Advice to Jahāngīr (Mauʿiẓa-yi Jahāngīrī)
Mauʿiza-yi Jahangiri
Mirror for princes presented to Jahāngīr by Muḥammad Bāqir Najm-i Thānī.
- Language
- Persian
- Date
- 1612–1613 CE
- Author
- Muḥammad Bāqir Najm-i Thānī
- Extent
- 292 passages, 17,126 words
- Text
- complete digital text
- Source
- openiti · OpenITI corpus (CC BY-NC-SA 4.0 unless the text's metadata says otherwise)
Contents
- 1
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153
- 154
- 155
- 156
- 157
- 158
- 159
- 160
- 161
- 162
- 163
- 164
- 165
- 166
- 167
- 168
- 169
- 170
- 171
- 172
- 173
- 174
- 175
- 176
- 177
- 178
- 179
- 180
- 181
- 182
- 183
- 184
- 185
- 186
- 187
- 188
- 189
- 190
- 191
- 192
- 193
- 194
- 195
- 196
- 197
- 198
- 199
- 200
- 201
- 202
- 203
- 204
- 205
- 206
- 207
- 208
- 209
- 210
- 211
- 212
- 213
- 214
- 215
- 216
- 217
- 218
- 219
- 220
- 221
- 222
- 223
- 224
- 225
- 226
- 227
- 228
- 229
- 230
- 231
- 232
- 233
- 234
- 235
- 236
- 237
- 238
- 239
- 240
- 241
- 242
- 243
- 244
- 245
- 246
- 247
- 248
- 249
- 250
- 251
- 252
- 253
- 254
- 255
- 256
- 257
- 258
- 259
- 260
- 261
- 262
- 263
- 264
- 265
- 266
- 268
- 269
- 270
- 271
- 272
- 273
- 274
- 275
- 276
- 277
- 278
- 279
- 280
- 281
- 282
- 283
- 284
- 285
- 286
- 287
- 288
- 289
- 290
- 291
- 292
- 293
- 294
Text
1
چون گشت تمام این صحیفه ازکوشش طبع نکته پرداز بودم ز برای سال ختمش در عالم نکر در تک و تاز ناگاه ز سوی هاتف غیب در گوش دلم رسید آواز کای طایر روح اهل داتش در گلشن طبع تو پرواز3 در زنده نمودن معانی الحق چو مسیح کردی اعجاز چون موعظه [ol. 62b] نام آن نهادی ای در فن نظم و نثر متاز از بهر رعایت تناسب بم موعظه سال او رقم ساز
3
تحریرا فی تاریخ دهم ربیع الثانی سن 1028
4
کتبه المذنب عبدالله شهابی غفر الله ذنوبه - بمضمون لا یصل الی الکل الا من یقطع علی الکل بهمه رسی و بقدم شرف بردرجات و لقد [o[. 61 5] کر منا بنی آدم1 ترقی نبموده از غایت رذالت بدرکات بل هم اضل2 محبوس نمانی وچون وقت استرداد امانت روح فرا رسد ، سلوک آخرت بر سبیل سهولت میسر باشد -
5
عاین کار دولتست کنون تا کرا رسد
6
اللهی مسود این اوراق را که درکشمکش کون و فساد گرفتار است بمحض عنایت ازلی و هدایت لم یزلی ، درد طلب3 خود کرامت فرموده از بیدردی باز دار - و دست خواهش او را از تدبیر خودش باز داشته آنچه مرضی تست بدان بدایت نمای - چون این رساله که4 دستورالعمل بیدار دلان و هوشمندانست ، بسرحد اطناب رسید واین در بای گرانمایمە در رشتآ انتظام فراهم آمد ، اخلاص و بندگی آن اقتضا میکند کم بدعای دوام دولت روز افزون و بقای سلطنت ابد مقرون صاحب و ولی نعمت وقبله وکعبهآ حقیقی خود اعنی
7
پادشاه ممالک عالم درتمام جهان بعدل و بعلم6 [o1. 62a تاج بخش شهان تخت7 نشین مشرق و مغربش بزیر نگین
8
ترک و دیلم همه غلامانش قیصر از چاکران دربانش
9
همه اجداد او خجسته شیم مالک تاج وتخت تا آدم آنکه مکرر نام نامی و اسم گرامی آنحضرت را بزبان قلم در آوردن از ادب دور است،سمت8 اختتام یابد - و مستقبل وقتی است که آنرا حال گویند - عمر خویش آن وتت را باید دانست - و در انتظام اسباب لا یعنی1 صرف نساخته در تضیع آن نباید کوشید - واز خواب غفلت ومستی شرأب جهالت بیدار و بشیار شده در بادیهآ ضلالت و پاویم غوایت2 سرگردان و پریشان نباید شد - و پر نفس که بنا شایستگی از عمر بگذرد در شمار مدت موت دانته امروز که قوتی و فرصتی هست چیزی ذخیره باید کرد که توشهآ راه را شاید ، وتا گریبان حیات بچنگ بادم اللذات نیفتاده سر بر خط فرمان نفس ننهاده [ol. 60 8]] دست از داین عقل باز نباید داشت - و فرصت تحصیل کمالات را که موجب استخلاص عقاب و نکال آخرتست از دست نداده همت خود را در طلب فضایل وتحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و تزکیهآ نفس و احراز ثواب آخرت که فواید حیات و منافع زندگانی جز این مراتب نتواند بود مصروف باید داشت - و نوالهآ زهر آلودهآ دنیا را بکام آرزو نرسانیده یجای چاشنی راحت نفس و شربت هوا و هوس شورابهآ ریاضت که در کام عقل بمنزلهآ شهد است نوش باید کرد -
10
و از نواید حیات استعداد سفر بادیهٔ ننا و فوات مهیا ساخته ، کسب نضایل وکمالات و استرضای اللهی را سرمایهآ سعادت ونجات دنیوی و آخروی باید دانست - وصفحهآ احوال خود را برقم عبادت که در دنیا واسطهآ سلامت و در عقبی [fo. 61 a] رابطه نجات وکرامتست آراسته باقدام ریاضت منهاج طاعت و عبادت باید پیمود و روزؤ وشب بتدارک اوقاتی که گذشته مشغول شده توشهآ راه عقبی بتوبه و انابت باید ساخت ونیت خود را در طلب خشنودی و رضای خدای تعالیل بستیهآ خواهش خود را هیچ مدخل نباید داد کم غرضهای نفسانی عملهای حقانی را تباه کندو گفته اند که آدمی دو نصیب دارد: یکی ملکیم5 که ازان مایل است بعلم و عمل و دیگر بهیمیه6 که ازان حریص باشد بر محرمات - پس خوی عقل یگانه آنست که تا ممکن باشد بطرف بهیمی میل نباید کرد - و این دو سه روزه زندگانی را محصور لذات نفسانی ندانسته ، نقد عمر را سرمایم7 سود عقبی و عرصهآ زندگانی را مزرعآ دولت آخروی تصور باید کرد و سالک راه حقیقت بوده5 دنبی و اسباب و متاع آنرا گاه برگی نباید دانست ، و از همه باید گذشت تا دلفریبش وابسته شده از خبث باطن و سستی عهد و دناءت طبع و ناپاکی سیرتش بیخبر مانده اند - و بر که دیدهٔ دلش بکحل الجواهر دانش و بینش روشن شده بمزخرفات فانیهآ او التفات تنموده ، ودل در1 محبت او نبستآ ، چه بدیدهآ سیرت3 و باصرهٔ بصیرت مشهود است که میل. شاهین ترازوی ز ندگانی بکفهآ فنا مایل تر است که به پلهٔ بقا -.
