Pramāṇa · Search · About · API

Akhbar al-akhyar 98

Akhbār al-akhyār 98

Language
Persian

98

وکان ذلک لیلة الرابع عشر من ربیع الاول سنة 633 ثلث وثلثین وستمائة3 وهم در این سال فوت سلطان شمسالدین التتمش است انارالله برهانه،4 چهاردهم ماه شعبان سنهآ مذکور. در دلیل العارفین مینویسد: روز پنجشنبه در مسجد جامع اجمیر دولت پای بوس حاصل شد، درویشان و عزیزان اهل صفه و مریدانی که بودند، به خدمت حاضر بودند. سخن در حکایت ملک الموت بود. فرمود که دنیا بی مرگ حبهای نیرزد. گفتند: چرا؟ گفت: از آنکه5«الموت جسر یوصل الحبیب الی الحبیب.6 آنگاه فرمود که دوستی آن است که او را به دل کنی نه به زبان و سخن بریده گردانی از هر چه بدانی، آنگه در گرد عرش طواف کنی. فرمود: عارفان آفتابند که بر جملگی عالم میتابند و از نورشان همه عالم روشن است. آنگاه فرمود: ای درویش ما را اینجا آوردهاند مدفن ما اینجا خواهد بود، و میان چند روز ما سفر خواهیم کرد. بعد از آن شیخ علی سجزی را7 فرمان شد که مثال بنویس تا قطبالدین در دهلی رود که خلافت و سجاده، قطبالدین را دادیم و دهلی مقام اوست. چون مثال تمام شد، برادست دعاگو دادند. این فقیر روی بر زمین2 آورد. فرمود: نزدیکتر بیا، نزدیکتر شدم. دستار و کلاه بر سر فقیر نهاد و عصای خواجه عثمان هارونی به دست من داد و خرقه در بر دعاگوی کرد و مصحف و مصلا و نعلین بداد و گفت: امانتی است از رسول - صلی الله علیه و سلم - به خواجگان ما رسیده مر تو را روان باید کرد تا فردای قیامت مرا در میان خواجگان شرمندگی نیارد. این درویش روی بر زمین آورد و دوگانه نماز بگزارد.3 خواجه دست دعاگو گرفت و روی سوی آسمان کرد و گفت: برو به خدا سپردیم و تو را به منزل رسانیدیم. آنگاه فرمود: چهار چیز گوهر نفیس4 است: اول درویشی که توانگری نماید، دوم گرسنهای که سیری نماید، سوم اندوهگین که شادی نماید، چهارم باکسی که دشمنی بود دوستی نماید و فرمود: در هر جا که باشی روی نخراشی و هر جاکه باشی، مرد باشی. پس در دهلی آمدم و سکونت کردم، چنانکه جملگی عالم از صدور و ائمه به دعاگو روی نهادند. چهل روز نگذشته بود که آینده[ی] بیامد، خبر کرد که ای درویش خواجه بعد از روان شدن شما بیست روز در حیات بودند، بعد از آن به رحمت حق پیوستند. -قدس سره العزیز و رحمة الله -.5