Pramāṇa · Search · About · API

Akhbar al-akhyar 378

Akhbār al-akhyār 378

Language
Persian

378

شیخ المشایخ، عبدالله خفیف - قدس الله سره.3 بیمارشد، طبیبی بر سروقت او4 رسید 5 گفت: ایها الشیخ ما العلة قال الوجود اذ زال6 زالت العلة7. محمد واسع که جهان وسیع در چشم همت او تنگتر از چشم موری8 نمودی، گفت: اگر گناه را بوی بودی، هیچ کس پهلوی من نتوانستی نشست. خواجه ابوالحسن خرقانی گفتی: «قرب القرب فیما نحن فیه بعد البعد».9 عزیز من هرکه به آب قریبتر، او غریقتر و هر که به آتش نزدیکتر او حریقتر. چنین گویند که وقتی جوانی بر در زبیده آمد و گفت: من بر زبیده عاشق شدهام، این خبر بر زبیده رسانیدند. زبیده او را درون خواند و با او گفتن گرفت: زینهار! بار دیگر از مثل این سخن بگذر. گفت: نتوانم گذشت.10گفت: دو هزار درم بستان. گفت: نتوانم. همچنین تا ده هزار، چون جوان نام ده هزار درم شنید راضی شد. زبیده چون این حال بدید، فرمود: تا او راکفتن بزنند.11 هذا جزاء من ادعی محبتنا و لم یکتف بنا عمالنا.12 بشنو بشنو بزرگی بود، او همه وقت چپ و راست ننگریستی، وقتی در اثنای طواف کعبه بود یکی او را آواز داد، خواست تا جانب او بنگرد، از هوا آوازی شنید: 2من التفت منا الی غیر نا فلیس منا17 عزیز من! اگر هزار سال در این راه قدم زنی، اگر در خاطر تو بگذرد2 که این را قبول بایستی، هنوز تا3 مرد جاه طلب باشی نه مرد راه طلب، کسی که او دو بار از راه بول بیرون آمده باشد، او4 را با جاه چه کار؟ بیچاره جنید5 را از ماء مهین و حماء مسنون در وجود آوردهاند، ضعیف من ضعیف و تراب من تراب، مفلس6 من مفلس، عاجز من7 عاجز، متحیر من متحیر، آنگاه گریبان گرفته در معرکه شجاعان آورده، امر جانبی8 میکشد و حکم جانبی. ای برادرا اگر میخواهی این راه به9 منزل رسانی، زنهار خود را در میان نبینی. طایفهای که از طاعت توانگر بودهاند خود را همه وقت مفلس تصورکردهاند.10 طبقهای که ایشان همه وقت مفلس بودهاند، خود را چگونه توانگر11 کنند؟ ایها الطالب! اگر طالب مردان راهی، ایشان12 را در جامه مطلب که صاحب صفه خلت را چون در پله منجنیق نهادند، برهنه کردند. این چیست؟ ابراهیم همه ایمان بود13 الایمان عریان. بشنو بشنوا چون ابراهیم به آتش رسید، آتش را چنان مسکین یافت که ابراهیم را بر آتش دل14 بسوخت. هم از این جاست که صاحب لولاک لما خلقت الافلاک15 میفرماید: برراه هیچ کس چندان خارقهر نرویانیدند که در راه ما. آن16 نه بلا بود که ابراهیم را در آتش انداختند. آن نه17 محنت بود که زکریا1 را پاره پاره کردند. بلا و محنت این است که بر سر ما ریختند. ما را بر اهل آسمان و زمین مقدم گردانیدند و معصیت ذرات2 آدم را بر دامن شفاعت ما بستند. راه بیراهان، ما را میباید رفت. عذر به مجرمان،3 ما را میباید خواست، کار کاملان، ما را میباید کرد. گاه ما را بر مسند قاب قوسین آوآدنی مینشانند و گاه ما را بر آستانهآ پرجفای ابوجهل می فرستند، گاه ما را شاهد و4 مبشر لقب میکنند وگاه ساحر و مجنون میخوانند. گاه جبرئیل را به رکابداری ما میفرستند5 وگاه بی عهدنامه در مکه نمی گذارند. گاه خزائن ملکوت به در حجره ما میآرند و گاه برای قدری جو به6 در ابوشحمه میفرستند، گاه در خیبر به دست چاکری از چاکران ما میگشایند و گاه دندان ما به سنگ ناگرویدگان میشکنند، تا جهانیان بدانند که راه ماراهی است پربلا، اگر سر آن داری پای از سرکن و اگرنه زحمت خود از این راه، یک سونه، این راه به پای معتاد قطع نتوان کرد. بشر حافی که سلطان سر و پابرهنه بود، میگوید: مرا هیچ کس تازیانه سخت تراز دخترک حسن بصری نزد. روزی بر در حسن رفتم و در بزدم، دخترکی آواز داد: بر درکیست؟ گفتم: بشر حافی. گفت: ای خواجه هم از این راه در بازار رو و نعلین بخرو در پای کن تا بار دیگر خود را بشر حافی نخوانی. اگرگویند فردا بعد از سعادت «وجوهآ یومئذ ناضرة7 الی ریها ناظرة»، (قیامت، 2322/75)8 عاشقان9 از مشاهده باز گردند و یا ایشان را بازگردانند، اگر بازگردند10 ملامت باشد و اگر بازگردانند تجلی11 بود. جواب12 آن است که ایشان13 نه بازگردند14 و نه ایشان را15 بازگردانند.16 اما در جمال نگرند و می آریزند و در جلال میبینند و می پرهیزند.1 بشنو بشنو! هشت بهشت به آدم دادند در روز از او بگریخت. اما ذرهای از عشق بدو نمودند ابدالآباد درآویخت. آری زلت آدم از مشغولی عشق2 بود و گناه ابلیس از فراغ خاطر.