11
و هرکه از کتم عدم بوجود آمد لابد باز بعدمش می باید رفت - و اگرچه مرگ خوابیست نا مرغوب و آسایشی است نا خواهان ، اما از دائره ننا و نوات هیچکس را خروج ممکن نیست - وهر که قدم در عالم وجود نهاد لابد شربت اجلش بباید نوشید ، ولباس هلاکتش بباید پوشید - دمبدم قدم در راه فنا می باید نهاد وعنقریب بهار عمر [fol. 59b که ایام جوانیست بخزان پیری مبدل شد - آخر سفر دور و دراز آخرت پیش باید گرقت و از ودیعت حیات مستعار هیچکس را چاره نیست - هر ابتدایی را انتهایی مقرر است و بر آغازیرا انجامی4 مقدر- بیچ مشامی ازین گلشن بوی وفا نشنیده و هیچ کامی از دست ایام شربت راحتی نچشیده - عاقبت ازین5 راه خطرناک آخرت رفتنی است و دره وحشت خانهآ لحدة خفتنی - پیک اجل ناگاه در رسد و ودیعت حیات را وقتی معین و زمانی مقرر نباشد - وچون مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز آمد ، یک چشم زدن مهلت صورت نه بندد - پس هرگاه حقیقت این حال منکشف شد ، مقتضی خرد آنست که مرغ محبت دنیا را در ساحت سینه جای نباید داد و بصورت او که چون مار منقش است فریفته نباید شد و نرمی و نازکی اورا دوست نداشته - بر عمر که بمثابه ابر تابستان و نزهت گلستان و حسن خوبرویان و وفای زنان زود زوالست8 [45l. 60 a] اعتماد نباید کرد -
12
و عمر عزیز را کم9 چون برق درگنشتن است و اوقات زندکانی را که چون10 موج ناپایدار است جوهر بی بدل باید دانست - و بر نفس که میگذرد غنیمت شمرده قیمت آن باید شناخت ، که از11 زندگانی آنچه رفت12 باز آوردن آن13 از حیز امکان دور است - وآنچه مانده ، آن نیز در پردهآ غیب مستور - میان ماضی
13
1. 1814,, onits سریرت : 39 در بسته و.21014 در خاک 7.28i4,0در ommits .6 از Iid., onits .5 ر1utr., adds 1 ب4
14
چون 18ia. omits .10 ک 10id., omits .9 زوالیست و1514 8
15
11. 6 5its 18 .,13 گنشت : .12 ازia,, ei1s آن
16
بدانکه این عالم بیمدارا1 سرائیست تشنه فریب و منزلیست پرهآ فراز و نشیب - بادهآ عیش. این خیخانه را بخوناب3 غم آمیخته اند و بنای بقای این نگار خانهآ را بآب و گل ننا انگیخته اند - مستی این بزم را دربی خماریست و عاقبت این سودا را در سر بخاری - کدام دل که جگر خون نیست و کدام دیده که خون فشان ته- این توده خاک گنشتنی5 و گذاشتنیست8 و این تیره مغاک پر کردنی و انباشتنی7 ، پیوندها همه بریدنیست و خونابها همه کشیدنی - طغرا نویس ازل نام بقای جاودانی بر نامه زندگانی هیچ آفریده رقم نفرموده و نقاش صور موجودات تقش حیات بر صفعاتوجود 8 ممکنات Fol. 5887] جز بقلم2 کل شی هالک الا وجهه10 ثبت ننموده ، خیاط کارخانه قدم جامهآ وجود هیچ موجودی بی طراز عدم ندوخته و فراش سراچه11 قدرت شمع فراغتی بی تندباد محنتی نیفروخته ، کرا برداشت که نیفگند و کجا نهالی نشانید که از ییخ12 بر نکند13 ، با که تکلفی کرد که خونش نخورد و بر روی که در دولتی کشود که بزار محنت از پی در نیاورد -
17
این پیررن شوهر کش14 که دنیاش خوانند زنیست نابکار که بسی مردان را در قید کمند خود در1 آورده ، و زالیست غدار که بسیار تهمتنانرا بیژن وار در چاه بلا انداخته ، خود را در لباس تو عروسان جوان بر جهانیان جلوه میدهد ، و بزینت ناپایدار و زیور بی اعتبار دل بیخردان مغرور را در دام محبت خود می افگند - هرکه او را در عقد ازدواج کشید ، دست مرادش در آغوش آرزو نرسید - و هرکه بحباله وصالش در آورد بکام دل شبی ازو بر نخورد - بسی شیفتگان [a 59 .91] محبت خود را از18 یافتن مراد نا آمید کرده و بسیار عاشقان خود را از پای در آورده ، کودک مزاجان سر کوی لادانی در دام آفت او آفتاده بصورت
18
18i0 .4 بخواب ,181a4 .3 بر : 2 بیمدار: 105
19
کارخانه .182 4 5. 10t2, 9 .8 انباشتی .7 گذاستی است .6 گنشتی omits وجود
20
سراجه : 0 : سراحة :Orran 28 :88 11. 8.10 تقلم :4 و
21
12. 9 onnits 131 .14 نکتند : .13 برdکس و 15. 18td,, ommits 18 .16 درid. omito از یافتن مراد نا آمید کرده و بسیار
22
عاشقان خود را درعزلت دانسته در صحبت دیگران بر روی خود ببندد و سر فراغت بره زانوی عزلت نهاده خط بطالت بر صحیفه2 هوا و هوس بکشد که منافع عزلت از فواید صحبت بیشتر است - و اینکه بعضی از حکماء مدتهای متمادی در کنج غاری یا تک چاهی3 روزگار گذرانیده اند ، نظر ایشان براینمعنی بوده :
23
از فتن9 این زمانهآ شور انگیز بر خیز بهر جاکه توانی بگریز
24
ور پای گریختن نداری2ol. 58 a] 5] باری - دستی زن و در دامن خلوت آویز الهم خلصناه عن البهوا جس النفسانیة و الوساوس الشیطانیة و شرفنا بمقام الوصول و وصلنا بعالم العقول -
25
و از مردم خرد مند نزیبد که از پوشیدن خلعت لب تشاط خندان ساخته در نوشیدن جرعه محنت از دیده اشک حسرت بیارند - و به بسیاری مال شادی کرده باندک او غم خورند - و ندانند که راحت دنیا چون روشنایی برق بی دوام است و محتتش چون تاریکی ابر بی بقا - و حکما گفته اند که از پنج چیز توقع ثبات و بقا نتوان داشت : اول : سایهآ ابرکم تا در نگری برگذرد - دویم . دوستی بغرض که باندک فرصتی چون شعلهٔ برق ناچیز شود - سیوم : عشق زنان که باندک سبی تسکین رباید - چهارم : جمال خوبرویان که بآخر ناچیز شود - پنجم . مال دنیا که با خداوند خود طریق وفا یبایان برساند و عاقبت در معرض فنا آید -
26
نهی بد بخت طایفه که در اوایل حال بزحمت بسیار مال دنیا بست آورند و در اواخر کار بحسرت یشمار بگذارند - عجب از کسانیکه راحت در بسیاری مال طلبند و ندانتد که از اندک آن آسایش توان یافت- و توانگری در جمع دنیا داتند و ندانند که از اندک آن بدرجهآ بلند توان رسید - مرد آنکس را توان شمرد که رخش همت در میدان قناعت تاخته ته بوجود دنیا ابواب بهجت بر روی 81a, fo.310 al) دل بکشاید ونه بعدمش اظهار تاسف نماید-و صفحه دل را
27
به تیرنگ این پنج روزه خیال که نادان نهد نام آن ملک و مال مرقوم نساخته نقد حیات در تحصیل اسباب تجرد و ترک لوازم تعلق el, tol. 57b1جxt] در بازد و دیدهآ حرص شوخ چشم را بسوزن قناعت دوخته دست از اسباب دنیوی بشویدهو چون اکثر مردمان1 این روزگار به پیروی2 تقس جقا جوی مظهر اخلاق ذمیمه چون حقد وحسد وظلم وعجب و ریا و رعونت و تفاق وامثال اینها واقع شده اند و صحبت ایشان اززر افعی کازگر تراست و مخالطت با ایشان از مخاطرهٔ جان دادن دشوار تر - حضور در وحدت و فراغت
28
نیروی ,18i8 2 این 20d oois مردم : گ 1 xutliyar, sol. 308bl1] خوشدل و شادمان گذراند و چون کودک کم خرد همواره میان خوشنودی [25id., fol. 309 a] و دماغ خشکی و میان گری2 وخنده نباشد که اگرش خوشی دهند و یادی ترنم نمایند بخندد و خشنود گردد و اگر یادی سختی نمایند و درشتی کنند بگرید و در خشم شود - و به نصیبی که از دیوان الرزق مقسوم نامزد کرده اند خرس بوده حرص نا پسندیده را بمت عالی نام نکند وشره ناستوده را دیباچه بزرگ لقب ننهد و مزخرفات فانیه را وسیلهآ کمال ندانسته پرتو التفات بر مال و جاه دنیاوی بی اعتبار نیفگند - و مال خود آنرا بداند که از پیش فرستد و متاع خود آنرا شمرد که در عالم آخرت ذخیره نهد -
29
چه گفتار نیک و کردار پسندیده و مکارم اخلاق و ماسن آداب محالیست که حوادث روزگار و گردش لیل و نهار را دران تصرفی نیست و از شا خسار رضا میوهآ قناعت بدست آورده از شرهآ نفس و حرص مال و تمنای جاه احتراز نماید که حکماء گفته اند هر که از دنیا بکفافی قانع نشده طلب فضولی نماید ، مثابه کسی است که بکوه الماس رود3 - هر ساعت نظرش بر قطعه بزرگتر افتاده ، بخیال آن بیشتر زود تا بجای رسید که مطلوب بدست آید ، اما باز آمدن متعذر بود - ریزهای الماس پایهای او را خراشیده و تراشیده باشد وآن غافل در اندیش حرص مستغرق شده ازان حال خبر نداشته باشد و آخر بحسرت تمام دران کوه هلاک شده بحوصله مرغان مقام گیرد -
30
از زیادت طلبی کار تو آید بزیان
31
سود اگر خواهی از اندازه زیادت مطلب
32
