The History of Shāh Shujāʿ 2
Tārīkh-i Shāh Shujāʿī 2
- Language
- Persian
Contents
2
گرت نیست طبعی چو آب روان
1.2
دهان گر بماند ز خوردن تهی
2.1
خاطر انصاف گزین در جواب گفت که اگرچه آنچه گفتی از راه خطا دور و بهمدینهآ صواب نزدیک است، چه نقد قلب ناروا را در بازار زر ده دهی نیارند و چراغ مفلسان تیرهروز را در مقابل شمع جهان افروز آفتاب ندارند لیکن امید از فوز و فضل الهی آن است که اگر پرتو قبول ذوی العقول بر وجنات صفحاتش تابد و فیض اقبال از نظر ارباب کمال یابد هر حرفی از آن کتابی گردد و هر سطری از آن فصل الخطابی:
2.2
رسم بزرگان بود انصاف کار کار خسان نیست بجز خارخار
2.3
دیدهآ انصاف که بینا بود در شمرد گرچه که مینا بود
2.4.1
خداوندا! به عزت نصرت یافتگان معرکه «جعلنا لکم علیهم سلطانا صبینا1» این پردگیان سرادقات قبول را از نظر قبول هر بوالفضولی مستوردار و این محفلنشین کاروان فیهن «خیرات حسان» را از ژاژخایی هر تیرهرأی میازار. پیشانی این حروف را بهزیور عنایت بیارای و چهرهآ این عبارت را بهآب و رنگ آفرین زینت بیافزای. آری لطف و احسان الهی باید تا آنچه بر زبان قلم آید مستحسن نماید وگرنه معلوم که از دلشکسته چه آید و از دست فروبسته چه گشاید. بههمه حال چون تحریر حالات این سه چار سال حوادث اشتمال از عجایبات اتفاقات جهانی و غرایب واقعات روزگار بی مدار فانی است اگر بههمین نارس عبارتی و ناتمام کلامی صورت تحریر و صفت تسطر بذیرد شاید همچو من غافلی را نظر بر آن مرقومات افتد و از آن عبرتی از روزگار فانی بر گیرد و تنبیهی از بیمداری زمانهآ بوقلمون آثار پذیرد.
2.4.2
به کل حال خامهآ مقطوع اللسان من از هرزه درایی آمده، خاطر از همه وا سوخته، به خموشی ساخته، مرا در کشاکش نفس درازی انداخته و فارس کمیت واسطی نژادی که جولان باز در مضمار تحریر این حالات با همه لنگی و ناروانی، گرم تکاپو و قدم نه جست و جو گردیده، اگرچه تفصیل حالات و واقعات پادشاه روی زمین، خلیفهآ راستین، فرمانفرمای خواقین زمان، حکمران سلاطین عالی مکان، نقاوه سلسلهآ کورکانیه، وارث تخت و افسر صاحبقرانیه، همای اوج بلندپروازی، صاحبقران ثانی، ابوالمظفر شهابالدین محمد شاهجهان پادشاه غازی خلد بقائه از کتاب1 پادشاهنامه که مؤلف آن قدوه دانشوران «عبدالحمید لاهوری» است بر جویندهآ حال و پژوهندهآ مقال معلوم میگردد و مجملی که این نامه سیاه قلمرو علم و عمل مرقوم قلم اختصار می گرداند، احوال سه چار سال آخرین آن یادشاه با داد و دین است و در این صحیفه هرجا «پادشاه جهان» مطلق مرقوم می گردد کنایه از «شاهجهان پادشاه است» و اسامی نامی شاهزادگان عالی مقدار والاتبار بههمان دستور که صحایف جلال و مناشیر اقبال به آن معنون و مزین است بر صحیفهٔ نگارش ثبت مینماید. بر مستعدان خبیر و مسترشدان بصیر مخفی و محتجب نماند که ایزد هستی، بخش پادشاه جهان را از کثرت اولاد سعادت بنیاد که بهین انموذج بخشش سبحانی است و گزین نمونهآ رحمت یزدانی، مرزوق و روزیمند گردانیده در این ایام دولت انتظام که از شهور سنهآ سبعین و الف (1070 ه) است چهار پسر والاگوهر سعیداختر بر وفق رضای یادشاه جهان پناه عامل بوده، دقیقهای از دقایق فرمان پذیری و اطاعتورزی نامرعی نمی گذاشتند. نخستین: شاهزادهٔ بلنداقبال سعادت پژوه سلطان محمد داراشکوه.
