Akhbar al-akhyar 312.2
Akhbār al-akhyār 312.2
- Language
- Persian
312.2
چون به خدمت سلطان بازرفت، گفت:2 اینجا شیخی است از خلفای شیخ نظامالدین که به دیدن پادشاه نیامده است. سلطان محمد را نخوت سلطنت3 در کار بود. شیخ حسن سر برهنه را که مردی عالی جاه بود به طلب شیخ قطبالدین منور فرستاد. حسن سر برهنه آمد و در دهلیز شیخ قطبالدین منور بنشست. شیخ زادهآ نورالدین بیرون آمد و گفت: که4 بندگی شیخ شما را می طلبد. حسن سربرهنه به خدمت شیخ درآمد و مصافحه کرد و بنشست و گفت: شما را سلطان طلبیده است. شیخ قطبالدین منور فرمود که در این طلب اختیار به دست من هست یا نه؟ او گفت: خیر. مرا فرمان است که شما را ببرم. فرمود: الحمدلله به اختیار خود نمیروم. بعده روی سوی اهل خانهآ خود5 کرد و گفت: شما را به خدا سپردم. این سخن بگفت و مصلا6 بر کتف مبارک خود کرد و عصا بر دست گرفت و پیاده روان شد. حسن سربرهنه چون در سیمای وی علامات واصلان حق مشاهده کرد. گفت:7 چرا پیاده میروی؟ اسبان در جنیبت8 میروند، سوار9 شو. فرمود: حاجت نیست، من قوت آن دارم که پیاده توانم رفت. چون نزدیک حظیرهآ آبا و اجداد خود رسید. او را گفت: چه میگویی زیارت بکنم؟ گفت نیکو باشد. در پایان قبر جد و پدر رفت. بعد از زیارت عرض داشت کرد که من از کنج شما10 به اختیار خود بیرون نیامدهام، مرابی اختیار من میبرند، و چند نفرآدمی که بندگان خدایند و بی خرج گذاشتهام. چون از روضه بیرون آمد، شخصی مبلغی سیم پیش او1 آورد. فرمود: این را به خانهآ من برسان که خرجی ندارند. چون به معسکر سلطان رسید، حسن سربرهنه آنچه معاینه نموده بود، به عرض رسانید.