ساقی الطاف یزدانی پر کس را در فراخور حال ساغری داده و هیچکس را ز مشرب عنایت و سر چشمه مرحمت محروم نساخت - بدانچه از دیوان خانهآ ازل حواله شده خرسند باید بود وطلب فضولی نباید کرد [1Btd, fol. 309 8] که نه هر چه از آنها بخانهٔ آرزو سر بر زند بر وقق مراد محصل تواند شد - بسیار کس از غایت حرص و شره بامید دولت در ورطه محنت ونکبت آفتاده و به وی منفعت در مهلکه مضرت گرفتار شده اند - گردنی که بسلسلهآ حرص بسته شد ، عاقبت بتیغ بیچکس را از بند تضا و قید تقدیر رهای ممکن نیست1 - و هیچ یک از افراد انسانی با مقادیر2 ازلی وقضای لم یزلی نمی تواند کوشید - و هیچ آفریده را در ارر قضا و قدر بجزة تسلیم و رضا چاره نباشد - و جز آنکه سر تسلیم بر خط حکم الهی و تقدیر ربانی باید نهاد ، مسلکی قویم و منهجی مستقیم نع4-
33
و هر چند کسی بزیور انواع دانش و فضایل آراسته باشد ، چون قضای ایزدی با او یار نباشد هیچ ثمره نخواهد دید - و از مقدمات کمال خود نتیجه ای تخواهد یافت - چه بسیار دانایان که استحقاق دولت داشته اند ، از قوت یکروزه محروم بوده اند - وبسی جاهلان بی استعداد بر سریر عزت و شوکت نشسته اند و5 بر آینه این حالت جز وابسته بحکم سبحانی و فرمان یزدانی نیست - پر گاه محتق شدکه فاعل حقیقی جز ایزد متعال نیست و اگر او خوابد [fol. 57a] مقصود بر کس بی تعب و مشقت6 بدست در آورد و اگر ارادهٔ ایزدی بحصول آن تعلق نگیرد بهچوجه جد و جهد فایده نخواهد داد - بس ذرهآ امکان8 در درگاه وجوب جز رضامندی و خورسندی هر چه کند نشان بی دولتیست - و هر چه از جاتب او در رسد بی شبه عین رحمت و محض کرامت باید دانست که اگرچه بنده بحقیقت آن و9 لطیفه که در ضمن آن مندرجست بینا10 نیست ، اما چون نیک11 نگرد یقین که صلاح حال12 وی13 دران خواهد بود - چه طبیب ناشناساکه معالجه او متوهم است مر تلخ دارو که بخوردن دهد بکشاده پیشانی گشند و منت پذیرند - دادار جهان آفرین آنچه فرستد چگونه و چرا آزردگی راه دهد -
34
بدرد و عاف ترا کار نیست خوش در کش
35
که پر چه ساتی ما کرد عین الطافست خرد مند آنسیت که از مقدرات اللهی روی نه پیچد و با مقتضیات قضها آلفت گیرد وبر چه از اقتضای قدر از بلا و عناء بدو رسد بخوشدلی و رغبت عمام در پذیرفته
36
تقدیر : 2 نیست nitsه 5
37
3 x is به بجز ba,, ooits c1 ,5 نBia, oui1s اندو
38
6. 18ia., 1 7 بی مشقتuie, ouits 9 8 ن adds را نیک oilb 8 .11 دانا ,وا1818 .10 بandedds و 5ito » و
39
13.9onils وی 12 onil5 حال
40
اگر محول حال جهانیان نه قضا ست
41
چرا مجاری احوال بر خلاف رضا ست
42
بلی قضاست بهر نیک وبد عنا نکش2 خلق
43
بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
44
پزار نقش بر آرد زمانه و نبود
45
یکی چنانکه در آینهآ تصور ماست
46
بر صفحات تصورات اهل تحقیق مصور است ک هر چه هست بتقدیر ازلی و حکم لم یزلی متعلق ست ، واصل همه قضای اللهی وحکم لم یزلی3 ست و انواع خیر و شر و اصناف نفع وضر باحکام قضا و قدر باز بسته است و بر چه [ol. 56 a] کاتب ارادت در دیوانخانس ازل بقلم مشیت بر صفحات احوال مخلوقات4 کشیده ، لابد است که در عرصهآ وجود بجلوه در آید - و احتراز و اجتناب ازان فایده ندارد - و بمقتضای قدر وقضا وسایط و وسایل ضایع5 باشد - و از بند تقدیر بچا ره و تدبیر رهائی نتوان یافت - وبسر انگشت تدبیر گرهآ تقدیر نتوان کشود که از بیابان تدبیر تا به6 سر منزل تقدیر راه بسیار است و از فضای7 اندیشه تا سرحد قضا مسافت بیحد و نهایت - وچون آفرید گار سبحانه و تعالیا حکمی بنفاذ خوابد برساند8 بمیل غفلت دیدهآ بصیرت بینایان را خیره گردانیده ، نه دیدهآ بصیرت را روشنای ماند و نه تدبیر خرد نفع رساند - چون حاکم9 نافذ امرر قضا سلسلهٔ ارادت در جنباند ، ماهی را از قعر دریا بفضای هوا رساند - و مرغ را از اوج بوا به حضیض زمین بکشاند10 - بی مقتضای مشیت ربانی هر وقمی که اندیشآ رنگ آمیز بر لوح [o. 56 1] خیال کشد ، بآخر نقش11 خرابی پذیرد - و پر افسون که عزیمت خوان تدبیر12 پیش آورد عاقبت رنگ انسانه گیرد-
47
کس : .2
48
1 0 onits 2.1 فصل سیوم:
49
3. 1Bid., onmita 1 40 حکم لم یزلیid., منافع ,.7814 .5 ممکنات
50
6. oonita 7.1 بdtad, رسانید : 1 .8 قضای
51
که این کجاست ز آرام و آن کجا زسفر
52
سفر مربی مرد است و آستانهٔ جاه
53
سفر خزانهآ مالست و اوستاد هنر
54
در خت اگر متحرک شدی ز جای بجای
55
نه جور آره کشیدی و نمه جفای تبر غرض که چون ارتکاب مشقت کار مردان2 مرد و پیشه شیر مردان نبرد است ، مرد آنکس را توان شمرد که نخست دل از جان برداشته قدم در میدان طلب نهد واز تحمل مشقت نترسیده تا ممکن و مقدور باشد لازمهٔ سعی و جهد بجای آورد که حال از دو بیرون نخواهد بود : اگر چنانچه با شاهد مراد هم آغوش شد فهو المراد ، والا عذر او نزدیک عقلاء [fol. 55 8] واضح خواهد بود - و علو همت او در طلب مفاخر ومعالی3 بر ضمایر هویدا - گردن چرا نهیم جفای زمانه راهمت چرا کنیم بهر کار مختصر یا وکوه را بگذاریم و بگذریم سیمرغ وار زیر پر آریم بحر و بر بر مراد برسر کرددن نهیم پای یا مرد وار بر سر همت نهیم سر لاف اتحاد و یکانکی زننده - و هر کاه کسی حاجتمند شد و عماذا بالله غبار ادبار دیدهآ اقبال او را تیره ساخت ، جمعی که چون ثریا صحبت او را انتظام دادندی مانند بنات النعش متفرق گردند ، برای آنکه دوستی مردم روزگار و محبتهای ابل زمانس بغرضهای نفسانی و نفعهای دنیوی مقصور باشد -
56
حطامی که هست مینوشند همجو زنبور بر تو میجوشند
57
باز وقتی که ده خراب شود [4o1. 54 8] کاسه چون کاسه رباب شود
58
ترک صحبت کنند و دلداری دوستی خود نبوده پنداری
59
باز را بسبب آن بر ساعد2 سلاطین جای مقرر شده که سر بآشیانه فرود نمی آرد و جغد بواسطهآ آن در پس دیوار خواری مانده که دل از ویرانه بر نمیدارد -
60
چون کسی در غربت بورطه9آ محنت آفتاد ، قطع نظر از دولت مودب و مهذب گردد3 و او را تجربهای که مدت العمر بدان فایده توان4 گرفت ، حاصل آید ، و محنت مسافرت او را پخته سازد - مجملا هیچ سایه پرور5 مرکب آمید در میدان مراد نتازد - وسفر آدمی را از حضیض5 خمول و رزالت باوج عزت و جلالت رساند - و ترقیات تمام آدمی را در سفر دست دهد - چنانکه گفته اند السفر وسیلة الطفر ، شمشیر تااز غلاف بیرون نیاید در معرکهآ مردان سرخرو نگردد ، آسمان [ol. 55 a] که پیوسته در سفر است از همه بالا تر است و زمین که همواره در سکون ست پایمال هر اعالی و دونست - نه بینی که پیاده از سفر شش منزل از پیادگی مرتبهآ فرزینی یابد و ماه سبک رو به سیر چهارده شب از مرتبهآ بلالی بدرجهآ بدری رسد - حسابی نگیرند1 - و یقین باید دانست که ترق برهٔ درجات شرف بزحمت3 بسیار دست دهد - و تنزل از مرتبهآ عزت باندک کلفتی میسر شود - چنانکه سنک گران را بمشقت از زمین توان برداشت ، [2ot. 53 b و بآسانی بزمین توان انداخت - و بواسطه اینست که جز مرد بلند همت که تحمل محنت داشته باشد کسی دیگر بکسب معالی رغبت نمیتواند کرد -
61
هر که ترسید از جفای خارقدحی باده مراد نخورد
62
و اگر چنانچه در وطن امکان ترق نبوده باشد ، ترق کلی خواه از روی صورت وخواه از راه معنی در سفر دانسته بمصداق قل سیر و فی الارض4 قدم بیرون گذارد -
63
بیت5
64
ای که داغی زوطن5 مر همش از غربت2 جوی
65
گو مشو[د] پارهآ بمرگ تو گریبانی چند
66
پر چند سفر در ختیست که جز میوهآ فراق بار نیاورد - و غربت ابریست که بموجب مضمون الغربة کربة والفرقة حرقة جز باران مذلت نبارد8 - و تفرج اطراف عالم و تماشای10 ریاض ارم با یاران همدم و دوستان محرم خوش آید11 - و چون کسی از سعادت دیدار والدین و اخوان و دوستان محروم شد ، پیداست ک درد آن بتفرج آنها چه مقدار درمان [542 .51] پذیرد و ربخ او را13 ازان مشاهده چه مایه شفا پدید آید - چه درد فراق یاران و ربخ هجران دوستداران صعب ترین همه دردها وسخت ترین سایر13 رنجها ست - و در غربت هر چند رفاهیت و فراغت تمام حاصل بوده بعشرتی کامل روز گار گذرده1 ، بی دیدار یاران جانی و مصاحبان روحانی چشمهآ عیش او تیره و دیدهآ بخت او خیره خواهد بود - اما چون روز گار آراسته و مال و خواسته16 باشد همم کس اظهار دوستی کنند18 و
