Pramāṇa · Search · About · API

Akhbar al-akhyar 59

Akhbār al-akhyār 59

Language
Persian

59

نقل است از شیخ ضیاءالدین ابونصر موسی که گفت: شنیدم از والد خود شیخ محییالدین عبدالقادر - رضی الله عنه - که در بعضی سیاحات به دشتی افتادم که در آنجا آب نبود. چند روز در آنجا بودم و آب نیافتم، تشنگی غلبه کرد. حق - سبحانه تعالی - ابری برگماشت که بر من سایه کرد و قطرات چند از وی بچکید که بدان تسکین یافتم. پس نوری ساطع شد که تمام افق را در گرفت و صورتی عجیب از آن میان ظاهرشد و ندا درداد که یا عبدالقادرا منم پروردگار تو، حلال کردم بر تو هر چه حرام ساختم بر غیر تو، بگیر آنچه طلبی و بکن هرچه خواهی، گفتم: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، دور شو، ای ملعون! این چه سخن است؟ ناگاه آن روشنایی به تاریکی مبدل شد و آن صورت دود3 گشت و گفت: یا عبدالقادرنجات یافتی تو از من به واسطهآ علم تو به احکام پروردگار و وقوف تو به احوال منازلات خود و من به مثل این واقعه هفتاد تن را ازاهل این طریق از راه بردم که یکی از آنها به جای خود نایستاد. این چه علم و هدایت است که حق تعالی تو را عطا فرموده؟ گفتم: «لله الفضل والمنة ومنه الهدایة فی البدایة والنهایة.4» میکرد بر من کلام به حدی که بی اختیار میشدم و قدرت سکون نداشتم و حاضر میشد در مجلس من، دو سه از افراد ناس که از من سخن میشنیدند، عاقبت اجتماع و ازدحام مردم به جایی رسید که در مجلس جای نشست نماند؛ در مصلی (مصلای) شهر می رفتم و سخن میگفتم، آن جایگاه نیز بر مردم تنگ شد کرسی به بیرون شهر بردند و خلایق بی شمار از پیاده و سوار میآمدند و ماورای مجلس را گرد گرفته میایستادند تا آنکه عدد نزدیک به هفتاد هزار میرسید.