2.4.3
ثانی: شاهزادهٔ عالی وساده، دیهیم سلطنت را بی بها در جلال الدوله سلطان شاه شجاع بهادر که محرر این سطور مدت بیست و چهار سال از خدمتگزاران عتبهآ اقبال او بوده، بهنوازش مسرور و خورسند زندگانی مینمود. ثالت: سلطانالسلاطین شهزادهآ سبک عزم، گران رکیب، سلطان اورنگزیب. رابع: شاهزاده هلال رکاب، آسمان رخش، سلطان مراد بخش است. این هر چهار شاهزاده عالی وساده مثل عناصر اربعه لازمهآ ترکیب و تنظیم عالم و عالمیان گشته، مطلقا از دایرهآ حکم و رضای پدر عالی گهر معلی افسر که هر آیینه مثمر بهرهاندوزی و منتج سعادتاندوزی بود قدم بیرون نمینهادند و پادشاه جهان مهین خلف دودهٔ شرف سلطان محمد داراشکوه را به ولابتعهد در ظاهر موسوم ساخته، پیوسته بهسعادت حضور خویش مشرف میداشته و مهر پدری را با محبت عاشقی منضم ساخته، عاشقانه با آن دری آسمان جلال سلوک مینمود و جمیع مهمات مالی و ملکی بهرأی رزین و خرد دوربین آن شهزادهآ گران تمکین تمشیت می پذیرفت. قبل از این به چند سال پادشاه جهان از روی لطف بیپایان امرکردند که کرسی زرین در برابر سریر عرش نظیر، نهاده آن قرةالعین سلطنت را بر آن اجلاس نمایند و مقرر نمودند که هر گاه به کورنش شهریار جهان مدار شرف شود، بر آن کرسی مینشسته باشد و آن شاهزاده از روی حب مملکت و ولوع سلطنت که در ذات1 سلاطین زادگان از بدو وجود و ودیعت نهادهٔ دست قدرت است و به آن سجیت مفطور گشتهاند با برادران والاشأن طریقهٔ موافقت و یگانگی نمی سپرد.
2.4.4
چنانچه کار از این غفلتها رسید بهجایی که رسید و سلطان والامکان، سلطان شاه شجاع بهادر را به حکومت و دارایی ملک بنگاله و اودیسه که هندوستانی دیگر است مفوض داشته، رخصت آن صوب ارزانی داشتند و مدت بیست و پنج سال سایهٔ لوای آسمانسای این شاهزادهآ عالی وساده، بر سکنهٔ این دیار سایهٔ افکن بود و به استقلال رایات معدلت و احسان و آسوده حال و فارغبال بودند و ممالک دکهن را که شامل ألکه معمور موفور است و آن مملکت را که در محصول اگر ایرانی دیگر گویند بجاست، به اقطاع سلطان السلاطین شاهزادهآ پرتجمل2 و شکیب محییالدین محمد اورنگزیب مقرر فرموده رخصت ان صوب نمودند و ممالک گجرات که هیچ مملکت در روی زمین به آن خوبی و مرغوبی نباشد بهتیول سلطان محمد مراد بخش تفویض نموده، بهجهد ضبط و ربط آن ناحیه گسیل فرمودند.
2.4.5
و این شاهزادههای رضاجوی ستوده خوی، پیوسته در مراسم رضاطلبی و انقیادپذیری در جمیع امور بطون و ظهور بهاقصی الغایت و اقطع النهایت می کوشیدند و هرگاه حکم طلب میرسید مراعاة لآطاعة الامر به تعجیل تمام متوجه دارالخلافه می گشتند و به موجب حکم در ضبط ممالک و قمع و قلع اعادی، کارهای نمایان و عزیمتهای ملک ستان، همیشه از این شاهزادگان والاشآن بهظهور میرسید و همواره مورد عنایات پدر عالی گهر و مهبط انوار عاطفت آن آفتاب ملک پرور به خوبترین رویی و نیکوترین وجهی میبودند تا آنکه در تاریخ (1037 هجری)، گرفتارشدن ندر محمد خان اوزبک والی بلخ به قید استیلای پسر و استدعای استمداد و کومک از پادشاه جهان و توجه نمودن سلطان سلاطین اورنگزیب بهادر و سلطان محمد مراد بخش بهصوب بلخ، به فضای ظهور خرامید و مواد کدورت، میانهٔ سلطان عالی مکان سلطان محمد داراشکوه و سلطان السلاطین اورنگزیب بهادر آماده گشت و ابواب کلفت و وحشت گشاده گردید.