67
1. 18i4, 218 بکیرندil, ounits 18 .3 برi8. برحمت
68
ra027 : 69:29 : 20 : and 30 : 42 5. f onits بیت
69
6. 18ia., 18 7 واطنi, 1 .8 غریبid, 18 .9 یارهi4., نیارد
70
10. 18id0 10 110 تماضایir, ه 6 .12 آمدmils را را از1 دست بداشت ، هر چند2آ زود تر بمقصود رسید ، هیچکس را بی تگاپوی3 بلیغ آفتاب [ol. 520] مراد از آفق آمید طالع نشده و بی جست و جوی کامل مقدمم رجا نتیجهآ حصول مقصود نداده -
71
اگرچه آنچه مقرر شده است از مکمن8 غیب بظهور میرسد و آنچه روزی نشده چندانکه در جست و جویش7 سعی نمایند بهیچوجه فایده ندارد - وبی مظاهرت الطف ازلی و فیض لم یزلی سهم سعادت بهدف مراد نمیرسد - ولیکن جد و جهد را دخلی عظیم است - بر که آسایش الخمول راحه طلبده ، دایم الوقت در زاوئ خواری و ناکامی خواهد ماند - و آنکه از خارستان9 و الشهرة آفة نه اندیشد ، باندک فرصتی گل مراد چیده ، در چمن عزت بر مسند دولت خواهد نشست - کل طرب بیخار تعب نتوان چید و در گنج مراد جز بکلید ربخ نتوان کشاد - هوس استراحت مقدممآ خست و دناعت و10 ارتکاب مخاطرت نشانهآ دولت و عزتست - [a 53 .45] نوش تاز11 و نعمت بی نیش آزار و محنت نیست - و هیچکس را12 بی کشیدن رنجهای بیشمار و چشیدن شربتهای ناگوارة1 دست بدامن مقصود نتواند رسید14 - و از جام آرزو بادە16آ مراد16 تتواند نوشید - مرد آنست که کمر سعی بر میان بسته بطلب بر خیزد - و همت بلند داشته بکارهای خسیس راضی نشود و منازل ادانی و ارازل نپسندیده چون عجایز بجزویات17 سر فرود نیاورد- که هر که درجهآ بلند یافت ، هر چند چون گل کوتاه زندگانی باشد ، خرد مندان بسبب ذکر جمیل او را دراز عمر شمرند وآنکه بدناعت و دون همتی سر فرود آورد ، چون برگ نار اگرچه دیر بهایده1 ، نزدیک اهل19 فضل قدری نداشته باشد - و از وی
72
1 6 onits 2 از. o1nita بی تگیوی سعی : 0 .3 پر چند 4. 1id, 15 60 جار : 14 0 چمن دادند گل را زانکه او گلid. یکمن
73
7Onits 15 .9 راجه طلبید : ک .8 یشid , onnits و
74
را Tbid., ornmits 12 باز و.1l. 1did و ad., onnitsط1 10
75
نشاط : 15 .16 ساغر: 15 رسانید : 14بدگوار : 0 .13 بیچ حاجتش روا نکرده ازو بر بخند - چا هر خواری که بادمی [ ot. 51] میرسد ، منشاوش طمعست - عز من تنع و ذل من طمع - مجملا اگر کسی به بیماری در ماند که آمید صحتی نباشد و یا بغربتی2 آفتد که نه روی باز گشتن باشد و نه اسباب اقامتش میسر شود ، آسانتر با شد از تنگدستی ، چه دست در دهان مار کردن و برای خود زهر هلاهل بیرون آوردن و از شیر گرسنه لقمه ربودن و با پلنگ خشم آلود همکا سه بودن آسانتر از احتیاج ، همچوؤ خودی بردنست - و مرگ بهمه حالت بهتر ازین حال تواند بود -
76
چون سنت اللهی بران جاری شده که ظهور اکثر حالات این جهانی باسباب وابسته است - وحق سبحانه و تعالیل مدار عالم بر اسباب و وسایط4 گذاشته - واگرچه قدرت او بی سبب مهم تواند ساخت - اما حکمت اللهی آن اقتضا کرده که اکثر مهمات بسببها ساخته و پرداخته گردد و بسبب آن قاعده اناده و5 استفاده مهید یابد - بس اگر کسی سبب فایدهآ دیگری تواند شد بهتر از آنست [2 52 .0]م که به سبب دیگری فایده بگیرد خیر الناس من ینفع» الناس -
77
کسی کم قادر باشد و مکن بود3 که نفع بدیگری رساند، حیف باشد که کاهلی ورزیده از دیگری نفع گیرد - تا بر اوج مراد بکام دل ترق توان کرد ، در حضیض خست و دناءت بنا کامی سیر10 کردن حیفی عظیم باشد - و تا در چمن آسایش گل عشرت تماشا11 توان کرد ، قدم در خارستان محنت12 نهادن غبنی13 فاحش- اما بباید دانست که جد و جهد آدمی را بسر منزل 14 مقصود رساند - و بیابان مجاهده را بقدم سعی قطع کردن جمال مراد بنظر مشاهده در آورد - هر که در میدان بمت علم جهد بر افراشت و در ارتکاب محنتها15 صفت تن آسانی و فراغت 1 28id,, onits 18 ,2 هرia0 واسایط :ک1 40 بهمچو : 0 .3 بغریبی . 2Bi, ommits6 و. fi, 7 تنفعi4., onni1s لقمه :89 بیت
78
9. onits 18 .11 سپردن : 6 00 و ممکن بودid0 تماشان t2 4 : 15 13 محبتi8d. 8 .14 عبنی o0i15 منت :1 .15 منزل آفت [b 50 .]25]) و قاطع زور و حمیت و سبب خواری و مذلت - و پر که در دایرهٔ احتیاج پای بسته شد چاره1 ای ندارد جز اینکه پردهآ حیا از پیش بردارد - و چون رقم الحیاء من الایمان2 از ورق حال او محو شد ، زندگانیش منغض گردد و به ایذاة و آزار مبتلا شود - شادی رخت از ساحت سینهآ او برگیرد و لشکرغم بر نهادر4 خاطر او استیلا یابد و5 شمع خردش بی نور بماند - و ذهن وکیاست و فهم وفراستش روی بقصور نهد - منافع تدبیر درست در حق وی نتیجهآ مضرت دهد- باوجود امانت در معرض تهمت وخیانت آیده - گمان نیکو که در حق او مردم را بودی منعکس شود. اگر گناه دیگری کند ، جنایت بر او موجه7 گردد - و هر صفتی که توانگر را مدح و ثنا گویند ، مرد بی چیز را موجب8 طعن و مذمت باشد - مثلا اگر جرأت نماید حمل بر تهور کنند ، و اگر سخاوت ورزد ، اسراف نام کنند- و اگر در حلم کوشد عجز و بی غیرتی8 شمرند- و اگر بوقار گراید10 [ol. 51 a] گرانجانی و کابلی گویند واگر زبان آوری و فصاحت ظاهر کند ، بسیار گویی لقب نهند. و اگر به مامن خموشی گریزد، نقش کرمابه اش11 گویند - و اگر کنج خلوت گزیند بدیوانگی نسبت دهند و اگر بخنده رویی وآمیز کاری پیش آید ، از قبیل بزل و مسخرگی دانند - و اگر در خوردن و پوشیدن تکلفی کند تن پرورش گویند - و اگر با جبه و لقمه در سازد منکوب و مفلوکش تصور کنند- و اگر در یک مقام ساکن شود خادم12 و سایه پرورش گویند - و اگر عزیمت13 سفر نماید سرگشته و آواره گویند و بخت برگشته اش نامند14 - واگر در مجردی گذراند15 ، گویند تارک سنت است - و اگر کد خدا شود گویند بد نفس و بندهآ شهوتست -
79
حاصل الامر ، مرد محتاج نزد ابناء زمان مردود و بیقدر باشد - و اگر باین حال عیاذا بالله طمعی از وی10 فهم کنند ، دشمنی او در دلها متمکن گشته
80
الحیأمن الحیأ من الایمان «248idچاره جز این ندارد ,1014 10
81
بدانکه اهل دنیا جویای2 یکی ازین سه مرتبه باشند ، اول : فراخی نعمت و سهولت اسباب آن واین مطلوب جمعی باشد3 که همت ایشان در توشیدن و پوشیدن واستیفاء لذات نفسانی مصروف باشد - دویم : رفعت منزلت و ترقی رتبت ، و بزرگی جاه4، واین طایفه اهل جاه ومنصب باشند و بدین دو مرتبه نتوان رسید الا بمال - سیم : یافتن ثواب آخرت و رسیدن بمنازل کرامت - و این گروه اهل نجات و در جاتند ، وحصول این مرتبه نیز بمال حلال میسر تواند شد نعم المال الصالح للرجل الصالح ، مجملا مال سرمایهآ دنیا وآخرت می تواند شد -
82
و هر چه از مراتب جهان کسی خوابد بسبب مال بدست میتوان آورد- [4ol. 50 a] و شخص متاج چنانچه از لذات دنیا بی بهره است ، از درجات آخرت نیز عروم باشد، و موید اینمعنی است ظاهر حدیث نبوی که الفقر سواد الوجه فی الدارین5 ، زیرا که شاید در طلب روزی بر وجه نا مشروع شروع نماید که موجب نکال و وبال آنجهانی گردد و6 چنانچه درین عالم به محنت افلاس گرفتار است ، در عقبی نیز بزندان شقاوت ابدی محبوس باشد - گفته اند کم7 بر ک، مال ندارد چون مرغ بی بال و پر است -
83
مال سرمایهآ جرأت وپیرایهآ قدرت وصیقل رای و پشتیبان قوت است - هر که مال ندارد یار ندارد ، و مرد تهی دست مفلس پرکاری که کند با تمام نرسد و هر آرزوکه از سویدای دل او سر بر زند بحصول نه پیوندد - چنانکه بزرگان گفته اند هر که برادر ندارد هر جا که آفتد غریب باشد - و هر که فرزند ندارد ، نام و8 ذکر او از صنحە9 روزگار محو شود - و پر که بی چیز بود نه از عمر خود تمتع یابد و نه از دوستان خود بهره - درویشی ظاهر و احتیاج اصل همه بلا باست، و واسطه دشمنی خلق وبر دارندهآ حجاب حیا و مخرب بنای مروت و مجمع شر و
84
در مذمت و تنگدستی وسعی نمودن در طلب دولت : 3 .1
85
4. 18id, بزرگی و جاه جویان : 200
86
بزرکی وجاه «10t4 40 باشند :ک1 30جویان : 0 .
