم در این میان صلاح مؤذن بانگ نمازگفت. بیدار شدم. چون این خواب تقریر فرمودند، گفتند بنگر10 که این چه مرتبه باشد؟ بعد آن من بیچاره از سرزاری و نیازمندی عرضه داشت کردم که من کناس1 را چه حد آن مرتبه باشد، نه آخر دادهآ شماست2؟ خواجه را از این سخن گریه گرفت. به آواز بلند گریست. بنده نیز از گریهآ سخت ایشان در گریه شد. بعد از آن خواجه فرمود کلاه خاصه آوردند و به دست مبارک خود بنده را لباس3 کرد4 و فرمود: میباید که کلمات مشایخ را5 بسیار نظر داری. این دو بیت از انشای شیخ نظامالدین اولیاست -قدس سره -که در حق امیر خسرو علیهالرحمة گفتهاند، رباعی:6 خسرو که به نظم و نثر مثلش کم خاست7 ملکیت ملک سخن آن8 خسرو راست این خسرو ماست ناصر خسرو نیست زیرا که خدای ناصر خسرو ماست