2.5
مجملی از احوال خانوادهٔ امام قلی خان والی توران وندر محمد خان
2.6
برادرش و رسیدن امام قلی خان به سلطنت ماوراءالنهر چون سخن بهاینجا رسید لازم شد که مجملی از احوال و اوضاع خانوادە1آ امام قلی خان والی توران و ندر محمد خان برادرش و رسیدن امام قلی خان بهسلطنت ماوراءالنهر و تبیین بعضی سوانح، مرقوم خامهآ وقایع نگار گردد تا سخن بهسزایی2 گراید و سامع را حالت منتظره در استماع حالات این سلطانان نماند.
2.7.1
امام قلی خان و ندر محمد خان پسران دین محمد خان مشهور بهیتیم سلطان، نسب اینها به جاجم خان والی اورگنج میرسد. اسکندر خان پدر عبدالله خان دختر خود را که از والدهآ عبدالله خان بود بهیار محمد خان جد یتیم خان نسبت کرده بود و در زمان عبدالله خان و عبدالمؤمن خان حکومت تون و قاین از مضافات خراسان داشت. چون عبدالمؤمن خان که به نیرنگی از اوزبکان که در کمال نفرین خمیده قدان جور کشیده گشاد یافته بود به جانب ملک فنا ترکتاز نمود. یتیم خان خبر فوت عبدالمؤمن خان شنیده از جایی که بوده آمده هرات را متصرف گشت و دم از ملک گیری زد. شاه عباس از این حال آگاه گشته لشکر قزلباش و غیره، ایلات ایران ترتیب داده، به عزم پیکار اوزبک به خراسان رسید و بین الفریقین جنگی شدید رویداد و شکست بر اوزبک افتاد. یتیم خان بهقتل رسید و بهقول جمعی زنده از نبردگاه برآمده در میانهآ احشامات آن حدود درافتاد. نخست سلوک پسندیده کرده بعد از شناخت از بیم آنکه او انتقام کشد از هم گذرانیدند و باقی محمد خان و ولی محمد خان برادران یتیم خان از آن مهلکه برآمده با هزاران قافلهآ سراسیمگی و یاس به بخارا رسیدند و بعد از چندی به صوابدید عظمای اوزبکیه باقی محمد خان، والی مملکت ماوراءالنهر گردید و بعد از اندک مدتی به موجب عادت مستمرهآ روزگار رخت هستی بهسرمنزل نیستی کشید و بعد از او ولی محمد خان مسندنشین آن منصب عالی گشت. چون اوضاع ناهنجاری داشت آخر کار رؤسای آن قوم که خواجه ابوالهاشم دهبیدی و محمد باقی قلماق و یلنگتوش بی از آن جمله بودند به سمرقند سکه و خطبه بهنام امام قلی خان ولد یتیم خان مقرر ساخته او را بهبلخ که مقر او بود طلب نمودند.
2.7.2
ولی محمد خان در بخارا از این سانحه مطلع گشته لشکری فراهم آورده به استقبال برادرزاده متوجه گردید. چون به قتلمش که از توابع بدخشان است، رسید امام قلی خان نیز پرتو وصول بر ان سرزمین انداخت. در این ضمن همراهیان ولی محمد خان از کور نمکحرامی و زرپرستی چشم کوتاه بین از حقوق ولی نعمت قدیم پوشیده و روزگار ناکامی صاحب را هنگام کامروایی خود دانسته فوج فوج جدا شده بهامام قلی خان پیوستند. اگرچه از کردار و اطوار ولی محمد خان دلها آزرده بود و خاطرها افسرده لیکن در این وقت تنگ که آزمونگاه جوانمردان حقیقت بین است مبایستی یکبارگی ولی نعمت دیرین خود را از دست داده تیغ بر روی او کشید. ولی محمد خان چون جمال خان را بهاین رنگ مشاهده نمود قرار فرار داده، نیم شبان به حالی که در ظهورش پیدایی تمام بود وارد بخارا گردید و آنجا نیز امکان توقف نیافته برآمد و آی خانم کوچ خود را در قلعهآ چهارجوی که بر کنار جیحون واقع است گذاشته، خود را با رستم سلطان پسر کلان خود از راه مرو بهمشهد مقدس رفت و از آنجا بهاستدعای کومک نزد شاه عباس والی (ایران) بهاصفهان شتافت و امام قلی خان از فرار او خبر یافته ندر محمد خان را به تعاقب او تعیین نمود و خود بهصوب سمرقند شتافت و ندر محمد خان تا آب جیحون تعاقب نمود. چون دانست که بهاو نمیرسد آی خانم مذکور را که حاکم چهارجوی بهاو سپرده بود گرفته به بخارا آمد و خانم مذکور را در آنجا گذاشته خود به سمرقند رفت و ملک را هردو برادر قسمت کرده متصرف گشتند. خانی و سکه و خطبه بر امام قلی خان مقرر شد و سمرقند و بخارا و مضافات آن بر او قرار گرفت و بلخ و بدخشان بهندر محمتد خان رسید.
