Akhbar al-akhyar 167.3
Akhbār al-akhyār 167.3
- Language
- Persian
167.3
این علی میگوید که در دل من گشت که بر من یک درم بیش نمانده است و اقل بخشش شیخ پنج درم است، اگر کسی را چیزی خواهند فرمود من چه خواهم کرد؟ هم دراین اندیشه بودم که سایلی بیامد و سؤال کرد، شیخ مرا گفت یک درم او را بده. و هم در وی نقل میکند که شیخ شهابالدین سهروردی وقتی از سفر حج باز آمده بود اهل بغداد به خدمت او آمدند، هر یکی خدمتی آورد از نقد و جنس بسیار، در این میان زالی بیامد، گرهی از چادر کهنهآ خود بگشاد و یک درم پیش آورد. شیخ شهابالدین آن یک درم بستد بالای آن تحف و هدایا بنهاد. آنگاه از حاضران هر که بود فرمود که شما را هر چه میباید از تحفه و خدمتی برگیرید، هر یکی بر میخاستند نقدی و صره و کالایی برمی گرفتند. شیخ جلالالدین تبریزی - طیب الله ثراه- حاضر بود او را اشارت کرد تو هم چیزی برگیر. شیخ جلالالدین برخاست آن یک درم که آن زال آورده بود برگرفت. شیخ شهابالدین چون این بدید، گفت: این همه تو بردی. چنین گویند که شیخ جلالالدین تبریزی و شیخ بهاءالدین زکریا با هم سیاحت بسیار کردهاند تا وقتی که به شهری که شیخ فریدالدین عطار در آنجا بود رسیدند. شیخ بهاءالدین را روش چنان بود که چون به منزل میرسید، به عبادت مشغول میشد و شیخ جلالالدین به سیر شهر برمیآمد. شیخ فرید عطاررا دید که نشسته است، محو انوار کمالات او شد. چون به خوابگاه باز آمد با شیخ بهاءالدین گفت که اامروز شاهبازی را دیدم که از خود رفتم. شیخ بهاءالدین فرمود که جمال یا کمال پیر یاد نکردی؟ گفت که با وجود او از هیچ چیز یاد نیاید. از آن تاریخ باز در میان شیخ جلالالدین و شیخ بهاءالدین مفارقت افتاد.