87
5. oits 1 .6 و مویداینمعنی - فی الدارینdiad., omitsو
88
وحکما گفته اند ک دوستان سه گروهند : دوست خالص، و دوست دوست، و دشمن دشمن - و دشمنان نیز1آ سه فرقه اند : دشمن ظاهر، ودشمن دوست ، و دوست دشمن - یار خود آنکس را باید دانست که یار دوست تو باشد - و دوست خود کسی را باید شناخت که در طلب رضای یار تو میکوشیده باشد - هر که بدوست تو پیوندد ، دوست داشتن تو نیز او را واجبست . اگر همه اغیار بود وهر که از وببرد ، بریدن تو نیز از وی لازمست - اگر همه خویش و تبار [o. 49 b] (1aeunma) باشد
89
پند حکیم محض صوابست و عین خیر فرخنده بخت آنکه بسمع رغا شنید
90
آنگ زبانش دگر و دل دگرتیغ بباید زدنش بر جگر
91
حسن عهد و وفا کار جوان مردان صاحب کمالست و ازین است که آزاد مردمان2 زود دوست شوند و دیر دشمن گردند ، چون کوزهآ زرین که دیر شکند و زود باصلاح آید - وسفلگان دیر دوست شوند و زود بنای دوستی ایشان منهدم گردد - چون کوزهآ سقالین که زود3 شکند و بهیچ روی مرمت نپذیرد -
92
و حکماء گفته اند کم دوستان دو نوع باشند -
93
اول آنانک4آ برغبت تمام و صدق [ot. 47b کامل و میل خاطر بی شایبهآ غرض و ریا بجانب موالات5 و مودت گرایند و6 دوستی ایشان برای مراعات وقت و مصلحت زمان وجاه و مال دنیوی نبوده باشد -
94
دویم . آنانکم7 بنا پر اغراض طرح محبت افگنند -
95
طایفه اول که بصفای نیت وخلوص عقیدت افتتاح ابواب مودت کرده باشند ، در همه حال اعتماد را شایند وبهمه وقت از ایشان ایمن توان بود - و5 بر محبتی که از ایشان بظهور رسد از صمیم قلب خواهد بود . اما جمعی که بنا بر اغراض طرح دوستی افگنده باشند ، حالات ایشان بر یک قرار نخواهد بود ، هنگام مباسطت بساط نشاط بگسترند ودر وقت8 مهلکت و مخافت بنظر بی التفاتی18 بجانب دوست نگرند و مرد خردمند دل در محبت11 چنین دوستان نبندد -
96
و گفته اند آنکه دوستی برای مراعات وقت و مصلحت زمان داشته باشد [fol. 48 2] مانند صیادیست که دانه برای سود خویش پراگند نه بجهت سیری مرغ - و چون این دوستی بغرض آمیخته است یمکن که سر انجام آن بعداوت کشد . بس باید که چون کمال فتوت و وفاداری و هوا خوابی و محبت دوستی معلوم کنی و بدانی کس محبت. او خالی از ریا است و ثمرهآ دوستی و نتیجهآ مودت
97
سیم : آنکه اگر احیانا در بارهآ تو احسانی کند در دل ندارد -
98
چهارم : اگر از تو نفعی و همراهی بیند او1 را نراموش تکند -
99
پنجم : اکر سهو و خطای از تو بیند بر تو نگیرد و قطع اختلاط نکند - و
100
چون عذر خواهی کنی2 قبول کند که آدمی جایزالخطاست -
101
ششم : این که مکارم اخلاق و محاسن صفات در طینت او3 سرشته بنای
102
دوستی و مودت را بی غرض وریا استحکام داده باشد -
103
که صحبت چنین کس که از صدق نیت و صفای طویت بود ، از مغتنمات روزگا راست و هر آینه بصفای صحبت اوه غبار ملال [4o1. 46 1] از آینهآ دل محو توان کرد و بنور حضور او ظلمات اندوه از هوای سینه مرتفع توان ساخت و کلیه در آداب مخالطت و مصاحبت، باعتقاد مسود این اوراق ، وفا و حقیقت و بانجام رسانیدن دوستیست که مشام هر جان که بوی وفا نشنیده ، از روایح ریاحین محاسن آداب نصیبی ندارد - ودیدهآ هر دل که رنگ وفا ندیده ، از انوار مکارم اخلاق بی بهره بود -
104
وقا مشاطهآ عروس کمال است و خال رخسار حسن و جمال - هر گلزار که درو نهال ونا پرورش نیابدة بیچ مرغ دل بر شاخسار محبتش مترنم نگردد - وسمت نفاق و بیوفائی داغ شقاوتیست که اثر آن جز بر ناصیهآ حال بی دولتان ظاهر نگردد . ووصف پیمان شکنی رقم مذلتی است که جز بر لوح جبین6 خاکساران مرقوم نشود - چهرهآ هر عهدی کم آرایش از خال وفا یابد ، مرغ دل هیچکس از رشتهٔ محبت او رو برنتابد7 - وهر رخسار [fol. 47 a که از خال وقا خالی باشد ، بیچ صاحب نظر پرتو التفات برو نیندازد - بر که بعذر و نفاق شهرت یافت ، هیچ صاحب دل رغبت صحبت او نکند - و آنکه بر بد عهدی و بیوفائی موسوم شد، نزدیکر بیچکس بدرجهآ قبول نرسد ، بلکه اجتناب از مقالات او لازم شمرند وانکار بر افعال و اقوال او واجب دانند -
105
2. did., ormits کنی 10 oits او را
106
4. 3onits او در آفتد که ملاح تدبیر از خلاص کردن او عاجز باشد و رشته حیاتش بوجهی گسیخته گردد که سرالگشت تفکر در پیوند آن1 متحیر گردد - و گفته اند که با مار افعی زیستن ازان بهتر که بناکام در یار بد نگریستن6 - چم هیچ رنجی نفس را بدتر از همنشینی ناجنس تیست -
107
اگرچه اکثری از ال زمانه3 این حال دارند که بر دوستی ایشان اعتمادی نیست و دوست خالص حکمر کیمیا گرفته است و محبت بی علت چون عنقا روی بآشیانه عدم نهاده ، ویار موافق و دوست مشفق جستن ، آهن سرد کوفتن و کشتی بر خشک راندن واسب [ 4o. 45] بر روی دریا تاختن است و از مردم دنیا حسن عهد طلبیدن همان مزاج دارد که سهیل را با ثریا جمع کردن - و از اهل روزگار چشم وفا داشتن چنان باشد که نهال گل در آتش گلخن نشانیدن -
108
و گفته اند که مهر وکین اهل روزگار دربی اعتباری حکم تقرب سلطان و جمال خوبان و وفای زنان و تلطف دیوانگان و سخاوت مستان و فریب دشمنان دارد که بر هیچ یک اعتماد نتوان کرد و دل در بقای آن نتوان بست- چه وفا دارویست4 که در طبلهٔ عطاران روزگار5 یانت نشود - و حسن عهد جوهری که در خزانه زماته موجود8 نباشد - وفا ثانی سیمرغست که ازان7 جز نامی در جهان نیست و نیکو عهدی بمثابهٔ کیمیاست که کس را برحقیقت او نشان نه . وه برکه درین جست و جو تگاپو کرده بر مصادقت ابنای روزگار اعتماد کند و مرافقت وموافقت اخوان9 زمان را وقعی10 نهد بر خود خندیده [or. 46 a] جهل خود را خاطر نشان اهل خرد کرده باشد - اما هر کس که11 باین شش خصلت آراسته بود در دوستی او قصوری نیست و اختلاط را شاید -
109
اول : آن که اگر بر عیب تو اطلاع یابد ، در اظهار آن کوشیده ترا در
110
دفع آن ترغیب نماید -
111
دویم : آنکه چون بر بنری واقف گردد یکی را بده بار12 نماید
112
1. 18id.. 3 در باز نگریستن :»2او. a8ds این زمانه
113
موجود o1nits ک عطار و روزگار و.18i4 5 وفادار رویست : .4
114
دفعی ,.1814 .10 ابنای ,.18id .9 و dta, enits 8 ازو : .7
115
11. 6onite91 1 کهiad.باز و راغلب آنست که این کس بتدبیر ناتص و رای ناصایب او بمضیق خطر گرفتار آید - و نیز گفته اند که از اهل روزگار [442 .451] جمعی که دعوی دوستی میکنند بر سه تسم انقسام می یابند - بعضی بمثابهآ غذا اندکه از وجود ایشان چاره تباشد1 وبی مشاهدهآ پرتو جمال ایشان شمع صحبت نورنبخشد وگروهی بمنزلم2آ دارو اند که احیانا بدیشان احتیاج آنتد وجمعی چون دردند که بیچ زمان بکار نیایند و آنجاعت ابل ریا و تفاق باشند که نه بر دوستی ایشان اعتماد توان کرد و ته بر دشمنی ایشان -
116
بس خرد مند آنست که دو سه روزی که رقم هستی بر صفحهآ وجود3 او نگاشته شده ، دامن دل از صحبت خردمندان در نه پیچد ، وبا خرد مندان مصاحب شدن و کلمات ونصایح ایشان را پیشوای کاز خود ساختن سرمایهآ سعادت و اقبال و وسیله وصول بمرتبهآ کمال تصور نماید و صحبت اخیار ومباشرت4 ابرار را سبب اکتساب فضایل و فواضل و رابطهٔ اجتماع در سلک اعالی و افاضل میدانسته [b 44 .5]] باشد که فایدهآ مصاحبت ایشان بسیار و متفعت مجالست اینان5 بیشمار است ، و صحبت نیکان کیمیای سعادت و ملاقات اخیار راهنمای سرمدیست ، و باید که جهد کند که رفیق شفیق بدست آورده از دشمنان دوست روی بپرهیزد - ودر دوستان خالص و یاران موافق آویزد وطرح دوستی با خداوندان عقل افگنده ، از صحبت جاهلان بفرسنگها بگریزد و از مردم ناپاک و» بد گوهر ، زشت سیرت اجتناب کرده ، گوهر قیمتی نفس نفیس را در سلک مردم سفله طبع ، دون همت ، لئیم مشرب منافق انتظام تدهد که چنانچه صحبت اخیار و ابرار را منفعت بسیار است ، مصاحبت نا اهلان7 واشرار را نیز مضرت بی نهایتست - و همچنانکه میل بصحبت اخیار واجست ، از معاشرت اشرار نیز احتراز لازست ، چه صحبت مؤثر است - همچنین که همنشینی نیکان فواید کلی دارد اختلاط بدان [2 45 .2] نیز نتابج نالائق بظهور میرساند - و همچنانکه صحبت نیکان سبب مزید دولت ومسرت است ، مخالطت بدان نیز موجب ضلالت و مذلت استه - و صحبت بدان زود تراثآر کند وضرر ایشان در اندک زمانی بظهور رسد - وبی شبه پر که از مصاحبت9 نا جنس احتراز نکند ، کشتی عمرش بگردابی یافتم باشد ، راحت روح و مدد2 فیض و3 فتوحند - و در دنیی4 بیچ شادی چون شرف مجالست ایشان نتواند5 [2 43 .91]] بود و هیچ محنتی با فراق ایشان برابری نتواند6 کرد - اما بباید دانست که بر کس دوستی را نشاید -
117
و حکماء در باب دوستی میزانی نهاده گفته اند که دوستی با یکی ازین سه طایف واجبست - اول . ارباب علم و فضیلت که ببرکت صحبت ایشان سعادت دنیوی و آخروی حاصل شود - دویم ، اههل مکارم اخلاق که خطای دوست را پوشانیده نصیحت از یار دریغ ندارند - سیم : جمعی که بی غرض بوده بنای محبت و دوستی بر صدق و اخلاص نهند - وچنانچه دوستی این سه طایفه واجبست احتراز نیز از سه طایفه لازم است -
118
یکی8 : نا سق و اهل نجورکه همت ایشان بر مشتهیات نفس مقصور بوده ، صحبت ایشان نه سبب راحت دنیی وته موجب رحمت آخرت باشد -
119
دویم9 : دروغ گویان و ارباب نفاق که صحبت ایشان عذاب الیم و معاشرت با ایشان بلای عظیم است [1ol. 43 8] که پیوسته با دیگران از تو سخنان غیر واقع باز گویند10 و از دیگران پیغاسهای فتنه آمیز وحشت انگیز بخلاف راستی باز نمایند -
120
سیم11 . ابلهان و بیخردان که نه در جر منفعت بر ایشان اعتماد توان کرد ، و نه در دفع مضرت - و بسیار آفتد که آنچه عین خیر و نفع تصور کرده باشند محض شر و ضر آفتد و نکته درین که گفته اند :
121
مصرع : دشمن- دانا به از نادان دوست
122
این تواند بود که دشمن چون بحلیهآ عقل آراسته بود ، دور اندیشی را12 شعار خود ساخته تا فرصت نه بیند زخم نزند ، و از حرکات و سکنات و افعال و اقوال او آثار انتقام مشاهده کرده خود را محافظت توان کرد - اما دوستی که از دولت دانش بی بهره باشد ، هر چند در تدبیر مصالح و سهمات مدد نماید18 مفید نیاید -
123
و 1bid., onits .3 مدد id., onits 2 برورشن پذیرفته ,.14ظ] .