2.7.3
امام قلی خان پردگیان حرم عم خود را دیده آی خانم دختر عیدالله سلطان برادر خورد عبدالله خان را که نخست در عقد عبدالمؤمن خان و بعد از آن در نکاح باقی خان و بعد از آن در حبالهٔ ولی محمد خان درآمده بود و در اوزبکیه بهخوشرویی و یمن قدم شهرت داشت بهعقد خویش دراورد و از بیباکی و ناپرهیزکاری، زوجهآ غیرمطلقهٔ عم زنده خود را که در هیچ دینی و آیینی درست نیست متصرف گشت و شاه عباس صفوی اگرچه مقدم او را با اعزاز و اکرام تلقی نموده لوازم مهمانداری به تقدیم رسانید، اما بهدادن کومک و دیگر مراتب اعانت و امداد همراهی نکرد. آخر مایوس شده و از شاه عباس مرخص گردیده و بهسبب نوشتجاتی که از امرای نفاقآرای اوزبکیه بهاو رسیده بود از گونه شاه گونه رخصت گرفته متوجه ماوراءالنهر گردید و مدت آمد و شد بهشش ماه کشید و در سه فرسنگی سمرقند میانهآ عم و برادرزاده جنگی شدید واقع شده شکست بر ولی محمد خان افتاد و در گریز بهدست یکی از لشکریان امام قلی خان اسیر شد و به حکم برادرزاده بهقتل رسید و سلطنت ماوراءالنهر به استقلال بر امام قلی خان قرار یافت و حکومت بلخ و بدخشان بهندر محمد خان مرجوع گشت. جمیع محصول ممالک ماوراءالنهر به آن هردو برادر کلاه تعظیم کج نهاده دم از پادشاهی میزنند.
2.8
کمک خواستن ندر محمد خان از شاهجهان و رفتن سلطان مراد بخش
2.9
بهجانب بلخ و بدخشان برای مدد و فرار نمودن ندر محمد خان به طرف
2.10
خراسان و برگشتن سلطان مراد بخش از آنجا بدون اجازه پدر آنچه از دفاتر تحصیل این ممالک به تحقیق پیوسته من جمیع الوجوه یک کرور و بیست لکهه خانی رایج آن ملک است که سی لکهه روپیه هندوستان و کسری میشود. از آن جمله هفتاد لکهه خانی و کسری، پیرایهآ تعظیم امام قلی خان و پنجاه لکهه خانی وکسری، سرمایهآ استظهار و اعتبار ندر محمد خان. لله الحمد که یادشاهان تیموری چغتای که مالک رقاب سواد اعظم هندوستاناند اکثر نوئینان و امرای عالیشأن که نوکر ایشانند حاصل جاگیر آنها بیست لکهه و سی لکهه و چهل لکهه روییه است. از آن جمله اعتضادالممالک العظمی یمین الدوله آصف خان هر سال پنجاه لکهه روپیه حاصل جاگیر دارد. بالجمله چون امام قلی خان قریب سی سال در فرمانروایی گذرانیده و سلطنت توران زمین نمود، سپاه شیخوخت بر ملک بدنش مستولی گشت و کبرسن قوای جسمی را مایل بهناتوانی ساخت و ضریرشدن نیز علاوهآ آن گردیده، لاجرم قرار به آن داد که در این هنگام خود را بهزیارت حج اسلام و طواف مرقد حضرت خیرالانام صلی الله علیه وسلم الی یوم القیام مشرف سازد و ملک و دولت به کهین برادر حواله نماید، بناء علی هذا این مرکوز خاطر را به برادر اعلام نمود و استدعای قدوم برادر از بلخ به بخارا نمود. ندر محمد خان ظهور این حالات را از امارات اقبال خود تصور نموده به گام استعجال از بلخ بهصوب بخارا در حرکت آمد. چون بهمقصد رسید برادر بزرگ بهوعده وفا نموده وسادهآ گذاردن حج که سلطنت معنوی عبارت از آن است به تقدیم رساند. ندر محمد خان از کمال بی آزرمی می خواست که در ساعت، برادر روانه این سفر برکت اثر گردد، امام قلی خان هرچند الحاح و زاری نمود که روزی چند بجهة سرانجام توقف نماید برادر بی توفیق مطلقا گوش بهاین سخنان نینداخته به بیازرمی تمام برادر بزرگ را که ولی نعمت و به جای پدر بود از بخارا برآورده به جانب خراسان و عراق که بر سر راه مکهآ مکرمه است گسیل نمود. امام قلی خان با دلی وحشتخیز و دیده اشکریز از بی آزرمی برادر از دار الملک خود برآمده راه حجاز پیش گرفت.
