Pramāṇa · Search · About · API

Akhbar al-akhyar 385

Akhbār al-akhyār 385

Language
Persian

385

217 گفتم بر من چیست؟ قلندران کشف کردند، گفتند: نیمی قرص که از شیخ یافتهای ما را بده.1 بنده کودک بود،2 حیران ماند3 که ایشان چه دانند؟ آنجا کسی از ایشان حاضر نبود. ضرورت شد آن نیمی قرص از آستین کشیدم و به ایشان دادم. قلندران هم آنجا در دهلیز خانه که نزدیک مسجد کیلوکهری4 بود، بنشستند و آن نیم قرص پاره پاره کردند و همه بخوردند. در این میان والد بنده از پیش خدمت شیخ بیرون آمد. گفت: قرص چه کردی؟ گفتم: قلندران را دادم.5 والد بر من تیز نظر کرده6 و تأسف خورد و گفت: چرا دادی؟ نعمتی بود، همچنان شوریده، پای پس به خدمت شیخ باز رفت. خدمت شیخ، حال دریافت. هم از آنجا آغاز کرد.7 فرمود که مولانا تاجالدین خاطر جمع دار، این پسر قلندر خواهد شد. آنگاه خاطر والد بیارامید. اکنون چون خدمت شیخ، قلندر گفته است، مخدوم، نیز قلندرگوید. چون خدمت خواجه - ذکر الله بالخیر - آن حکایت شنیدند، فرمودند که8 تو مرید خدمت شیخی، من نمی دانستم، بیا کنار گیریم. بنده نزدیک رفت و خواجه به مرحمت کنار گرفت. برکتها بسیار بود و9 الحمدلله رب العالمین. مجلس نهم سعادت قدم بوس میسر شد. خدمت خواجه - ذکره بالخیر - در آن وقت حالی داشت. فرمود: چه مینویسی؟ بعده فرمود: دراین معنی چیزی10 بگوکه گهی صوفی و گهی قلندر چیست؟ بنده یک مصراع گفت: این است. بزتتی تقآرح-چه مرتری؟ بز فرمود: مرا چه وقت است که تذکیر یگر وتر- چهوقت ت که قتدر شوی و بدان خدای - عز و جل- مشقو توی - وگتگحرت - عرت که تو برگزیدهای او از آنها بود که او را ریش نیزگر ت ت و شرتی رقت. متتبل قبله چشم سوی آسمان گشادء. متحیریحت