124
4. 7id.18 .5 وی وim., نتوانند و.181 .6 نتوانند تعالی خوابد داد او را آنچه در دنیی و عقبی شاید و بکار آید - و پادشاه نیز روز بروز در ازدیاد تقرب1 و عزت او کوشیده پیوسته مایل صحبت او خواهد بود و بمیامن این آخلاق نام نیکو و ذکر جمیل او سالهای سال وقرنهای بیشمار در صفحهآ روزگار مثبت بوده عند الخالق والخلایق مشکور و مستحسن خوابد بود - نیک ارکنی بجای تو نیکی کنند باز ور بدکنی بجای تو از بد بتر کنند امروز بستی از بد و از نیک بی خبر روزی بود کم از بد و نیکت خبر کنند بصواب نزدیک و صلاح دران باشد ، آنرا در چشم وی آراسته گردانیده قواید و منافع آنرا در نظر وی در آورد1 ، تا شادی او بخوبی و راستی تدبیر او2 بیقزاید -
125
و بطریق ملایمت [b 40 .51] ظلم را در نظر پادشاه نکوهیده ساخته ، عدل را بتعریف و توصیف در دل او شیرین کند که اگر چنانچه پادشاه را بر ظلم ترغیب نماید او نیز دران مظلمه شریک باشد و از زنگار غرض دل خود را تیره نگردانیده جمال صواب را مشاهده نموده در نظر پادشاه جلوه نماید- و آنچه او را بخاطر رسد که موافق صلاح دولت بوده باشد بعرض رسانیده ، بهیچوجه طریق مناصحت فرو نگذارد - و بر کما هی احوال هر کس اطلاع یافته ، حقیقت هر یک از ملازمان را معروض دارد ، تا پادشاه اتباع و لواحق خود را نیکو شناخته بر اندازهآ اخلاص وتمیز و رای و تدبیر هر یک واقف شده3 ، هم از خدمت ایشان اتتقاع گیرد وهم نراخور استحتاق هر یک را بنوازد . اما تا بار ها شخصی را تیازموده یاشد و وثوق و اعتماد تمام بران شخص نداشته [o1041 2] باشد ، او را تعریف تکند که بوقت آزمایش شرمنده نشود -
126
و چون تقرب پادشاهانرا اعتباری نیست و هر عملی را عزلی و بر دولتی را نکبتی در پی بست و در اندک فرصتی رقم نا آمیدی بر صفحهآ بختیاری و کامگاری کشیده میشود ، باید که باقتدار و اختیار خوده مغرور نشده تکیه بر عزت و احترام نکند واز رجوع خلق و تردد مردم به تنگ تیامده بوقت ملاقات با هر کس گره بر پیشانی نزند و5 بدان مقدار که تواند با مردم نیکوی کرده با زیردستان چنان زتدکی کند که خواهد6 زیردستان با او معاش کنند که فایده تقرب و اختیار بدرگاه سلاطین آنست که فواید احسان بخاص و عام رسانیده ، خورد و بزرگ را شرمندهٔ احسان و نیکویی خود کندا - هر که نیکی میکند بخود میکند و پر که9 [1o. 41b] خود را باین اخلاق وصفاتی که مذکور شد موصوف ساخت ، خدای جریدهٔ روزگار بگذارد ، خود را در ورطهآ فنا بیندازد که باوجود این از حقوق نعمتهای ایشان یکی1 نگذارده2 باشد -
127
و بنای کار خود بر امانت ودیانت و راستی نهاده بشعاع شعلهآ رشوت دیدهآ امانت خود را خیره نسازد - و حرص فتنه انگیز وطمع فریبنده را بر عقل راهنما مستولی نساخته کمر طمع نبندد - تا بمضمون عز من تنع3 و ذل من طمع ، لباس عزتش به پلاس مذلت مبدل نشده ، از تیرگی ضمع غبار خواری بر دیباچهآ احوالش [fol. 39b] ننشیند- و حکماء گفته اند که امانت رکن اعظم ست از خصایل حمیده و دیانت اصل محکم است از اخلاق پسندیده - امانت ودیانت را علامت ایمان گرفته اند و امانت صفتی است که مردم خوار را4 عزیز گرداند و خیانت مردم عزیز را خوار سازد - بس باید که از جادهآ راستی بهیچ وجه انحراف نورزیده ، سیرت خود را بر قانونی نگاهدارد که سبب نیکنامی صاحب و آبادانی مملکت و خشنودی خلایق باشد - و راحت و آسایش را بخود حرام کرده جهد کند که همیشه حاضر باشد - و از دروغ گفتن که قبیح ترین افعالست اجتناب نموده در برابر ملک را ستایش نکند که خوش آمد صریحست -
128
و آداب نصیحت بجای آورده سخن برفق و مدارا گویده واز عنف و درشتی بجانب لطف و نرمی مایل بوده ، جانب تعظیم را رعایت تمام کند - و از جرات و گستاخی احتراز لازم داند و اگر در قول و قعل بادشاه خللی مشاهده نماید [ol. 40 a] و یا ملک خواهد کمه در کاری خوض نماید که عاقبتی وخیم و خاتمتی مکروه داشته باشد و مضرت او بصاحب عاید شود ، بعبارتی شیرین و رفقی سمام ضرر آنرا باز گفته در تنبیم7 آن بمدارا8 بکوشد ، و مثلهای شیرین دلفریب آورده8 معایب دیگران در اثنای حکایت تقریر کند و آنچه بصواب نزدیک باشد باز نموده از سوء 10 عاقبت آن او را بیاگاهاند11 و وج12 فساد آنرا روشن ساخته ، تا استقامت در رای و تدبیر وی13 پدید نیاید دست باز ندارد که اگر شرط امانت و نصیحت بجای نیاورد14 او دشمن ملک باشد - و اگر چنانچه کاری کند کن
129
1 5mite 18 2 یکیid.قع «.1814 .3 بگذارده و
130
5 5its 28 .6 گویند : .5 راia4,, onits خواهد ک
131
آورده 5omi1s ,,18id 9 بمدا ,.18i .8 دفع و5ر
132
وجس 5mits ,1ia 13 نکابدارد : گ .11 سوی عاقب: ن . ف
133
pa., 5i1e 14 وی. bid.، نیارد a 5rito tlhe folleriae او
134
بر که در خدیت بلوک بمرتبهآ تقرب رسد بعله دوستان و دشمنان مک خصم او شوند - دوستان از روی حسد بجهة جاه و منزلت1 و دشمنان بجهت مناصحت وی در مصالح ملک و ملت - و هر گاه اجاع بر عداوت متعقد شد الیته ایمن تتوان بود و خوشدل نتوان زیست ک2آ اگرچه پای بر فرق کیوان نهد سربسلامت تبرد - والممخلصون علی خطر عظیم از آنست کم اهل حقیقت پشت بدیوار امن و راحت نهاده اند و روی از دنیی تا پایدار بر تافتم3آ عبادت خالق را بر خدمت مخلوق گزیده اندکه در حضرت عزت سهو و غلط و غفلت4 روا تیست و ظلم وستم جایز نه ، جزای نیکی به بدی و پاداش طاعت بعقوبت نبنددة - و در احکام بادشاه پادشاهان از سمت عدالت گریز نباشد -
135
چه اکثر کارهای خلایق بر خلاف صفت خالق [ol. 38b] بانواع اختلاف و تفاوت آلوده است ، و از اتفاق و ملاحظهآ استحقاق بر طرف6 افتاده ، گاه مجرمان لازم العقوبت را جزای کردار مخلصان صافی طویت ارزانی دارند وگاه ناصحان واجب التربیت را بعذاب ذلت خاینان مؤخذ7 نمایند - کسی باشد که خزاین روی زمین بخازن شاه سپارد ییک جو منت ندارند و دیگریرا بد شنامی سر رقعت با وج عزت بر آرند - بی نیازی بین و استغنا نگر خواه مطرب باش و خواهی نوحه گر
136
پس پر کس را تقرب ملوک حاصل شود ، چون میامن عواطف ایشان بمثابهٔ عزیز محترم9 و تامی گردیده است که در ظل دولت و سایم 10 ملازمت ایشان پای افتخار بر قرق اکفا واقران نهاده ، باید که حقوق اعطاف و اکرام ایشان را نابود ندانسته ، همت خود را بر متابعت ایشان مقصورگرداند و باخلاص واعتقاد [ol. 39a] و دولتخواهی تمام خدمت کرده در هیچ باب مصلحت ولی نعمت را قرو نگذارد و اگر او را بزار جان باشد فدای یکساعه قراغت صاحب خود ساخته ، برای آنکه جهت مخدوم خود حق گذاری کند و نام هوا داری بر عنایت کلمبعءآ تاریک آمیدواران را روشن می سازند ، ولی بشعله سیاست نیز خرمن سوابق خدمتگاران را میسوزند - و خرد1 کامل برین متفق است که هر که بآتش نزدیکتر ، ضرر او بیشتر - اما جمعی که از دور تماشای نور آتش کرده از احراق بیخبر اند ، تصور لذتی و گمان منفعتی دارند و تقرب. ملوک را خواهانند و فی الحقیقه نه چنانست - اگر چنانچه ایشان از سیاست سلطانی و هول و هیبت پادشاهی وقوف یابند بایشان روشن گردد که بزار ساله عنایت با یکساعهة سیاست برابر نیست - و حکماء2 گفته اند بیچاره3 کسی که در خدمت پادشاهان آفتد ، زیرا که زمام عهد ایشان [4o1. 37 8[ سخت سست و بنای وفای ایشان بغایت ضعیف است - و همیشه رخسار مروت را باسیب جفا خراشیده دارند و سر چشمهآ فتوت را بخاک بد عهدی انباشته سازند - نه اخلاص و یکرنگی نزد ایشان حرمتی دارد و نه سابقه خدمت و نه رابطهآ ملازمت قدری و قیمتی -
137
گفته اند که صحبت با کسی که قدر آن نشناسد و خدمت شخصی5 کم قیمت5 آن نداند شابه7 آنست که کسی بر آمید محصول تخم در زمین شوره بیفشاند یا بر رویه آب روان غزلهای تر و تازه نویسد -
138
ازین خوان کس نخاید لقمآ نان که سنگی نایدش در زیر دندان و گفته اند که خدمتگار ملوک در خوف18 و خطر و بیم و دهشت همخوابه11 پلنگ و همخانه12 شیر می ماند- اگرچه پلنگ خفته و شیر نهفته باشد ، عاقبت آن یکی سر برآرد و این دیگری13 دهن بکشاید -
