Akhbar al-akhyar 380.1
Akhbār al-akhyār 380.1
- Language
- Persian
380.1
دل فارغ نشان بیکاری است عاشقان را فراغ دل نبود رابعه بصری4 را پرسیدند: تو ابلیس را دشمن داری؟ گفت: نی. گفتند: چرا؟ گفت:5 من به دوست چنان مشغولم که از دشمن یاد نمی آید. بزرگی را پرسیدند: دنیا به چه ماند؟ گفت: دنیا کمتر از آن است که او را مانندی باشد. شخصی بر درویشی رفت و گفت: چند روز با تو باشم؟ گفت چون من نخواهم بود باکه خواهی بود؟ گفت: با خداوند. گفت: همچنین پندار که من نیم، همین ساعت با خدا باش. وقتی شخصی، دنیاداری، از خانهآ درویشی آب خواسته، آبی ناخوش و گرم بدو دادند. گفت: این آب به غایت گرم و ناخوش است. درویش گفت: ای خواجه ما اهل زندانیم و اهل زندان هرگز آب خوش نخورند. آری! یحیی معاذ را بعد از فوت در خواب دیدند. گفتند: در عالم بالا با تو چه کردند؟ گفت: چون رفتم، پرسیدند که از دنیا چه آوردی؟ گفتم: از زندان میرسم، از زندان6 چه توان آورد؟ اگر مرا چیزی بودی، هفتاد سال در زندان نمیماندم.7 وقتی طایفه8آ مریدان پیری را پرسیدند: به کدام طریق درآییم که به خدمت9 خداوند برسیم. گفت: به کدام طریق درآمدید که شما را راه ندادند؟ گفتهاند: مروت کسی دارد که از بی مروتان نرنجد. بزرگی گوید: «لما مات الفضیل ذهب الحزن من الآرض».1 یکی از پیران طریقت گوید: ده سال آب گرم بستم و ده سال خون، اکنون ده سال است که میخندم.2 شبلی را بعد از فوت3 در خواب دیدند. پرسیدند که از سؤال منکر و نکیر چگونه خلاصی یافتی؟ گفت: اگر شما در آنجا میبودید4 میدیدید که ایشان از پیش من چطور برآمدند. از من پرسیدند که بگو خدای توکیست؟ گفتم: خدای من کسی است که شمارا با همه ملائکه پیش پدر من سجده فرمود و5 من آن ساعت در صلب پدر خویش با همه برادران شما را میدیدم.