Akhbar al-akhyar 103
Akhbār al-akhyār 103
- Language
- Persian
103
خلیفهآ شیخ شهابالدین سهروردی است1. مقتدا و شیخ الاسلام دهلی بود. در زمان سلطان شمسالدین او را امیر دهلی میگفتند. در فوایدالفواد مینویسد که روزی در بزرگی شیخ نظامالدین ابوالمؤید حکایت فرمودند که وقتی امساک باران شد، او را لازم گرفتند که دعای باران بکن. بر سر منبر برآمد و دعای باران2 بخواند. بعد از آن روی به آسمان کرد و گفت یا الله اگر تو باران نفرستی من بیش از این3 در هیچ آبادانی نباشم. این بگفت و فرود آمد. حق تعالی باران فرستاد. بعد از آن سید قطبالدین - رحمة الله علیه - به او ملاقی شد و این سخن با او بگفت که ما را اعتقاد در حق تو راسخ است و می دانیم که تو را به حق تعالی نیازی تمام است اما این لفظ هر4 چه گفتی که اگر توباران نفرستی من بیش از این5 در هیچ آبادانی نباشم؟ شیخ6 نظامالدین ابوالمؤید گفت که من میدانستم که باران خواهد فرستاد، آنگاه گفتم: سید قطبالدین گفت که از کجا می دانستی؟ گفت: وقتی مرا با سید نورالدین مبارک غزنوی - رحمة الله علیه - در پیش سلطان شمسالدین برای زبردست7 نشینی نزاعی رفته بود، من سخنی گفته بودم که او کوفته شده بود، در این حین8 مرا دعای باران فرمودند، به روضهآ ایشان رفتم و9 گفتم: تو از من کوفتهای اگر تو10 با من آشتی کنی من دعای باران11 بخوانم و اگرآشتی نکنی نتوانم خواند. از روضهآ او آواز برآمد که با تو آشتی کردم، تو برو و دعا بخوان. از شیخ نصیرالدین محمود - قدس سره - منقول است که فرمود: بزرگی بود که او را شیخ محمد اجمل1 شیرازی2 گفتندی، سید مبارک غزنوی نعمت از او یافته بود، بعد از آن فرمود که در آن وقت بازرگانی بود از مریدان ایشان به خدمت شیخ آمد و گفت که در خانهآ من پسری متولد شده، بنده زادهآ شماست. نعمتی همراه او3 کنید. شیخ فرمود نیکو باشد. چون من فردا نماز بامداد بگزارم پسرک را بیاوری4 و از جانب راستان5 من بر آری و در نظر من داری. همان روز سید مبارک غزنوی متولد شده بود، پدر سید مبارک در آن مجلس حاضر بود، این حدیث میشنید. با خود گفت: من نیز پسر خود را بیارم و در نظر شیخ درآرم.6 چون وقت نماز بامداد شد، بازرگان را درنگ شد، پدر سید مبارک غزنوی پگه تر7 برخاسته بود، مؤذن تکبیر گفت. شیخ نماز بامداد8 تمام کرد. پدر سید مبارک غزنوی از جانب راستای شیخ درآمد و سید مبارک را در نظر شیخ داشت. در وی نظر کرد. این همه نعمتها از آن یک نظر بود. بعد از آن بازرگان درآمد، شیخ گفت: نعمت نصیب سیدزاده شد. فرمود: وقتی در غزنی استسقا شد، خلقی9 بر شیخ محمد اجمل10 شیرازی11 آمدند و گفتند: دعایی بکن تا باران ببارد. شیخ این سخن شنید و از خانه بیرون آمد و خلقی دنبال. شیخ را12 باغی پیش آمد. شیخ در باغ رفت، باغبان در زیر درختی خفته بود. شبیخ او را بیدار کرد و گفت: درختان خشک میشوند، برخیز و درختان را آب ده! باغبان جواب داد: باغ من و درختان من آن زمان که حاجت آب دادن خواهد بود، خواهم داد. شیخ باغبان راگفت: پس این خلق را منع نکنی که دنبال من گرفتند. ما بندگان خدا و زمین زمین13 خدا آن زمان که حضرت عزت خواهد خواست باران خواهد فرستاد. این سخن بگفت14 و بازگشت. عقب آن چندان باران بارید که نهایت نبود. مقبرهآ سید مبارک جانب شرقی حوض شمسی مشهور است. وفات او در سنهآ 632 اثنین و ثلثین و ستمائة. لقب او سلطان التارکین است وکنیت او ابو احمد، از اعاظم3 خلفای حضرت4 خواجهآ بزرگ معین الحق والدین است، در تجرید و تفرید قدمی راسخ داشت. وی از بندگان خاص حضرت مولی - عز اسمه -است. همت عالی او از دنیا و عقبی برتر است و نظر التفات او جزبدانچه ورای شخوص ثلاثه است نمیافتد، او را شأنی5 عالی است در تصوف و مکانی رفیع در بیان قواعد6 طریقت و وی از اولاد سعید بن زید است که از عشرهآ مبشرهاند7 - رضی الله عنهم -. وی از متقدمین مشایخ هند است، سن طویل یافته. وی گفته است که8 اول مولودی که بعد از فتح دهلی در خانهآ مسلمانان آمد، منم. از زمان خواجه معین الحق والدین تا اوایل وقت شیخ نظام الدین باقی بود، یحتمل9 که ملاقات میان ایشان نیزواقع شده باشد - والله اعلم - و شیخ نظامالدین -قدس سره - کلمات او را از تصنیفات او انتخاب نموده به خط خود نوشته بود و صاحب سیرالاولیا آن را از خط سلطانالمشایخ نقل کرده است.