2.11
برادر در اینجا بر اذر شده برادر به کین برادر شده
2.12
و امام قلی خان از راه خراسان و عراق به طواف کعبةالله و زیارت روضهٔ شریف حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و سلم مفتخر گردید و بعد از دو سال در آن ارض مقدس، عالم بیمدار را یدرود نمود و از سعادت و یاوری بخت در خاک پاک مدینه سکینه مدفون گشته و بعد از این امور ندر محمد خان بهاتفاق امرا و اعیان بر چار بالش سلطنت ماوراءالنهر تکیه زده، روؤس منابر و وجوه دنانیر را به خطبه و سکه خویش آرایش داده، طنطنهآ آفتابش آن ممالک را فروگرفت و امرای اوزبکیه و سران ملک، غاشیهکش اوامر و نواهی او گشتند. چندی در بخارا در انتظام مهام کوشیده بجهة مصلحت ملکی به صوب قبة الاسلام بلخ نهضت نمود و عبدالعزیز مهینپور خود را در بخارا بهطریق نیابت گزاشته، منصوب ساخت. بعد از اندک زمانی بعضی از اوزبکان یغمایی و المانچیان هرجایی که کفران نعمت و شورش مملکت شیوهآ قدیم و طریقهٔ دائم ایشان است و از امساک و خست ندر محمد خان به جان رسیده بودند، عبدالعزیز خان را بهدمدمه و وسوسه بر آن آوردند که بر پدر خروج نماید و او را از میان برداشته خود متقلد امر خطیر سلطنت که هر دوشی تحمل بار آن نتواند نمود، گردد. هرچند عبدالعزیز خان این دواعی را مکروه وا نموده سخنان وحشتزدای مصلحت بر آن مذکور ساخت، در خاطر سنگین این گروه بیداد و دین درنگرفت و مناقشه و محادثه به جایی کشید که همه متفق اللفظ گفتند که اگر شما به حرف ما بجهة مراعات حال پدر از این امر متخلف میشوید ضرور شد که ما یکی از منسوبان این خاندان را برای این کار برگزیده بر اریکهآ سلطنت متمکن سازیم و شما را معه پدر در یکی از قلاع حصینه محبوس گردانیم بلکه از کنگرهآ حصار هستی به خندق نیستی اندازیم و در این معنی ابرام و مناقشه از حد بیرون بردند.
2.13
عیدالعزیز خان در این کار حیران و سراسیمه گشته به غیر از اطاعت قول آن بیراهروان چارهای ندید. بهطوع و کره قبول نمود که در خلع سلطنت پدر، کمر همت بسته کوس مخالفت را به دوال مخاصمت بلندآوازه گرداند و محابای والد عزیز را بجهة اخذ حطام این دو روزهآ حیات فانی و دولت سریع الانتقال این جهانی بر طاق نسیان نهاده، به اخلاق محاذی، طریقهآ خصومت مسلوک داده آخر کار با حشری انبوه و لشکری قیامت شکوه از بخارا به جانب بلخ که مقام پدر بود در حرکت آمد و مردم قدیم و جدید ندر محمد خان که محل اعتماد بودند چون دولت از او برگشته بود پشت داده بهیسر ملحق گشتند. چون ندر محمد خان دریای مواج آفات و حادثات را محیط خویش دیده آنچه به برادر بزرگ اندیشیده بود در همان چند روز به چشم خویش مشاهده نمود:
2.14
عمل را نتیجه بود در مقابل