139
1 /2id بیچاره کم کسی : .3 حکماء و گفته : ی2 رای
140
قدر قیمت .18i .6 کسی : 5.0 نه 9i., omitsی *
141
بیت 28id., omits .9 بروی ,18i .8 مشابه: *7
142
بهمخانه و1228240 بهمخوابه ,.18i4 .11 خدمت :10
143
بیت 14.18ia0 دیکر :4 .13 ترتیب لشکر، را عمده کارها دانسته پیوسته لشکری را آراسته داشته برای حرب آماده و مهیاء باشند - وامراء واعیان حضرت وارکان دولت3 را نیز درین باب تاکید و قدغن نموده بر امیری را فراخور منصب و جاگیر خود مقرر فرمایند که چه مقدار لشکر نگابدارد - وسال بسال لشکر خود و امراء را4 عرض دیده ، اهتمام تمایند که جمیع اسلحه و اسباب وادوات حرب ایشان آماده و مهیا باشد که اگر سلاطین وامراء بجمع5 خزانه و6 مال مشغول گشته لشکر جمع نکنند ، بوقت ضرورت در مانند و دران محل صندوقهای زر فایده نکند - و پر چند انگشت. تاسف بدندان ندامت بگزند7 سودی ندهد -
144
قم دویم : در آداب خدت ملوک
145
بدانکه خدمت سلاطین کاری پر خطر و مهمی سخت دشوار است و حکماء پادشاهانرا [ol. 36 1b] بکوه بلند تشبیه کرده اند که اگرچه دران معدن جوایر قیمتی ست هم رقتن بران دشوار است و هم مقام گرفتن دران مشکل - و خدمت ملوک را تیز بدریا تشییه کرده اند که بازرگانی8 که سفر دریا اختیار کند9 ، یا سود بسیار بدست آورد یا در غرقاب بلاکت گرفتار شود - و گفته اند پنج چیز درین جهان بی پنج چیز نباشد : ملازمت سلطان بی آفت ، مال دتیا بی نخوت ، معابعت10 بی محنت ، مجالست زنان بی بلیت ، مصاحبت لئیان بی مذلت - بیچکس ملازمت ملوک اختیار نکند که بسلامت ازان ورطهٔ خونخوار بیرون آید - و هیچکس از خمخانهآ دنیا جرعه نچشد که سرمست و بی باک نشده سر تجبر از گریبان عصیان بیرون نیاورد - و هیچکس در طریق هوا و هوس قدم ننهد که در معرض محنت11 نیفتد - وهیچ مرد با زن صحبت ندارد که بانواع [fol. 37 2] فتنه مبتلا نشود و هیچکس با مردم لئیم شریر فتان اختلاط نکند که عاقبت خوار و ذلیل و12 بیمقدار نشود -
146
و ارباب حکمت پادشاهانرا بآتش سوزان تشبیه کرده اند که اگرچه بپرتو-
147
داشته باشند 18id., adds 2 لشکری را : 0 10
148
را 78id., onits 4 ارکان دولت واعیان حضرت : 4 .3
149
5. 28id00 6 بجمیع. onita 7 وfonits بگزند
150
کند 18ia,ounits .9 بازارکانی : .8 5. 8ia. a5 10 متابعت هوا «لi18 18 12 عت، oite و
151
که گفته اند آفت ملک و خطر سلطنت1 بیکی ازین س2 چهار چیز باشد -
152
اول . نیک خواهان را از خود محروم گردانیدن و اهل رای و تجربه را خوار داشتن -
153
دویم : هوا و هوس ، و آن مولع بودن است بزنان3 و راغب بودن 2ot.34 3] بشکار و مشغول شدن4 بشراب و میل نمودن بلهو و لعب -
154
سیم : تند خوی که افراط بودن درخشم5 راندن و مبالغه در عقوبت و سیاست -
155
چهارم : جهل ، و آنچنان باشد که در موضع صلح جنگ گراینده و در محل جتگ بصلح میل نمایند و در وقت ملاطفت مجادلت نمایند - وآنجا کم7 سد قهر باید بست در لطف بکشایند -
156
پس باید که ملازمانرا باندک جریمه در معرض عتاب و خطاب در تیاورند ک بمواره سلاطین باب5 عفو و مرحمت ، نقش جرایم از جراید احوال اصاغر قرو شسته اند و از روی شفقت دامن اغماض بر بی ادبی وجسارت ایشان پوشیده و چون از مقربان و ملازمان جنایتی بظهور رسد و بعفو ایشان مستظهر شوند ، دیگر باره از شربت عنایت سیراب گردانیده ، شرمندهآ تفقد خود سازند که این شرمندگی ایشانرا بد تر [Fo. 34b] از انواع سیاست است -
157
بیت9
158
چوب را آب فرو [می] نبرد حکمت چیست
159
شرمش آید ز فرو بردن پروردهآ خویش و اگر احیانا کسی را مورد عتاب و خطاب فرمایند ، بزودی مشمول عواطف تسازند و پرگز حکم- بیهوده نفرموده10 ، هر سهمی که بدان امر کنند و سخنی که بر زبان ایشان جاری شود ، بنقیض آن تا ممکن باشد تکلم نکنند که جمیع اینها محمول بر خفت است - و اگر میان خشم و لطف ایشان مدتی نگذرد اعتباری نداشته باشند11 -
160
و باید که هر کس را تربیت کنند ، در تربیت16 و تقرب او زیاده از حد
161
1. [id.2 خطری ملک و onits 18 .3 سaadl, بزبان
162
*. 75i, onits 6 .6 جشم ..1814 .5 شدن o1nits کرایند
163
7. nits 18 .8 کهid.. 1 .9 بابBid.. ounits بیت 8iad.ترتیب .ل1814 12 باشد .1818 .11 مفرموده و : and omi1o وتقرب 175
164
گفته اند که مرتبآ سلطنت مثاب1آ رتبآ حسن و جمال ست ، چنانچه محبوب دلآویز را هر چند2 عاشق بیشتر است ، حسن او را جلوت3 ظهور زیادت بود4 - سلاطین را نیز هر چند ملازم بیشتر باشد ، میل ایشان بر زیادتی خدم و حشم بیشتر بود [a 33 .451] پس ایشان را باید که با امراء و ارکان دولت و سران سپاه و ملازمان درگاه طریق عنایت و شفقت مسلوک داشته روز بروز در ازدیاد ایشان میکو شیده باشند -
165
و چون کسی را تربیت5 کنند بی سبب کلی او را خوار نسازند و هر کرا بردارند بی آنکه امری عظیم ازو حادث شود6 از نظر نیندازند که زود برداشتن و زود افگندن سطوت سلطنت را زیان دارد و بمجرد گمان سلازمان و نزدیکان خود را دور نگردانند - وتا جمال یقین از پس پردهآ گمان روی ننماید در تضیع حقوق ایشان سعی ننمایند و بمجرد شنیدن سخنی از جا نرفته ، تا بدلیل روشن و برهانی ساطع7 بر حقیقت سهمی اطلاع نیابند ، هیچ8 حکمی2 به امضا نرسانند که تیشه بر پای خود زدنست و از طریق مروت و سنهاج حقیقت دور شدن - و بعد ازان که سخن ابل غرض در معرض قبول آفتاد و عمل نا پسندیده در وجود آمد ، هر چند سخن چین صاحب غرض را بر وجهی [33b for0] گو شمال دهند که عبرت دیگران شود ، اما خانهٔ عقل خود را خراب کرده باشند و پشیانی10 سود ندهد ، چه بهمه وقت چاکری که از عهدهآ کفایت سهمات11 بیرون آید نتوان یافت و ملازمی که محل اعتماد ولائق تربیت باشد بدست نتوان آورد - و چنانچه سخن دیگران را در بارهآ او بسمع رغا اصغا نمی فرمایند ، باید که بسخن او نیز بدیگران استخفاف روا ندارند تا دیگر ملازمان ودولتخواهان از ملازمتش متنفر نشوند12 ومنافع خدمت و فواید نصیحت ایشان منقطع نگردد ، چه ازین صورت آفتهای بزرگ بظهور رسد -
166
. 1btid. 6 2 مشابه onits 78 .3 هر چندid., onits جلوت
167
مبرهن : 74 نشود : 6.0 ترتب و.18ia 50 شود : ک 40
168
8 /5id2 9 10 حکمی را و1814 .9 به هیچ 0dd5 پشیمانی را
169
11. F orite ز نشده : 9 12 مهمات and ommits the fotleyin8 و همچنان باشد که شمشیر برسک آزمودن ، و از زهر هلا هل خاصیت. تریاق ناروق طلب کردن -
170
برکه دراصل بد گهر آنتادبیچ نیکی ازان مدار آمید
171
زانکه برگزیجهد نتوان ساخت از کلاغ سیاه باز سفید اما ایشان را هم یکباره از عاطفت خود چنان محروم نباید2آ گردانید کم نا آمید شده ترک ملازمت گیرند و بجانب دشمن میل کنند ، بلکه باید همیشه میان3 خوف و رجا روزگار ایشان گذشته ، مهم ایشان بوعده و وعید و بیم و آمید باشد- چنانچه توانگری ایشان را مستقل4 گرداند و آن سبب طغیان وعصیان شود ، نا آمیدی نیز ایشان را دلیر سازد و این سبب. شکست ملوک گردد -
172
بیت5
173
نومید دلیر باشد و چیره زبان کاری7 مکن ای دوست که نومید شوم
174
و نیز باید که زیردستان را از پیش نظر عاطفت دور ندارند که چنانچ بارکان دولت و اعیان حضرت [fo1. 32 b] در کفایت مهات احتیاج می آفتد ، یمکن که بدرگاه. ایشان مهمی حادث شود که بمدد زیردستان باتمام رسد -
175
مصرع : کاندرین راه چو طاؤوس بکاره است مگس -
176
کاری که از سوزن ضعیف آید ، نیزهآ سرافراز در ترتیب9 آن مقصر است و مهمی که قلمتراش نحیف سازد ، شمشیر آبدار در اتمام آن متحیر- وهیچ خدمتکار هر چند بیقدر و بیمقدار باشد ، از جذب منفعتی ودفع مضرتی خالی نیست - چه چوب خشک که بخروارها در رهگذارها آفتاده باشد ، امکان دارد ک بروزی10 بکار آید و اگر هیچ را نمی11 شاید ازان خلال توان ساخت -
177
1. 25i,, onits o78 2 طعi4,, 182 .3 نیامدd,, درمیان
178
9. 15idd.18 .5 مغرور وlid, 181 .6 نیتd.جیره و
179
تربیت : 5 .9 بشکار: 1 .8 ای دوست چنان مکن که : 700
180
11. 4:onits می بروزنی : 5 ,10
181
و حکماء گفته اند که پادشاه در تربیت ملازمان چون طبیب حاذق می باید که تا اول از1 حال بیمار و کیفیت علت و اسباب وعلامات2 او استکشافی تمام و استفساری شافی ننماید ، در معالجت و مداورت3 شروع نکند - همچنین پادشاهان نیز باید که بعد از تعرف حال خدمتگاران ، آغاز تربیت کرده آسان بر کسی اعتماد نکنند4 - و مردم. عاقل فرزانه طلبیده ، کسانی را که در کارها غافل و از بنرها عاطل باشند هر مردمان فاضل بنرمند ترجیح ندهند ومنصب خرد مندان را به بیخردان تفویض نکنند که حلیهآ سر به پای بستن و پیرایهآ پای بسر آویختن ست و هر جا که اهل هنر ضایع [fol. 31 8] مانند و ارباب جهل و سقاهت زمام اختیار بدست گیرند ، خلل- کلی در ارکان سلطنت راه یافته شامت آن حال بر سپاه و رعیت برسد - و آن را که جوهر اصلی دارد لائق تربیت دانسته از تربیت بدگوهر بداصل اجتناب نمایند که هر سنگی جوهر نگردد و هر خونی مشک اذفر نشود - و آن را که خست ذات ودناءت طبیعت وخبث باطن بود ملاحظهآ امانت و رعایت دیانت نکند - و چون صفت امانت ودیانت که اصل اللبابست از میانه مرتفع شد هر عیبی که در حیز امکان داخل است ازو توقع توان7 کرد ، چه از کج مزاج بهیچگونه راستی نیاید و بد اصل زشت سیرت بتکلف ستوده خوی و پا کیزه خصلت نشود - کل اناء یتر شح بما فیه -
182
و گفته اند که نفس خسیس را پروردن آبروی8 خود بردن و سر رشتهآ کار خود کم کردن ست ودر تهذیب [ol. 32 2»] و تربیت چنین کسان سعی نمودن
183
و چون خدمتگاران1 کاف و ملازمان کاردان زیب و زینت بارکه ملوک اند و زینت خدمتگاران ملوک عقل وکفایت است و زیب این طایفه دانش و درایت ، پادشاهانرا باید که نظر بر2 محاسن- اخلاق و متانت عقل و اصابت رای و کیاست و کاردانی و اماتت و دیانت و اخلاص وهوا خواهی ملازمان وارکان دولت کرده ، سزاوار تربیت جمعی را دانند که عز اصالت با شرف فضیلت و امانت و دیانت جمع کرده باشند - وچون کسی را خواهند تربیته کنند باید که اول نقود احوال. او را بر محک آزمایش وامتحان زده ، عیار رای ودانش و عقل و درایت و اخلاص او را معلوم کنند و این سه صفت را5 درو ملاحظه نمایند -
184
اول : امانت در فعل ، که چون مجاوران عتبه سلطنت بصفت [30b .451 اماتت موصوف باشند ، هم مبانی سلطنت استحکام دارد وهم خلایق از ضرر ایشان ایمن اند که اگر چهرهآ حال ایشان بخال خیانت سیاه بود و سخن ایشان تزد سلطان بدرجهآ کمال رسیده باشد ، شایده که بیگناهی7 را در معرض بلیه افگنند -
185
دویم : راستی در قول ، که هیچ عیبی عظیم تر از دروغ نیست و هیچ چیز بدتر از دروغ5 گفتن نه - واگر کسی را همه فضایل جمع تردد8 ، چون دروغ گوی بود اعتماد را نشاید - و هر کس شمشیر زبانش جوهر صدق نداشته باشد ، در نظر. مردم او را شکوهی نباشد -
186
سیم : اصل پاک وهمت. عالی ، که فرو مایه وبی همت قدر انعام و اکرام تشناسد و پادشاه را از منهاج سخاوت منحرف ساخته نگذارد که بهیچکس فیضی و کرامتی میرسانیده باشد وبزرگان گفته اند که هر که دراصل نسیب نیست ، امید را درو هیچ10 نصیب نیست - و چون باین صفت موصوف بوده بحلیه11آ فضایل متحلی و از شیمآ رذایل خالی [o. 31a]] آفتد و عفاف موروث وصلاح مکتسب را با یک دیگر جمع کرده از بوتآ امتحان بنوعی که تقریر آفتاد ملخص و بیغش بیرون12 آید ، بنظر13 تربیت در وی نظر کرده ، در تربیت او تربیت مصالح نگاهدارند و بتدریج او را بمراتب تقرب و مدارج تمکن رسانند تا حرمت او در چشمها و
187
بذ :24 128d5 خدمتگاران کاران
188
3. biar., 18 .4 ترتیبid., 18 .5 ترتیبi4., omits را دروغ 18td,, onits -8 نیکنامی ,7.1814 شاید ک 18id, onits .ه
189
9. 5ia., 00 جمع کرد و /B1d,, omits بحید ,1818 .11 هیچ
190
13, 5 9i1s بنظر 12. 18idآمد .0 دست قوی دارد - و آنکه غم زیردستان نمیخورد و در لوازم [5t. 29 a» خدمت خود تهاون مینماید و خیانت، را از دست نداده بد نفسی را شعار ودثار خود می سازد ، نامش از جریدە2آ عمل محو کرده در دفتر عزل3 ثبت نماید که اساس ستم را ویران4 ساختن و ابل خیانت را گو شمال دادن موافق رضای خالق و ملایم طبع خلایق است - و نیکوئی با بد نفسان مثابة بدی است با نیکوان5 و زنده گذاشتن ستمکاران برابر کشتن پرهیزگاران .
191
وگفته اندکم اساس تربیت ملازمانرا بلطف و قهر پر دو باید نهاد - بقهر بگیرند نا مردم دلیر نشوند و بلطف بگذارند تا ملازمان نا آمید نشوند و لطف بر وجهی باید که سمت ضعف نداشته باشد و عنف چنان شاید که از وصمت ظلم خالی بود تا نه مخلصان از عنایت بیکرانه نا آمید باشند و نه مفسدان از بیم سیاست قدم در وادی جرات نهند - و هر یک را در تربیت و تقویت بمرتبهٔ خاص نگهداشته دیگریرا [1o1. 29b] با او شریک و سهیم نسازند تا میان ملازمان حقد و حسد پیدا نشود ، بلکه همه را بر دوستی و موافقت یکدیگر ترغیب نموده از مخالفت منع نمایند که موافقت و مخالصت ایشان دخل7 عظیم دارد وسخن هیچکدام را در بارهآ یکدیگر که از روی رشک و حسد گویند بسمع رضا اصغا ننایند8 .
192
و نگذارندکه مردم نا اهل بدگو پر9 با مردمر اصیل پاک طینت 10 خردمند در مقام برابری در آیند11 - و12 نگاهداشت این مرتبه را در قوانین سلطنت و مراسم جهانداری اصلی معتبر دانند که اگر تفاوت مراتب از میان برخیزد و اراذل با اوساط و اوساط با اشراف لاف همسری زنند ، هیبت جهانداری را زیان دارد و خللی کلی در ارکان مملکت پدید آید. و ازینجهته ملوک سابقه نگناشتندی که مردم فرومایه بد اصل علم خط آموخته ، مسایل استیفاء وقانون سیاق بدانند - زیرا که چون این رسم استمرار یابد و ارباب [2ol. 30 a] حرفت در معرض اصحاب دولت در آیند ، هر آینه مضرت این شایع گشته ، اسباب معیشت خاص و عام خلل پذیر شود -
193
1. 181d.47غضب و.31814جرید ,.814 .2 جنایت وbi4.ویرا و 4 701a. ویرا 5. 78ia.281 .6 مشاب وd.7182 نیکان وd018 .8دخلی وidd,, نمایند 9 8 : adds برابری آورد : 119 طبیب : 4 .10 بد گوهر خود را
194
و این فصل منقسم1 بر دو قسم است - قسم اول : در تربیت پادشاهان ملازمانرا - قسم دویم : در آداب خدمت ملوک که چون تقرب خدمت. ایشان بهم رسد بچه عنوان سلوک باید کرد -
195
قسم اول : [fo1. 27 a] در تربیت2 پادشاهان ملازمانرا - بدانکه سلاطین و ملوک را از ارکان دولت واعیان حضرت و سایر ملازمان گریز نیست و حاجت پادشاهان بکافیان ناصح و عاملان آمین3 که استحقاق محرمیت 4 اسرار و استعداد و استقلال5 در مهمات داشته باشند ، خود مقرر است - و گفته اند که قصر سلطنت را چهار قایمه است که اگر یکی نباشد اساس سهمات استحکام نیابد -
196
اول : امر ای عظام کساصحاب سیف اند و اطراف مملکت را محافظت کرده شر دشمتانرا از شاه و رعیت باز دارند و ایشان رکن6 دولت و اساس سلطنت باشند -
197
دویم: وزراء کافی کفایت و عمال صاحب دیانت که ایشان پیرایهٔ ملک و سبب استحکام بنای سلطنت وانتظام امور مملکت اند - وسهم والی مملکت بی ارباب قلم متمشی تشود7 و بلکه بچند وجه اینجماعت را بر اصحاب سیف تفوقست8 : یکی9 آنکه شمشیر دشمنانرا [4ol. 27 8] بکار آید نه دوستانرا ، و قلم هم برای نفع دوستان بکار آید وهم برای دفع دشمنان - وکاری که بقلم توان پرداخت به شمشیر نتوان ساخت - دویم . آنکه اصحاب سیف را هوس ملک داری در سر پدید آید و از اهل قلم هرگز این حرکت در وجود نیاید - سیم10 : آنکه اصحاب سیف خزانه را تهی سازند و ارباب قلم خزانه را پر کنند و محل دخل عزیز تر از محل خرج باشد -
198
هر آینه هر پادشاه کم زمام مصالح و مهمات خود را بوزیری دانای11 هوشمند نیک سیرت ، بی طمع ، بلند همت ، متدین سپارد ، پرگز دست نا کامی بدامن اقبال او نرسد و پای حوادث گرد ساحت سلطنت او نگردد - کم12 اگر بر خلاف این محرست و.18id 4 آمین و.18124 .3 ترتب و.18144 2 منقسم است : 3 .1
First 197 of 292 passages. Read on